
اسکات ایستوود با فیلم جنگی تازه خود، لاکی استرایک (Lucky Strike)، دوباره به ژانری برگشته که پیشتر با پاسگاه (The Outpost) در آن مورد تحسین قرار گرفته بود. راد دیوید لوری، کارگردان فیلم، توضیح داده که چگونه استفاده از نماهای بلند و بیوقفه در صحنههای اکشن، تجربه تماشاگر را به فضای جنگ نزدیکتر میکند و همزمان پرسشی مهم را پیش میکشد: آیا رنج سربازان در جنگ ارزشش را دارد؟
اسکات ایستوود، پسر کلینت ایستوود، بازیگر و کارگردان مشهور آمریکایی، بار دیگر در یک فیلم جنگی ظاهر شده است. لاکی استرایک (Lucky Strike) او را دوباره با راد دیوید لوری، کارگردان فیلم پاسگاه، همراه میکند؛ فیلمی که همکاری قبلی آنها را به موفقیتی تحسینشده تبدیل کرده بود. این بار داستان در دل جنگ جهانی دوم میگذرد و شخصیت اصلی در شرایطی گرفتار میشود که هر تصمیم او میتواند به مرگ یا نجات ختم شود.
داستان فیلم درباره جان کسل، یک سرباز آمریکایی در جنگ جهانی دوم است. او در جریان نبرد آردن های جنگی اگر تنها تاریخ را بازگو کنند، ممکن است به شرح رویدادها محدود بمانند. اما اگر بخواهند تاریخ را قابل فهم کنند، باید تماشاگر را به تجربه انسانی سربازان نزدیک کنند.
لوری میگوید بهترین کاری که فیلمهای جنگی باید انجام دهند، این است که نشان دهند سربازان چه چیزی را پشت سر گذاشتهاند و سپس این پرسش را مطرح کنند که آیا آن رنج ارزشش را داشته است یا نه. او برای توضیح این موضوع به جنگ ویتنام، افغانستان، عراق و حتی جنگ کره اشاره میکند.
از نگاه او، رنج، مرگ و فشار روانی شدیدی که سربازان در برخی از این جنگها تحمل کردند، در بسیاری موارد دستاوردی متناسب برای کشور به همراه نداشته است. او میگوید بسیاری از کهنهسربازان جنگ افغانستان که پس از پاسگاه با آنها آشنا شده است، بهسختی میتوانند بگویند آنچه از سر گذراندند واقعاً ارزشش را داشته است.
اما لوری درباره جنگ جهانی دوم نگاه متفاوتی دارد. او این جنگ را «بیابهام» توصیف میکند؛ جنگی که رنج سربازان در آن دستکم تأثیری مستقیم بر نجات جهان داشت. به گفته او، در پایان فیلم جملهای از زبان یک شخصیت غافلگیرکننده گفته میشود که این مضمون را جمعبندی میکند: «همه آن چیزها ارزشش را داشت.»
