در این مطلب مجموعه ای از اشعار عاشقانه زیبا و خاص را گرد آوری کرده ایم. برای خواندن شعر های رمانتیک و زیبا با ما همراه باشید.
عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
خودمانیم رفیقان، به کسی بر نخورَد
علیرضا ضرغامی
نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار
ولی دشت بیاضی
نه به چاهی ، نه به دام هوسی افتاده
سجاد رشیدی پور
در هوایت بیقرارم روز و شب
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلب زهره رخ ماه رو
جان و جهان! دوش کجا بودهای
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
کافیست
لبخندی بزنی جانم
گفتم که پر از عطر بهاری بانو
گفتی به خدا حرف ندارم آقا
چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود
من آنِ توام
مولوی
ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟
هوشنگ ابتهاج
بر من گذشتی ، سر بر نکردی
دل را فکندم ارزان به پایت
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
با عشق آنسوی خطر جایی برای ترس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
تا در ره عشق آشنای تو شدم
لیلیوش من به حال زارم بنگر
بوسه یعنی وصل جانان وصل عشق
آنکه به دل اسیرمش
گرچه گذشت عمر من
بهترین چیز
که از حادثه عشق تر است
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
ای در دل من میل و تمنا همه تو
هرچنـــــد به روزگار در مینگرم
گارینا دل و جانم ته داری
نمیدونم که این درد از که دارم
یک ساعت عشق صد بیش ارزد
بیرحمترین قطعه پاییز چنین است
یا چشم بپوش
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
عاشق شده ام بر تو
از راه صلاح آیم
اندر دل من درون و بيرون همه او است
اينجاي چگونه کفر و ايمان گنجد
گرمی دست تو غم را از دل من میبرد
من از عالم تو را تنها گزیدم
مولانا
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
در دیدۀ دل جلوه گرت می بینم
هر بار که در دیدۀ دل می گذری
هوا موی تو را که میبیند
هیچ وقت جایی رفته ای
گفتی چه کسی؟ در چه خیالی؟ به کجایی؟
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
“تو را دوست دارم ”
حقیقتی است که مرا
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
فاش می گویم و
بنده عشقم و
صبح خورشید نگاهت به سرش خواب ندارد؟
چمدان دستِ تو
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
کی میرسد آن صبح که من صدایت بزنم
جان من و جان تو را
خبرت هست که
طاقت بار فراق
ای خوشا روزاکه ما معشوق را مهمان کنیم
من پیر فنا بدم جوانم کردی
میترسیدم که گم شوم در ره تو
دل من آرزوی وصل میکند چه کنم
اگر تو نبودی
با کدام بهانه بیدار میشد
از چشم و دل مپرس که
چشم من، خراب دل
به از این چه شادمانی
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
امروز
دست خودم نیست جمعهها عاشقترم!
من عاشقی از کمال تو آموزم
در پرده دل خیال تو رقص کند
تا یار برفت صبر از من برمید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
بوی شور انگیز باراڹ می دهی
بسکه خوب و مھربان و صادقی
صدا کن مرا
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
زیر باران بیا قدم بزنیم
خستهایم از سکوت حنجرهها
ی روی خوب تو سبب زندگانی ام
جز با جمال تو نبود شادمانی ام
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای
چه شد در من نمیدانم
فقط یک لحظه فهمیدم
صبح خورشید نگاهت به سرش خواب ندارد؟
هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی
به جان جوشم که جویای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
به دیدارم بیا هر شب
دلم تنگ است
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟
احمد طیبی
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند
آری آغاز دوست داشتن است
من به پایان دگر نیاندیشم
