اگر آدمها حرف تازهای ندارند چرا پشت تریبونها میروند؟ آیا میتوان از نوعی سندروم به نام «اعتیاد به تریبون» سخن گفت؟
جوان آنلاین: اگر آدمها حرف تازهای ندارند چرا پشت تریبونها میروند؟ آیا میتوان از نوعی سندروم به نام «اعتیاد به تریبون» سخن گفت؟ آدمهایی که تریبونها برای آنها همان نقشی را بازی میکند که الکل برای الکلیستها، یعنی ایجاد نوعی سرخوشی و فراموشی موقتی در فرد و ترشح دوپامین در مغز، اما به چه قیمتی؟ به قیمت فروپاشی بدن و روان.
موضوع بر سر این است که برخی از افراد در جوامع مختلف از جمله جامعه ما هویت خود را به تریبون گره زدهاند؛ اگر روزی پشت تریبون نروند و سخنی نگویند دچار وحشت میشوند، انگار خودشان را گم کردهاند، روزشان شب نمیشود، حس میکنند وجود ندارند و نامرئی شدهاند. روزگار ما را میتوان روزگار وفور تریبونها لقب داد. هر جا را که نگاه میکنید مثل قارچ تریبون بیرون زده است. شاید در هیچ کشوری به اندازه ایران این همه تریبون وجود نداشته باشد. هر روز که از خواب بیدار میشویم تا وقتی که خوابمان ببرد، تریبونها صدای سخنرانها را در سطوح مختلف آن به گوش حاضران و به مدد فناوری اطلاعات، شبکههای مجازی و رسانههای آنلاین به گوش میلیونها نفر میرسانند.
اما سؤال این است: اصلاً چرا آدمها پشت تریبونها قرار میگیرند؟ اگر فلسفه تریبونها به خاطر این است که افراد در تخصصها و رویکردهای مختلف آموزشی، علمی، هنری، اقتصادی، سیاسی و نظایر آن حرف نو به بازار بیاورند و گره از کار فروبستهای بگشایند، پس چرا عموماً ارزیابی ما این است که کمتر از تریبونها سخن نو شنیده میشود؟ چرا سخنرانها گمان میکنند همین که پشت تریبون قرار بگیرند و به مدد آمپلی فایر و میکروفونها صدای آنها تقویت شود، کافی است و حرفی برای گفتن وجود دارد، در صورتی که این رابطه کاملاً برعکس است: زمانی ما باید پشت تریبون قرار بگیریم که حرفی برای گفتن داشته باشیم نه اینکه، چون پشت تریبون هستیم، پس حرفی برای گفتن داریم.
تریبونهایی که جذاب نیستند
