در این مطلب مجموعه اشعار عاشقانه جهانی با مجموعه ای از شعر کوتاه و بلند رمانتیک پر احساس از شاعران معروف دنیا را گردآوری کرده ایم.
منو فراموش نکن
میخوام یه چیز را بدانی
میدانی چگونه است،
اگر به ماه بلوری نگاه کنم
یا به شاخه ی قرمز پاییز اهسته در دم پنجره ام ،
اگر نزدیک اتش ،خاکستر ناملموس را لمس کنم یا تن کنده چروکیده را ،
هر چیزی مرا به سوی تو میکشاند
انگاره هر چیزی که وجود دارد
،رایحه ،نور ،فلزات، قایقکوچکی بودن در حرکت بسمت جزیرهایت در انتظارمن ،
خوب ،حالا،
اگر ارام ارام دست از دوست داشتن من بکشید
منم آرام آرام دست از عاشق بودن تو میکشم
اگر به ناگهان منو فراموش کنید
دنبال من نگرد،
چونکه خیلی وقت پیش تو را فراموش کردهام
ما عاشق هم بودیم
با عشقی که
فراتر از عشق
بود
تمامِ آن چیزی که درباره ی تو در سرم هست
دهها کتاب میشود
اما تمام چیزی که در دلم هست
فقط دو کلمه است
دوستت دارم
عشق
برترین احساس
اشتیاقی عالمگیر
نیرویی بس عظیم
و شوری شگفتانگیز است
عشق
درک یکدیگر
شنیدن حرف یکدیگر
پشتیبانی از یکدیگر
و شاد بودن در کنار یکدیگر است
عشق من مانند یک گل رز قرمز است
که در ماه ژوئن ظاهر می شود
عشق من مانند یک ملودی است
که به زیبایی پخش می شود
اعتنایی ندارم که سهم زمین من
بسیار اندک است
و این که سال ها عشق
در دقیقه ای نفرت فراموش می شود
شکوه نمی کنم که خرابه ها
از من شادتر و شیرین ترند
اما از این ناراحت ام
که تو برای سرنوشت من تأسف می خوری
برای من که تنها یک رهگذرم
میخواهم رویای سیبها را بخوابم
پا پس بکشم از همهمهی گورستانها.
میخواهم رویای کودکی را بخوابم
که روی آبهای آزاد
قلباش را
تکهتکه میکرد.
مرا با چادری بپوشانید
چرا که سحر
مشتمشت مورچه روی من خواهد ریخت
و کفشهایم را آب بگیرید
شاید نیشِ عقرب بلغزد.
چرا که میخواهم رویای سیبها را بخوابم.
مرثیهیی بیاموزم که مرا پاک به خاک برگرداند.
چرا که میخواهم زندگی کنم با کودکی تاریک
که میخواست روی آبهای آزاد
قلباش را
تکهتکه کند…
هنگامی که از خودت می پرسی
عشق چیست
دو دست آتشین را تصور کن
که در هم گره خورده اند
دو نگاه را
که در هم گم شده اند
دو قلب را
که در برابر وسعت یک احساس
به لرز افتاده اند
و چند کلمه را تصور کن
برای جاودانه کردن یک آن
تمام شعرهایی که سروده ام
دیباچه ی کتابی ست
که با تو می آغازد
نگریستن به تو
هم چون نگاه کردن به آب است
و شرم کردن است
از چهره ای که می بینی
برای بیان عشق
همواره نیازی به
واژه های عاشقانه نیست
بلکه زیر و بم و اشک و لبخند لازم است
دوستم داشته باشی یا از من متنفر باشی
هر دو لطف تو به من است
زیرا….
اگر دوستم داشته باشی
همیشه در قلبت خواهم بود
و اگر از من متنفر باشی
همیشه در ذهنت خواهم بود
چسبیده ام به تو
بسانِ انسان
به گناهَش
هرگز
ترکت نمی کنم
تو را
عاشقانه تر دوست خواهم داشت
چه بمیرم، چه بمانم
قلب تو آشیانه من است
و قلب من باغ و بهار تو
مرا چهار کبوتر است
چهار کبوتر کوچک
قلب من آشیانه توست
و قلب تو باغ و بهاران من
تقصیر تو نیست
هر چه هست زیر سر پاییز است
که به نسیمی عقل را می رباید
تا دل
بی اگر و امایی
تنگ تو شود
و اگر عشق مان
چون ترانه ای ناتمام شود
یا به بدرودی ختم
بدان
همیشه یادم خواهد ماند
روزی که چشم در چشم هم شدیم
جهان پر از رنگهای رنگین کمان شد
قبل از آن که ابرهای خاکستری بشوردشان
از میان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که می خواهم به دیدن اش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی که لمس کرده ام
تنها تویی که می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم
خنده نارنج طعم ات را دوست دارم
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه ساناند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زنده ام
عاشق بودن، ذات من است
تو از قلبِ پریشانی آمدی
تا تسکین دهی تب و دردم را
و من درختی بودم که در جشنِ انگشتانت
می سوختم از اشتیاق
من از لب های تو متولد شده ام
و زندگی ام از تو آغاز می شود
سفر کن و به کسی نگو
زندگی عاشقانه ای داشته باش و به کسی نگو
با شادی زندگی کن و به کسی نگو
زیرا مردم چیزهای زیبا را خراب می کنند ….
چه روزهای دشواری
گرمم نمی کند هیچ آتشی
لبخند نمی زند آفتابی به من
همه چیز تهی ست
سرد و ستمگرست
و ستارگانِ روشنِ دوست داشتنی هم
نگاه می کنند غم گنانه به من
از وقتی که دریافته ام در قلب
عشق را هم پایانی ست
دلتنگ شده ام!
به من بیاموز
که ریشه ی عشقت را از ته بزنم
به من بیاموز
که قلب چگونه می میرد و دلتنگی خود را می کشد
مرا به اسم صدا کن
تا بیایم ای جان من
و نپرس
که اسمم چیست
خودم نمی دانم
می جویم
اسمم را می جویم
و می دانم که اگر بشنومش
از هر جای جهان که باشد
حتی از ته جهنم
می آیم
باور کن
تو را پنهان خواهم کرد
در آنچه که نوشته ام
در نقاشی ها و آوازها و آنچه که می گویم
تو خواهی ماند
و کسی نه خواهد دید
و نه خواهد فهمید زیستن ات را در چشمانم…
من رویا دارم
رویای من بوسه ای ست
وقت خواب
و چشمانی که وقت بیداری نگاهم کند
رویای من کوچک نیست
به اندازه تمام هستی بزرگ است
یک بوسه و یک چشم
چیز کمی نیست
شنیدم در عدم پروانه میگفت
دمی از زندگی تاب تبم بخش
پریشان کن سحر خاکسترم را
ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش
گفته بودم
فراموشی زمان می خواهد
اشتباه بود
فراموشی زمان نمی خواهد
فراموشی دل می خواست
که آن هم پیش تو ماند
میخواهم فقط یک چیز را بدانی
کریستال ماه و آن در شاخه قرمز را نگاه کنم؟
دلیلِ وجود منی تو
اگر نشناسمت، زندگی نکرده ام
و اگر بمیرم بی شناختنت
نمی میرم
چرا که نزیسته ام
حاشا اگر عشق ما
عشق در نگاهِ نخست باشد
عشق ما
به یادآوردن توست
در نخستین نگاه
زیرا که من پیشتر تو را دیده ام
در چشمانِ مادرم
هنگامی که مرا پند میداد تا
با چگونه مردی وصلت کنم
اینگونه مردی که تویی
آنگونه مردی که می خواهم
پسرم همانندش شود
همانند تو مردی
مردی از این گونه که تویی
بگو آیا گل سرخ، عریان است؟
یا همین یک لباس را دارد؟
چرا درختان
شوکت ریشههایشان را پنهان میکنند؟
