
اقتصاد۲۴- بیتا محسنی- هوای داخل پاساژ سنگین است؛ آمیزهای از بوی نفتالین کهنه، عطرهای فیک و رطوبت شمال. از کنار ویترینهای منقش شده به لباسهای تابستانه، صندلها و کفشهای حصیری و شال و روسری فروشیهای سوت و کور میگذرم. هوای سرد سیستم تهویه با گرمای خورشید که از گنبد شیشهای سقف میبارد درگیر است. روی موزاییکهای مرمرین، سایههای دراز مانکنها میرقصند. پشت ویترین بوتیک «شیرین»، دختر جوانی با گیسباف محکم و ریشهسفیدهای که لابهلای موهای مشکیاش رخنه کرده، مشغول مرتب کردن رگالهای لباس است. پیشانیاش کمی خطِ اخمِ همیشگی دارد. دستانش بیوقفه روی لباسهای آویزانِ رگال میلغزد. زیر نور لامپهای فلورسنت، سایه سیاه زیر چشمانش عمیقتر به نظر میرسد.
نامش نگار است و پنج سال است در همین شعبه، میان قفسههای لباسهای زنانه رفتوآمد میکند. هر روز ساعت ۹ صبح درِ فروشگاه را باز میکند. جاروی دستهبلند را برمیدارد و گردوخاکِ شب را از روی پارکتهای روشن میرُبد: «تازگیها مدیر داخلی شدهام» این را در حالی که گرد و خاک جمع شده در خاکانداز را در سطل نزدیک اتاق پرو میتکاند میگوید!
ادامه میدهد: «هر روز زودتر از بقیه میآیم، مغازه را تمیز میکنم، چیدمان را انجام میدهم. آخر شب هم من میمانم تا همهچیز مرتب شود؛ ولی نه دستمزدم بیشتر شده، نه قرارداد دارم. اگر یکی از فروشندهها دیر بیاید یا خوب کار نکند، من باید پاسخ بدهم. صاحبکارم آدم بدی نیست، اما انتظاراتش زیاد شده.»
او در فروشگاهی با دو نیروی دیگر کار میکند. مشتری کمتر شده و دخل روزانه به سختی به حداقل میرسد. نگار میگوید چند بار شده صاحبکار از طریق دوربین مغازه تذکر داده که چرا فروش پایین است یا چرا کارکنان لحظهای نشستهاند: «این روزها دیگر مشتری وجود ندارد. مردم مثل تماشاچی، میآیند، ویترینها را برانداز میکنند، آخرش قیمت میپرسند و میروند! اصلا اجازه نمیدهند من فروشنده برایشان بازارگرمی کنم. حق هم دارند!»
به گزارش اقتصاد ۲۴، او با وجود سابقه کارش، هنوز بیمه نیست. خودش هم میداند که وضعیت حقوقیاش پایدار نیست و اعتراض خاصی هم نمیتواند داشته باشد: «بیمه نیستم. تا حالا چند بار صحبت شده، ولی هر بار به بعد موکول شده. از روز اول سفته دادم، کارت ملیام را هم گرفتند. گفتند اگر مأمور بیمه آمد، نباید بگویم فروشندهام. باید طوری رفتار کنم که انگار آشنای صاحب مغازه هستم و فقط موقت آمدهام کمک. همه فروشگاههای اطراف همینطورند. وقتی کسی خبر میدهد مأمور بیمه در راه است، مغازهدارها به هم اطلاع میدهند. حتی بعضیها آن روز اصلاً در را باز نمیکنند.».
