اشعار باباافضل کاشانی را در تاپ ناز خوانده و لذت ببرید. افضل الدین محمد بن حسین بن محمد مَرَقی کاشانی معروف به بابا افضل ( زاده نیمۀ اول قرن شش، فوت حدود ۶۱۰ ه.ق.)، فیلسوف و حکیم بزرگ ایرانی است که تعداد زیادی رباعی به او نسبت داده شده است.
ای پریشان کرده عمدا، زلف عنبربیز را
شد فروزان آتش سودایت اندر جان و دل
در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیب
ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانت
دارم دلی مخاطره جوی بلا پرست
با درد و غم به طبع، چو یاری وفا نمای
بگسلم از تو، با که پیوندم؟
بخت بیدار یاور من شد
سرگشته وار بر تو گمان خطا برم
از جان و از تنم نتوانم به شرح گفت
گر با توام از تو جان دهم آدم را
چون بی تو شوم قوت آنم نبود
اندوه تو دلشاد کند هر جان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
دل سیر نشد از کم و از بیش تو را
عذرت نپذیرند گهِ مرگ، از آنک
در کار کش این عقل به کار آمده را
از نقش خیال در دلت بتکده ایست
بی آن که به کس رسید زوری از ما
بی هیچ برآورد به صد رسوایی
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
آبی که به روزگار بندد کیمُخت
خانی شد و پندار در او رخت نهاد
گر بر فلکی به خاک باز آرندت
فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو
باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
تا گوهر جان در صدف تن پیوست
گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
وی جملهٔ خلق را ز بالا و ز پست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
معلوم نمیشود چنین از سر دست
اسرار به جملگی به نزد هر کس
خود را به عقل خویش یکی بر گرای، خود
جانی؟ تنی؟ چه گوهری از گوهران، همه؟
آن مایه بزرگی و آن قبلهٔ انام
صدر جهان، سلالهٔ اقبال، فخر دین
