میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. صائب تبریزی شاعر ایرانی قرن یازدهم هجری است و شعر او، شعر احساس و حکمت عامه است.
با بـــد گهـــر میامیز، تا بـــد گهر نگـــردی
کار مردم نیست غیر از جستجوی عیب هم
ایــن ناکســـان کــه فخـــر به اجـــداد می کنند
در آشیان به خیال تو آنقدر ماندم
که غنچه شد گل پرواز در پر و بالم
سخت میخواهم که در آغوش تنگ آرم تو را
بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست
پرده مردم دریدن عیب خود بنمودن است
به چه مشغول کنم دیده و دل راکه مدام
دل تو را میطلبد ، دیده تو را میجوید…
غافل کند از کوتهی عمر شکایت
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا بر میداشت
شوق، چون پا در رکاب بی قراری آورد
هر که پا کج میگذارد ما دل خود میخوریم
ما از تو جداییم به صورت، نه به معنی
چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما
خون در دل پیاله خورشید میکند
دل را به زلف پرچین، تسخیر میتوان کرد
این شیر را به مویی، زنجیر میتوان کرد
ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی
جام جم آیینهدار کاسهٔ زانوی ماست
ما در چه شماریم؛ که خورشید جهانتاب
دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است
دل را نگاهِ گــرم تو ديوانه میکند
دود اگر بالا نشیند، کسر شآن شعله نیست
به مستی بیطلب بوس از دهان یار میریزد
فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
عشق بحریست که چون بر سر طوفان آرد
دست شستن ز متاع دو جهان ساحل اوست
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیدهای که به نعمت رسیده است
بر سر گرفتهایم و سبکبار میرویم
آن کس که بَدَم گفت، بدی سیرت اوست
از رهایی هر زمان بودم اسیر عالمی
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
کاهش و افزایش این نشآ با یکدیگر است
در مجالس حرف سرگوشیزدن با یکدگر
عشق را با هردلی نسبت به قدر جوهر است
قطره بر گل شبنم و در قعر دریا گوهر است
سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
این خار غم که در دل بلبل نشسته است
تُرا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟
که روزگار تو در خوابِ ناز می گذرد
چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبحها
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
کو دیده ی یعقوب که بی پرده ببیند
به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
شاهی که بر رعیت خود میکند ستم
مرا ز یاد تو برد و تو را ز دیده ی من
زمانه بیشتر از این ستم چه خواهد کرد؟
نمیخلد به دلی ناله ی شکایت من
صائب به هوش باش که داروی بیهشی
جدایی زهرِ خود را
اندک اندک می کند ظاهر…
طومار زندگی را، طی میکند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی
پیوسته است سلسله موجها به هم
عیش امروز علاج غم فردا نکند
گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند
باد بهار مرهم دلهای خسته است
در زندگی به خواب مکن صرف عمر خویش
به قدر جستجو روزی بدست آید، ز پا منشین
نیست در دیده ما منزلتی دنیا را
ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را
فریب تربیت باغبان مخور ای گل
عنان به دست فرومایگان مده، زنــهار
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
از لطافت گر چه ممکن نیست دیدن، روی تو
گردش چرخ، بد و نیک ز هم نشناسد
علم تو بر سفینۀ منبر چو پا نهاد
قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
در غم آباد فلک،رخنه ی بیداری نیست
مُهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
از تـوکـــل در حنــا مگـــذار دست سعــی را
دارد همه چیز آن که تو را داشته باشد
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بُوَد و دلبر او دیر کند …
نداد عشق گریبان به دست کس ما را
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
امید ما به نماز نکرده بیشترست
آرزو در طبع پیران از جوانان است بیش
هیچ برهانی برای کــذب چـــون سوگند نیست
عشق یکرنگی تقاضا می کند این روشن است
ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را
سردی دوران به من دست و دلی نگذاشته است
رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد
بگذارید که آوازه جنت شنود
از من ای آرام جان، احوال صائب را مپرس
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
می خورد خون بیشتر هر کس بود آگاه تر
عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد
نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
هر چه رفت از عمر،یاد آن به نیکی می کنند
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
بود مصاف تو ای چرخ با شکسته دلان
ای گل شوخ که مغرور بهاران شدهای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
بحر تا سیلاب را صافی نسازد،بحر نیست
جز چشم سیاه تو که جان هاست فَدایش
بیمار ندیدم که توان مُرد برایش …!
دلم به پاکی دامان غنچه میلرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها
با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
آن را که خلق خوش هست، تنها نمی گذارند
شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب
گر چه او هرگز نمی گیرد ز حالِ ما خبر
دردِ او هر شب خبر گیرد ز سر تا پایِ ما
نه سرخ چهره ی خورشید را شفق کرده
از دیده هرچه رفت
ز دل دور می شود
من
پیشِ چشمِ خلق ز دل دور می شوم…
