اشعار سلمان هراتی با مجموعه شعر عاشقانه و شعر نو احساسی

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

در این بخش اشعار سلمان هراتی مجموعه شعر نو عاشقانه، اشعار احساسی و کوتاه را گردآوری کرده ایم که امیدواریم از خواندن این اشعار لذت ببرید.

پدرم کارگر است
به مزرعه می آید
با آخرین ستاره
از آسمان صبح
و باز می گردد
با اولین ستاره
در آسمان شب
پدرم خورشید است

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

بو کشان
تمام حفره های شب را می کاوم
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند
یک وهم با رویاهای سبز
در مزرعه میخواند

“عزیز” راست می گفت
شب ها آسمان به مزرعه می آید

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

شب فرو می‌ افتد
و من تازه می‌ شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه

ای آفریننده شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می‌ دهی؟
تقدیر چیست؟

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو

آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد

کاش می شد که پریشان تو باشم
یا نباشم یا از آن تو باشم

در افق های تماشای نگاهت
سبزی باغ و بهاران تو باشم

اگر چه عمر تو در انتظار می‌گذرد

بهار فرصت خوبی است گل فشانی را

پیش از تو آب، معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره دریا شدن نداشت

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

ای كاش درختی باشم

از من پنجره‌ای كنند

صبح شد….
آی نمی‌ باید خفت
چشم بگشای که خورشید شکفت
باز کن پنجره را با دمِ صبح
باید از خانه‌ ی دل
گَرد پریشانی رُفت

من دست‌های مهربانم را

و در این بخشش

گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد
به یک درخت خیره می شوم
از سنگ ها توقع دارم مهربانی را
باران بر کتفم می بارد
دست هایم هوا را در آغوش می گیرد
شادی پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر
گاهی آن قدر واقعیت داری
که من صدای فروریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم
و تعجب نمی کنم
اگر ببینم ماه
با بچه های کوهستان
گل گاو زبان می چیند؟

در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می‌کنند

به شادی این خوشبخت‌های کوچک می‌خندم

باز پلک کوچه بالا می رود
چشمه ای از کوچه ی ما می رود
گفتمش آخر کجا؟ خندید و گفت:
«می روم آنجا که دریا می رود»

سجاده‌ام كجاست؟

این دل گرفتگی مداوم شاید

شب فرو می‌افتد

از اشتیاق بارش شبنم

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

گفتمش بی تو چه می باید کرد
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شبهایم کو
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد

کنار شب می‌ایستم

ستاره‌ها

دلا چندی است صحرایی شدی تو
رفیق خوب تنهایی شدی تو
بگو آن دورها با کی نشستی
که مثل گل تماشایی شدی تو

دنیا آتشکده موقتی است

در آن بنشینیم

آیینه و آب مهربانی کردند
با جنگل عشق همزبانی کردند
شب را ز حریم باغ گل تاراندند
تشریف سپیده را جهانی کردند

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *