در این مطلب گزیده ای از بهترین اشعار دو بیتی بسیار زیبای ابوسعید ابوالخیر را گردآوری کرده ایم، برای مطالعه مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر در ادامه با ما همراه باشید. امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.
اندر همه دشت خاوران گر خاری ست
آغشته به خون عاشق افگاری ست
هر جا که پریرخی و گل رخساری ست
ما را همه در خورست مشکل کاری ست
گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
زهرست گناه و توبه تریاک وی است
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صدبار
هرگاه که بینی دو سه سرگردان را
تقلید دو سه مقلد بیمعنی
ای کرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزی که مقدسان ازو محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
ای دوست دوا فرست بیماران را
ما تشنه لبان وادی حرمانیم
از هستی خویش تا پشیمان نشوی
تا در نظر خلق نگردی کافر
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست
ای سبزی سبزه بهاران از تو
آه دل و اشک بی قراران از تو
در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا
ور دل به خدا و ساکن میکدهای
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
من حسن ترا به کف نهم پیش روم
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
نسیما جانب بستان گذر کن
به تشریف قدوم خود زمانی
ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
نی باغ به بستان نه چمن میخواهم
خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
نوروز شد و جهان برآورد نفس
از قافلهٔ بهار نامد آواز
گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نمای چهره باری یارا
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
خواهی که دگر به خواب بینی ما را
رفتم به کلیسیای ترسا و یهود
با یاد وصال تو به بتخانه شدم
دلخسته و سینه چاک میباید شد
آن به که به خود پاک شویم اول کار
عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمی شود مگر خویش منست
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش منست
بی روی تو رای استقامت نکنم
کس را به هوای تو ملامت نکنم
در جستن وصل تو اقامت نکنم
از عشق تو توبه تا قیامت نکنم
گفتی که منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن ما نیز ترا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا
میگفتم یار و میندانستم کیست
میگفتم عشق و میندانستم چیست
ای چارده ساله مه که در حسن و جمال
هم چون مه چارده رسیدی بکمال
یا رب نرسد به حسنت آسیب زوال
در چارده سالگی بمانی صد سال
تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
افکند دلم برابر تخت تو رخت
روزی بینی مرا شده کشته بخت
حلقم شده در حلقه سیمین تو سخت
از بیم رقیب طوف کویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما
در دیده بجای خواب آبست مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
دنیا طلبان ز حرص مستند همه
هر عهد که با خدای بستند همه
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریه ای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژهای پنداری
سیخی ست که پاره جگر بر سر اوست
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
بی منت خلق خود مرا روزی ده
اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما
ناچار ترا دلبر ما باید بود
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی
مردان جهان را همه بردی به زمین
از دفتر عشق هر که فردی دارد
اشک گلگون و چهر زردی دارد
بر گرد سری شود که شوری ست درو
قربان دلی رود که دردی دارد
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
جور تو از آن کشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بی خبران بهشت با دوست نکوست
مرد باید که جگر سوخته چندان بودا
کار چون بسته شود بگشایدا
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
قومی ز خیال در غرور افتادند
قومی متشککند و قومی به یقین
اگرچه خرد یکی شاخک گیاه بود
هر آن دلی که نهفتست زیر هفت زمین
از چهره عاشقانه ام زر بارد
وز چشم ترم همیشه آذر بارد
در آتش عشق تو چنان بنشینم
کز ابر محبتم سمندر بارد
جانا من و تو نمونه پرگاریم
سر گر چه دو کردهایم یک تن داریم
بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
در آخر کار سر بهم باز آریم
وصل تو کجا و من مهجور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست
گر بر در دیر مینشانی ما را
اینها همگی لازمهٔ هستی ماست
عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمه ای که نیکوست کند
ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند
ای ذات و صفات تو مبری زعیوب
رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد
عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آن که بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مهرت بکدام ذره پیوست دمی
ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود
پنداشت رسد به منزل وصل تو زود
گامی دو سه رفت و راه را دریا دید
چون پای درون نهاد موجش بر بود
گفتار نکو دارم و کردارم نیست
دشوار بود کردن و گفتن آسان
دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را
