مجموعه اشعار عاشقانه فاضل نظری را در این مطلب تاپ ناز قرار داده ایم که شامل شعر کوتاه، بلند، عاشقانه، تک بیتی و دوبیتی این شاعر معاصر می شود و امیدواریم که از خواندن این اشعار عاشقانه فاضل نظری لذت ببرید.
از صلح مــیگویند یا از جنگ میخوانند؟!
گاهــــی قناریــــها اگــــر در باغ هم باشند
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامن گیر خود باش
از عالم غم دل رباتر عالمی نیست
ما را کبوترانه وفادار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریاد رس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
ای موی پریشان تو دریای خروشان
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
شعله انفس و آتشزنه آفاق است
جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شدهام، هیچ کس کنارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست!
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی میشکست
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
سکه این مهر از خورشید هم زرینتر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگینتر اس
ما چنان آیینهها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگینتر است
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
گرچه چشمان تو جز از پی زیبایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدنها آیا
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
پر شـــد آیینه از گـــل چینی
سکــه ی زندگــی دو رو دارد
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟
زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
شراب تلخ بیاور که وقت شیداییست
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند
پس شاخههــــای یاس و مریم فرق دارند
شــادم تصــور مـــیکنی وقتـــی ندانـــی
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هــــــم دعـــا کـن گره از کار تو بگشاید عشق
قـایقـــی در طلـــب مـــوج بــــه دریـــا پیوست
مــن کــــــه در تنـــگ بــــرای تــو تـمـــاشــا دارم
دل پر از شوق رهایی سـت ،ولی ممکن نیست
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
ای بی وفای سنگ دل قدر ناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس
با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس
آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس
پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس
دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس
مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس
به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصلهی ما هنوز یک قدم است
