هر وقت سر مزارش میروم میگویم تو باعث افتخار من هستی. با افتخار هم تصویرش را بالای سرم نگه میدارم. او تاج سر من است. آمدم حسینیه تا به رهبرم به عزیزتر از جانم بگویم من همه عشقم، وجودم و گل خانهام را در راه اسلام و کشور دادم. آمدم به رهبرم بگویم اگر باز وطنم مورد تعرض قرار بگیرد، دو فرزند دیگرم را تقدیم خواهم کرد. این شعار نیست، حقیقت است. همه داراییمان فدای اسلام، فدای کشور و رهبر عزیزمان
جوان آنلاین: آن روز خانواده شهدا با حضور در حسینیه امام خمینی (ره) دیداری متفاوت را تجربه کردند. دیداری که به گفتهشان سراسر تسلای خاطر بود و بهانه آرامششان شد. ما هم به لطف شهدا توفیق حضور در این دیدار را داشتیم. میان همین دیدار و مداحی و سخنرانی حجتالاسلام رفیعی بر منبر نشست و درباره شهدا و مقام والایشان سخنوری کرد. او حدیث قدسی وَیقُولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ اَنَاَ خَلیفَتُهُ فى اَهْلِهِ وَ مَنْ اَرْضاهُمْ فَقَدْ اَرْضانى وَ مَنْ اَسْخَطَهُمْ فَقَد اَسْخَطَنى را خواند و وعده خداوند تبارک و تعالی درباره جانشین بودن خودش به جای شهدا در خانوادههایشان را روایت کرد. گویا با خواندن این حدیث، آن بیقراری و دلتنگی بساطش را از دل خیلی از خانوادههای شهدا جمع کرد. میانشان میروم و از ناگفتههای خانوادههای شهدای جنگ ۱۲ روزه در حاشیه این دیدار میشنوم. هرچند همه این نوشتار نمیتواند آن حس و شوق را روایت کند، اما گفت و شنودمان با خانواده شهیدان احمد پیرزاده، پاسدار محمد اسدی، علی اصغر نوحی طهرانی، میرسعید حسینی و میلاد سعیدآبادی خواندنی است.
حضرت آقا به احترام خانواده شهدا تمام قد ایستاد
چشم که میچرخانم مادرانی را میبینم که با تمام وجود تصاویر دردانههایشان را بالای سرشان گرفته و مقابل دوربینهایی که قرار است همه این رشادتها را به دنیا مخابره کنند، با صلابت ایستادهاند. میانشان تصویر شهید پیرزاده همه توجهم را به خود جلب میکند؛ مادری که از یکی از روستاهای شهر هشتگرد خود را به حسینیه امام رسانده حال و هوایش دیدنی بود. به سراغش میروم. از حضورش میپرسم و او میگوید: «وقتی برای دیدار دعوت شدم، شور و حال عجیبی پیدا کردم. نمیتوانم همه آن ذوق و شوقم را برایتان روایت کنم. سعی میکردم همه لحظات چشمم به مردی باشد که تمام دنیا چشم به او دارند؛ مردی که امید جهان اسلام است. چشم از او برنداشتم. وقتی آقا را دیدم که به احترام خانواده شهدا تمام قد ایستادند و به نزدیک جمعیت آمدند و شروع کردند به صحبت لذت بردم. به نظر شما داشتن چنین رهبری شوق ندارد؟ لذت ندارد؟! افتخار ندارد؟ دارد.» او در ادامه میگوید: «وقتی وارد حسینیه شدم، تصویر پسرم شهید احمد پیرزاده را در دست داشتم، آن را بوسیدم و گفتم تو به من عزت دادی، تو این افتخار حضور در حسینیه امام را به من دادی، تو باعث شدی به آرزویی که سالها داشتم، برسم. تمام مدت انتظار تا آمدن حضرت آقا با احمدم درد دل کردم. هر وقت سر مزارش میروم میگویم تو باعث افتخار من هستی. با افتخار هم تصویرش را بالای سرم نگه میدارم. او تاج سر من است. آمدم حسینیه تا به رهبرم به عزیزتر از جانم بگویم که من همه عشقم، وجودم و گل خانهام را در راه اسلام و کشور دادهام. آمدم به رهبرم بگویم اگر باز وطنم مورد تعرض قرار بگیرد، دو فرزند دیگرم را تقدیم خواهم کرد. این شعار نیست، حقیقت است. همه داراییمان فدای اسلام، فدای کشور و رهبر عزیزمان.» مادر شهید میافزاید: «پسرم شهید احمد پیرزاده متولد ۲۴ شهریور سال ۱۳۷۴ بود. احمد عاشق شهدا بود. خودم ۲۰ سال مسئول بسیج بودم و بچهها از همان دوران کودکی همیشه در مراسمها و برنامهای فرهنگی بسیج همراه من بودند. احمد مراقبت زیادی بر حقالناس داشت. چند مرتبه که در سوریه بود به من گفت خواب شهادت دیدهام. بهترین مرگی که شما تصور میکنید، همین شهادت است. میگفت آنقدر خوب بود که حد و حساب نداشت. من گفتم مادر تو میدانی که من مادرم چرا این صحبتها را میکنی؟ چرا از نبودنت به من میگویی؟ گفت میدانی آنجا به من چه گفتند؟! گفتند مادرت باید راضی باشد. مادر شهید میگوید وقتی خبر حمله صهیونیستها را شنید خیلی به هم ریخت و مانند مرغ سر کنده شد. یک ساک کوچک داشت، آن را آماده کرد و کنار خانه گذاشت. کمی بعد قرارهایشان را هماهنگ کردند و او راهی شد. وقت وداع، آمد و مرا در آغوش گرفت و بوسید. خم شد پاهایم را هم بوسید و گفت مادر مرا حلال کن! میروم و شب برمیگردم. هیچگاه فکر نمیکردم آن روز آخرین روز دیدار من و احمدم باشد. از زمانی که لباس جهاد به تن کرد و راهی شد من او را نذر حضرت زینب (س) کردم و به خود خانم سپردم. حالا هم از خودشان میخواهم صبرش را هم به من بدهد. احمد همیشه میگفت مادر صاحب اصلی کشور ما امام زمان (عج) است. او با لشکر شهیدانش خواهد آمد. حالا به حرفهای احمد فکر میکنم و با خود میگویم شهدا رفتند تا کمی خستگیشان را رفع و با امام زمان (عج) رجعت کنند.»
دستشان را روی دلمان گذاشتند
