افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی، متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شَروان – ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ نامدارترین شاعران ایرانی و بزرگترین قصیده سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حَسّان العجم است. آرامگاه وی واقع در شهر تبریز ایران است.
خوش خوش خرامان می روی، ای شاه خوبان تا کجا
ز انصاف خو واکرده ای، ظلم آشکارا کرده ای
طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشای
با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست
عشاق تو را به دیده در خواب کجاست
خورشید ز غیرتت چنین میگوید
کز آتش تو بسوختم آب کجاست
آوازه جمالت اندر جهان فتاد
شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد
بر شاه راه سینه من سوز عشق تو
دزد دلاوری است که بر کاروان فتاد
عشقی که ز من دود برآورد این است
خون می خورم و به عشق درخورد این است
اندیشه آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمیرسد درد این است
مرغی که نوای درد راند عشق است
پیکی که زبان غیب داند عشق است
هستی که به نیستیت خواند عشق است
و آنچ از تو تو را باز رهاند عشق است
خاقانی اساس عمر غم خواهد بود
مهر و ستم فلک بهم خواهد بود
جان هم به ستم درآمد اول در تن
و آخر شدنش هم به ستم خواهد بود
دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا
خطا کردم که دادم دل به دستش
پشیمان باد عقلم زین خطا ها
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
دل هرچه کند عشق فزون آید از او
شد سوخته، بوی صبر چون آید از او
شاید که سرشک خون برون آید از او
کان رنگ بزد که بوی خون آید از او
خورشیدی و نیلوفر نازنده منم
تن غرقه به اشک در شکرخنده منم
رخ زرد و کبود تن سرافکنده منم
شب مرده ز غم، روز به تو زنده منم
تا آتش عشق را برافروختهای
همچون دل من هزار دل سوختهای
این جور و جفا تو از که آموختهای
کز بهر دل آتشینقبا دوختهای
عشق تو بکشت عالم و عامی را
زلف تو برانداخت نکونامی را
چشم سیه مست تو بیرون آورد
از صومعه بایزید بسطامی را
امروز به حالیست ز سودا دل من
ترسم نکِشد بیتو به فردا دل من
در پای تو کُشته گشت عمدا دل من
شد کار دل از دست، دریغا دل من
ای دل به سر مویی آزاد نخواهی شد
مویی شدی اندر غم، هم شاد نخواهی شد
از مادر غم زادی آلوده خون چون گل
با هیچ طرب چون مل همزاد نخواهی شد
عافیت کس نشان دهد؟ ندهد
وز بلا کس امان دهد؟ ندهد
در دلم غصهای گرهگیر است
چرخ تسکین آن دهد؟ ندهد
شد آبروی عاشقان از خوی آتشناک تو
بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
ای قدر ایمان کم شده زآن زلف سر درهم شده
وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو
هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
عشق را مرتبت نداند آنک
همه جز در وصال کم نزده است
انس هرکس در این جهان چیزیست
انس خاقانی از جهان، خلوت
دل من پیر تعلیم است و من طفل زباندانش
دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش
نوری و نهان از من، حوری و رَمان از من
بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوشتر
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر میخور که دلجویی نمانده است
شکسته دلتر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی ز دست رها
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
کو زهر بهر دشمن و کو مُهره بهر دوست
(در نکوهش مقلدان)
پیشت به دمی ز درد تو خواهم مرد
دردت بکشم بیا که درمان منی
از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم
وز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی
دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند
وز یار یادگار دلم یادکرد ماند
دریاب عیش صبحدم تا نگذرد بگذر ز غم
کآنگه به عمری نیمدم دریافت نتوان صبح را
بی زحمت تو با تو وصالی است مرا
در پیش خیال تو خیال است تنم
ای دوست اگر صاحب فقری و فنا
چون علم تو هم داخل غیر است و سوی
آب جگرم به آتش غم برخاست
هرچند جگر به صبر میماند راست
گم شد دل خاقانی و جان بر دو یکی است
هر مائدهای که دستساز فلک است
از عشق بهار و بلبل و جام طرب
لب کن چو لب چمن کنون لعل سلب
لب جانان دوای جان بخشد
درد از آن لب ستان که آن بخشد
دیت آن را که سر برد به شکر
هم ز لعل شکرفشان بخشد
خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری
داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری
وصل تو را به جان و دل میخرم و نمیدهی
بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری
