مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور
نه تنها از جوانی کام من شیرین نشد هرگز
چهار است سرمایه کامرانی
تعلّقم به حیات است وقت پیری پیش
ای دل به عشقهای جوانی هوس مکن
جوانی به بر کرد رخت سفر
ندانستم چو نیکو قدر ایّام جوانی را
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که در پیری تو خود بگریزی از یار
نظامی
جوانی و پیری بهار است و دی
از همه افسردگیهای جوانی یاد آرم
گر جوانی به هدر رفته دل آزرده مباش
جوانی را تبه میسازد این اندوه ناکامی
دیدم به دست باد، گلی نو شکفته را
خوشا نشاط جوانی، خوشا زمان شباب
بهار عمر و گل زندگی جوانی بود
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
به دنبـــــال جوانی کوره راه زندگانی را
شهریار
زندگانیم گله دارد جوانیم
خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده
به همنشین جوانی پیام باد که عشق
سلامی ساقی از من عهد عیش و کامرانی را
سالها چیزی به نام زندگانی داشتم
نه وصلت دیده بودم کاشکی ایگل نه هجرانت
مخسب آسوده ای برناکه اندرنوبت پیری
مرا ز هجر تو امید زندگانی کو ؟
هر چند به عشرت گذرد نوبت پیری
شکرانة زور آوری روز جوانی
مرا با یاد ایّام جوانی
آری آری نوجوانی میتوان از سر گرفتن
درگلستانی که گیرد دست هر پیری جوانی
در جوانی به طرب کوش که این موی سیاه
از روز جوانی ببرد آن پسری که ز جان گوش به پند پدر پیر کند
خسرو خراسانی
ایّام جوانی که ز دستم بگریخت
بار دیگر گر فرود آری سری با ما جوانی
جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود
از شبابم آتشی افروخت در کانون دل
سحرگه به راهی یکی پیـــــر دیــدم
بگفتا: جــوانی، جـوانی، جــوانی
بهار
دل پیران جوان دیدم ولی من
جوانی خوش بود گر بگذرانی
تا جـــــــوانی ز فقر شکوه مکـــن
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
ای سرو که اسباب جوانی همه داری
شبهای بهار و عشق و مهتاب
جوانی ای بهار رفته از دست
شمیمت در دوبیتی های من هست
محمدعلی ساکی
بر ساحل دریای جوانی چو نشینم
چشم من در زندگی نقش جوانی را ندید
شادی کنید ای دوستان من شادم و آسودهام
ز دامنگیری پیری اگر آگاه میگشتم
خوشا جوانی و دور نشاط و عشق و امید
به روزگار جوانی درود باد درود
افسوس که ایّام جوانی بگذشت
کز جوی من آب زندگانی بگذشت
عراقی ـ ابوسعید
شباب عمر عجب با شتاب میگذرد
شتاب کن که جهان با شتاب میکذرد
شهریار
عیش خوش و ایّام جوانی همه گوئی
تبه کردم جوانی تاکنم خوش زندگانی را
جوانی چون سواری بود و بگذشت
روزگارم نام داد و کامرانی را گرفت
سالها عمر عبث داد و جوانی را گرفت
مهدی سهیلی
افسوس که ایّام جوانـــــــی بگذشت
هفتاد و دو سال زندگانی بگذشت
محتشم کاشانی
جوانی حسرتا بامن وداع جاودانی کرد
جوانی در درون دل نهفــته است
همـــانــا شــــام پیری گشته آغاز
حسین مسرور
ز روزگار جوانی خبر چه میپرسی
دریغا از جوانی ، صد دریغا
خوشا نو بهاران و فصل جوانی
نظام وفا
hفسانه بود جوانی، فریب بود امید
موی سپید ر ا فلکم رایگان نداد
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
