دل من غمگین است
دل من غمگین است ….
دلی که تنهاست ….
دلی که بی تو ، اسیر غم هاست ….
دلی شکسته……بی یار و خسته ….
دلی پر از درد……هی ناله می کرد ….
از دوری او ….از عشق بی او…..از اینکه دیگر ،رفته است او ….
دل من غمگین است ….
دل من غمگین است ….
دل من می گوید……که چرا می نالد ….
که چرا هر لحظه ، به سراغت می آید ….
چونکه تو تنهائی…..چونکه تو زیبائی ….
نه فقط در ظاهر….باطنا اهورایی ….
تو فقط عیبی داری…که دل عاشق را ، به حساب نمی آری ….
چرا دوری از من…. وقتی ،همچو ماهی در آب….. یا که ماه در روز ،غرقی در من؟ ….
تو چرا دوری از من…..تو چرا دوری از من ….
دل من غمگین است…..دل من غمگین است ….
دل من غمگین است…….غم من سنگین است…..غم دوری یار …..غمی بس سهمگین است ….
دل من غمگین است……..دل من غمگین است ….
.
.
تا ابد می گریم…..تا ابد می نالم ….
غمگین که میشوی تو، ز من دور میشوی
غمگین که میشوی، نه نگاهی نه خنده ای
ای گهی شادی و غمگین
ای خیال و خواب رنگین
ای که با ما آشنایی
کلبه دلهای غمگین
ای که از جنس وفایی
با دلم درد آشنایی
ای خروشان موج سهمگین
ای تهی از ظلمت و کین
ای تو که همرنگ مایی کلبه دلهای غمگین
ای تو معنای محبت در دل فرهاد و شیرین
ای تو که همدرد مایی
کلبه دلهای غمگین
ای که بر دردم دوایی
چون سکوتی بی صدایی
ای تو چون پروانه رنگین
کلبه دلهای غمگین
ای که بر دنیا سواری
ثروتت اجر الهی
ای تو که همدرد مایی
کلبه دلهای غمگین… .
سکوتِ در خود شکسته ی
دخترک غمگین شعر من
کر کرده است
گوشِ دیوارِ کوخ گِلی ام را.
به انتظار روزی
که گشوده شود پنجره ی فردایش.
آن گاه
بر پا می شود سپیده ی صبحی
تا پُر می کند گوش های کرِ دیوارهای حیاط را
سکوت دخترک غمگین شعرم.
به انتظار روزی
که باز شود دربِ حیاط خانه مان
تا کُر کند آواز دخترک غمگین شعرم
حجمِ خالی کوچه را.
روزی خواهدرسید
که دخترک غمگین شعرم
از تن خویش در بیاورد
پیراهن غمگین سالیان در خود شکسته گی اش را.
به تن کُند پیراهن “سپید” ی،
بر گیسویش بنشاند رُز زیبایی
بر لبانش گُل خنده های شادی
و آوازی بخواند،
سبز
بر گلدان های خشک مزار مجنونش.
ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد ، تو گیسوی تو گم شد
آفتاب
آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی
مثل دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین
بازم خورشید دراومد
کبوتر آفتاب
روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر
از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین ، زمستون پیش رومه
با من اگه باشی ، گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه
می بینم باز تنهایی!
کنار این درخت پیر
نشستی ساکت وغمگین
شدی از بیکسی دلگیر
می بینم باز میخونی
در این کوچه دلت تنگه!
صدای عشق در این کوچه
بدون ِ بی ساز و آهنگه!؟
کوچه غمگین
خیابان
و گاه شهر غمگین است
و من قدم های اشک را می ستایم هر گاه
در این گرفتگی رفیقم می شود.
…
غروب پاییز عبارتی تکراری است امّا
اردیبهشت هم در او پنهان است
و من فرزند بهشت همیشه غمگینم.
آسمان غمگین است
تندتر می بارد
لحظه ای آرام و- لحظه ای طوفانی ست
ابر با چشمی خیس
به زمین می نگرد
به گمانم او هم، خسته از وصلِ دگر ابر شده ست
بارشش با وصل است ، و سکوتش در فصل
رعد هم چون مهتاب ، روشنی می بخشد
نعره ای میزند و ترس به جان اندازد
لرزه ای بر عرش و – به زمین اندازد
دل من هم غمگین و بسی طوفانی ست
درد من هم چون ابر ،از رسیدن باشد
نه رسیدن با جسم ،که سفر با دل بود
سفری طولانی و مسیری تاریک
مقصدی نا معلوم ،و مسیری که همه نومیدی است
همسفر لیک محیا نشده بود
باز هم تنهایی قسمت ما شده بود
باز هم دارو ، قرص روزی ما شده بود
قسمت ما شاید -نرسیدن شده بود
نغمه ای ساخته از فریادم
نغمه ای سرشار از بارانم
دو ، رِ، می ، فا،سولــ، نه !
نوت ما این ها نیست
“زول” و “پام” و “دین” است
مونسان غم و تنهایی من
همه از جنس همند
با یکی میخوابم
دگری سوی حبیبی بردم
آن یکی هم شاید- نفسی را به تمنای کسی پر بدهد
بیخیالش اصلا
حرفها تکراریست
آسمان غمگین است…
دلم گرفته است
و تو چه می دانی که
خیره ماندن به غروبی غمگین
آه و افسوس فراوان دارد
خاطراتم کم نیست
من و باغچه
لبخند
گربه ی تویه حیاط
و صدای گام ها
یادمی آری , هیچ؟!
که به من میگفتی
سیب را آدم چید
به هوای حوا
تو بگو من چه کنم
به هوایت حوا؟
من دلم شور میزد
و غروب جمعه تلخ و دلگیر می زد
چه شده دلبرکم؟
باز که غمگین شدی!
من نگاهت کردم
رفته بودی حتی
سایه ای از تو نبود
دست هایم خالی
حوض اما پر سیب
مات و مبهوت شدم
گریه در من خشکید
و صدایت چون باد
تویه گوشم پیچید
“تا غروبی دیگر باز می گردم عزیز”
…
من دلم گرفته است
و تو چه می دانی
که
خیره ماندن به غروبی غمگین
آه و افسوس فراوان دارد
خاطراتم کم نیست
من و یک پنجره
پاییز
درخت
وغروب و صدایِ مردی که پیغام آورد :
شوهرت
او
مرده است
از رفاقت پر من
از دوست دلخور من
آجر به آجر من
من پشت دیوارم
نفرین به این دیدارلعنت به این دیوارلعنت به این آوارمن زیر آوارم !!!
حرف دلت را نزن پانتومیم باش تو زندگی تا ازت سواستفاده نکنن …
همۀ وقت} یادمون باشه نگفته ها رو میتونیم بگیم، اما گفته ها رو نمیتونیم پس بگیریم …
کتاب مقدس آدم برفی ها
یک آیه دارد: دلگرم نشو …
انگشت نمای مردم شهر شده ام
شیرین ندیده اند که تیشه به دست بگیرد و به سمت بیستون برود …
هرگز از سمت جلو به گاو
از سمت عقب به یک اسب
و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشو !!
میگن شکستنى رفع بلاست …
اى دل بردباری کن احتمالاً حکمتى باشه !!
اگر برای کسی مهم باشی
او همه ي وقت راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد
نه بهانه اي برای فرار
و نه دروغی برای توجیه …
بعضا زبونت رو میفهمن ولی حرفت رو نه …
خیلی وقتها میگن چرا می خندی
بگو ما هم بخندیم …
اما هرگز نمیگن چرا غصه میخوری بگو ما هم بخوریم !!!
روزی یک قدم جلو میآیم
روزی یک آجر بالا می روی
ما هیچگاه بهم نمی رسیم
تو همه ي وقت فراموش میکنی برای قلعه ات
پنجره بگذاری …
روزی میاد که میایو میگی ببخشید منم با تمومه وجودم ببخشمت به دیگری …
نامرد روزگار کسی که میگفت قول بده باهام می مونی، ولی اکنون میگه قول بده دیگه مزاحمم نشی …
ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گل
سیف فرغانی
جهانی شاد و غمگیناند از هجر و وصال تو
سیف فرغانی
به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرا
صائب تبریزی
مرا گویی: مشو غمگین، که غمخوارت شوم روزی
عراقی
من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد
سعدی
روزگاریست که سودای بتان دین من است
حافظ
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
مولانا
نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟
چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آری
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد
از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر
گاهی حتی با دلتنگیات هم لجبازی میکنی
دیگر باید سراغم را بگیرد
رفتن تو پایان این قصه نبود.
امروز… من با همه تنهایی خود به یاد آن همه خاطره ها می نویسم..
غرق در تنهایی خود بنویسم..
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ،
ﻫﻔﺖ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ،
طلا باش تا اگر روزگار آبت کرد
سنگ نباش تا اگر زمانی خردت کرد
به آینه نگاه می کنم بیست و هفت بار عکس خودم را قد می کشم!
گریه ام می گیرد،گریه می کنم!
هوایت که به سرم می زند دیگر در هیچ هوایی،
عجب نفس گیر است هوای بــی تــــــــــــــو!
دردِ دِل کــه میکُنــی یعنـــی ضَعــف هایَــت را
کــه هَــرکُدامَـــش را کــه میخواهنـد بردارنـــد تیــــز کننـــد تیــــغ کننـــد … و بزننـــد
