در رهگذر باد چراغی که تو راست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
با آن که دلم از غم هجرت خون است
اندیشه کنم هر شب و گویم «یا رب!
جایی که گذرگاه دل محزونست
لیلی صفتان ز حال ما بیخبرند
دل خسته و بستهٔ مسلسل موییست
سودی ندهد نصیحتت، ای واعظ
تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت
اندر عجبم ز جانستان کز چو تویی
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت
رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت
بنلاد تو شد تربیت خواجه و لیک
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
زلفش بکشی شب دراز اندازد
ور پیچ و خمش ز یک دگر بگشایند
چون روز علم زند به نامت ماند
تقدیر به عزم تیز گامت ماند
جز حادثه هرگز طلبم کس نکند
ور جان به لب آیدم، به جز مردم چشم
بفنود تنم بر درم و آب و زمین
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر
بیهوده ممان که باغبانت به قفاست
چون کشته ببینیام، دو لب گشته فراز
بر بالینم نشین و میگوی بناز:
در جستن آن نگار پر کینه و جنگ
شد دست ز کار و رفت پا از رفتار
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
این غم که مراست، کوه قاف است، نه غم
واجب نبود به کس بر، افضال و کرم
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم
ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم
در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم
بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
عالم چو ستم کند ستمکش ماییم
در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان
القصه که: از بیم عذاب هجران
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران
آری، که چو آن ماه بود بازرگان
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج
ای از گل سرخ، رنگ بربوده و بو
گلرنگ شود، چو روی شویی، همه جو
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو
افغان خروس صبح گاه از غم تو
چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه
هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام
رخسارهٔ او پرده عشاق درید
زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده
در هر بندی هزار دل در بندش
چون کار دلم ز زلف او ماند گره
امید ز گریه بود، افسوس! افسوس!
ای طرفهٔ خوبان من، ای شهرهٔ ری
از کعبه کلیسیا نشینم کردی
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست
گر بر سر نفس خود امیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی
آن بر سر گورها تبارک خواندی
دل سیر نگرددت ز بیدادگری
این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم
با داده قناعت کن و با داد بزی
در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور
نارفته به شاهراه وصلت گامی
ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی:
گرچه بشتر را عطا باران بود
پیش تیغ تو روز صف دشمن
تنت یک و جان یکی و چندین دانش
چنان که اشتر ابله سوی کنام شده
جز به مادندر نماند این جهان گربهروی
گوش توسال و مه برود و سرود
درنگ آسا سپهر آرا بیاید
شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید
نباشد زین زمانه بس شگفتی
چو گرد آرند کردارت به محشر
کمندش بیشه بر شیران قفس کرد
هر آنچه مدح تو گویم درست باشد و راست
