برگ از درخت خسته شده *پاییز همش بهونست

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

ز کویت رفتم و الماس ِ طاقت بر شکستم برو با یار ِ خود بنشین که من بارِ سفر بستم
ولی نفروشم تار مویش به جهانی

تو کویر آرزو باران رحمتی
به گمونم آخر عاشقای عالمی
بذار راحتت کنم >>> فکر میکردم آدمی…!!!!

چقدر سخته
كسی رامگر ازسنگ باشد
كه بگذاركسی دلتتنگ باشد

