دعوت به حسینیه امام خمینی (ره) و حضور در دیدار رهبری و همراهی با پیشکسوتان دفاعمقدس و فعالان عرصه مقاومت را هدیهای از شهدا میدانستم و همه تلاشم این بود بتوانم خیلی زود خودم را از منزلمان در هشتگرد به تهران برسانم. از شوق حضور و دیدار با رهبری همه شب را تا صبح بیدار ماندم که نکند خواب بمانم و به قطار محلی هشتگرد به تهران نرسم.
دعوت به حسینیه امام خمینی (ره) و حضور در دیدار رهبری و همراهی با پیشکسوتان دفاعمقدس و فعالان عرصه مقاومت را هدیهای از شهدا میدانستم و همه تلاشم این بود بتوانم خیلی زود خودم را از منزلمان در هشتگرد به تهران برسانم. از شوق حضور و دیدار با رهبری همه شب را تا صبح بیدار ماندم که نکند خواب بمانم و به قطار محلی هشتگرد به تهران نرسم. سر زمان مقرر سوار قطار شدم و به سمت تهران حرکت کردم. باورم نمیشد تا ساعتی دیگر جمال نایب امام زمان (عج) را زیارت میکنم. همه مسیر با خودم فکر میکردم برای حاشیهنگاری دیدار و روایتنویسی از کجا شروع کنم و چه بنویسم؟! به خودم دلگرمی میدادم که قطعاً صحنههایی ناب از این دیدار شکل خواهد گرفت. به راهآهن تهران رسیدم و از آنجا با اتوبوس خودم را به فلسطینجنوبی رساندم. ساعت نزدیک ۷ صبح بود که از در خیابان کشوردوست با نشان دادن کارت عبور گذشتم و وارد محوطه بیت رهبری شدم. قرار ما با مسئولان برگزاری مراسم این بود که خیلی زودتر به محل دیدار برسیم تا بتوانیم مصاحبههایمان را ثبت کنیم. تلفن همراه، خودکار و هر چه همراه داشتم را تحویل گرفتند و با همان کارت ورود تا در اصلی حسینیه را طی کردم. نگران کاغذ و خودکار هم بودم که قول دادند در حسینیه خودشان به دستم برسانند. گیتهای بازرسی را رد کردم و به سمت کفشداری حسینیه رفتم.
مادر شهید عجمیان اولین راوی غیررسمی جلسه
رو به حسینیه میکنم و با دیدن زنان و مردانی که لحظهبهلحظه به جمع حضار حسینیه اضافه میشوند، زمزمه میکنم: اندک اندک جمع مستان میرسد…
هر طور هست خودم را جلوی میلههایی که فضای جایگاه را با فضای حسینیه و میهمانان دیدار جدا کردهاند میرسانم و از یکی از مسئولان تقاضای قلم و کاغذ میکنم، میگویم: من خبرنگارم و برای ثبت لحظات و روایتنویسی نیاز به قلم و کاغذ دارم. میگوید: صبر کنید. کمی بعد قلم و کاغذ به دستم میرسد و کارم را شروع میکنم. همین که سر برمیگردانم، مادر و خواهر شهید روحالله عجمیان را میبینم. میروم و عرض ارادت میکنم. مادر شهید به گرمی آغوش مهربانیاش را به رویم باز میکند و میگوید: خوشحالم که شما را اینجا هم میبینم.
تصویر روحالله را به دست گرفته، پیشتر از علقه و ارادتش به ولایت فقیه گفته بود؛ از اینکه به عشق سیدروحالله خمینی نام پسرش را روحالله گذاشته است، او از رخت سیاهی برایم گفته بود که در ایام رحلت امام خمینی (ره) به تن میکند، اصلاً به این حرفها نیست، این خانواده همه ارادتشان به ولایت و رهبری را در میان آشوبها و اغتشاشات سال گذشته نشان دادند. از فرزندی که در چنگال حقد و کینه منافقان روی آسفالت کشیده و شکنجه شد. سیدروحالله عجمیان بسیجی بود و وقت آشوب و درگیریهای اغتشاشگران به میان میدان رفت و خود را فدای امنیت مردمش کرد.
خیره به مادر میمانم، با همان دستان چروکیدهاش چفیه را روی تصویر روحالله میگذارد و با سربند روی آن را میبندد. میرود و با این سند افتخار روبهروی جایگاه مینشیند. خواهر شهید هم کنار مادر مینشیند. دختران نوجوان و جوانی که در میان جمع حضور دارند به کنار مادر و خواهر شهید میروند و از آنها میخواهند از دردانهشان روایت کند، از سبک و سیره زندگی روحالله و شهادتش… مادر هم با حوصله به سؤالاتشان پاسخ میدهد.
گعدههایی برای روایت از شهدای مبارزه با آشوب
