اشعار رفاقت با موضعاتی همچون دوستی، دمسازی، مودت، همدلی، همدمی، همراهی، با مرامی و … هستند. البته گاهی هم شاعر در شعرهایش از رفیق شکایت می کند و گاهی هم آرزوی داشتن رفیق صمیمی را دارد.
رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه
یه وقتایی تموم دین و دنیا
برف میاد خدا کنه پرنده طاقت بیاره
داره برف میاد و پرنده پشت شیشه ست
دیگر مرا به معجزه دعوت نمیکنی
دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی
رفاقت با تو
رفاقت با باد دریا و سرگیجه
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
اینکه عشق تکیه کردن نیست
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هر که را رفت، همی باید رفته شمری
هر که را مرد، همی باید مرده شمرا
به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحرگاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی میبسوزد
چو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختی
نشینی بر مزارم سوکوارا
جهان این است و چونین بود تا بود
و همچونین بود اینند بارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده مر ایشان را زغارا
از آن جان تو لختی خون فسرده
سپرده زیر پای اندر سپارا
از منافق ای برادر دور باش
عطار
نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن
ز رهروان که رفاقت ز خلق ببریدند
سیف فرغانی
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
رفاقت بد بود با عقرب و مار
دوست واژه است
دوست نامه است
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت
با رفیقی کزو امیدی نیست
ملک الشعرا بهار
تندی مکن که رشته صدسال دوستی// درجای بگسلد چو شود تند، آدمی
محتشم گر به رفاقت شود آن بت مهمان
محتشم کاشانی
صاحب قبله و قبله ،دو عزیزند،ولی
خوشتر آن است من از قبلهنما بنویسم!
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز،غمنامه ،به بیگانه چرا بنویسم؟
تا به کی،زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصهی درد، به امید دوا بنویسم؟
قلمم، جوهرش از جوش و جراحت ،جاریاست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی:ننویس!
پس من این بغض فروخورده کجا بنویسم؟
بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد
که“من”و“تو”به هم آمیزم و ما بنویسم!
“من”و“تو”چون تن و جاناند،مخواه و مگذر
این دو را،باز همینطور ،جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیاست
باز ،حتا اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت میبارد
فرق هم نیست،چه نفرین چه دعا بنویسم!
از نگاهت ،به رویم ،پنجرهای را بگشا
تا در آن منظرهی روحگشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق،آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هرشب غزل چشم شما بنویسم
حق رفاقت یاران بجا نیاوردم
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
هرجا روی غنیمت یک دم رفاقتیم
من از میان واژه های زلال
دوستی را برگزیده ام
آنجا که
برف های تنهایی
آب میشوند
در صدای تابستانی یک دوست
اشعار مولانا در مورد رفاقت
ما را همه عمر خود تماشاست
سبکروحیست بیدل محمل انداز پروازت
بیدل دهلوی
حال من خوب است
اما با تو دوست بهتر میشوم
آخ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
در رفاقت رسم ما جان دادن است
هرکه بر ما تب کند جان میدهیم
ای دوست به خدا دوری تو دشوار است
بی تو از گردش ایام دلم بیزار است
بی تو ای مونس جان، دل ز غمت میسوزد
دل افسرده من طالب یک دیدار است
در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است
دلم برای رفیقان با وفا تنگ است
هر رهگذری محرم اسرار نگردد
هرجا که رسی طرح رفاقت مکش ای دل
چاقو نگفت دسته خود را نمیبرد
کاری بکن که دست رفاقت دهند و پاک
نی قصهی آن شمع چوگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم
بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی
مرا بکُش بخدا، جان جان جان هستی
دل من دیر زمانی ست که میپندارد
«دوستی» نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید
آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست
چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست
رفیق جان منا دوره رفاقت نیست
به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا ؟
فریدون مشیری
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــو
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا
رفاقتها برایم جز کویری یا سرابی نیست
دستهای من اگر عاطفه را میفهمند
حسن نصر
ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را
هادی رنجی
هرقدر رفاقت بکنم میارزی
آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست
نمیگویم به این دیوانه بازیهام عادت کن
امید صباغ نو
آنان به آفتاب شیفته بودند
تنهاترین حقیقتشان بود
تو را دوستتر میدارم از رؤیاهای خویش
برآورد تمام آرزوها
اصلاً دلم نمیخواهد
میخواهم در خیابان شاعر باشم
حکایت رفاقت من با تو
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم
اگر سکوت
مجالی دهد
به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت
که بازتاب رفاقت
سلام علاقه جان
حالت چگونه است در این دلواپسیهای مدام مداوم
ای سبز به اندیشههای روز
در سایهسار روشن نمناک تو
فکر نکنید هر کس که از راه رسید
هر کس که چند صباحی گیر داد و پیگیر شد
