پیش از شهادتش، یک پلاک به هم خدمتیاش که دوست صمیمیاش بود هدیه داد و گفت: «این از طرف من پیش شما به یادگار بماند.» در حملات اولیه رژیم صهیونیستی به منطقه یکم امامت نیروی دریای ارتش و بعد از انفجار، یکی از دوستانش به شدت مجروح شده و در آتش گرفتار میشود، او فریاد میزند و از حامد کمک میخواهد. حامد که دوستش را در آتش میبیند باز میگردد، اما او هم مورد حمله دوم دشمن قرار گرفته و هر دو با هم به شهادت میرسند
جوان آنلاین: نام شهید «حامد ربانی» مرا به یاد «حامد ربانی»، فرزند شهید سرلشکر پاسدار حاج مهدی ربانی و شهیده بسیجی سکینه ابراهیمی انداخت؛ همان خانوادهای که در تجاوز اخیر رژیم صهیونیستی به ایران اسلامی به شهادت رسیدند. همین شباهت اسمی انگیزهای شد تا بیشتر جستوجو کنم و پیگیر ماجرا شوم. در ادامه مسیر تحقیقات، به نیروی دریایی ارتش رسیدیم و سپس مرا به روستایی دورافتاده در استان خراسان شمالی هدایت کرد. شهید این روایت، حامد ربانی، اهل روستای حسینآباد از توابع بجنورد در خراسان شمالی است. حالا دیگرخیلیها نام حامد ربانی را شنیدهاند؛ همان سرباز وظیفه ۲۴ساله نیروی دریایی ارتش که در حملات هوایی رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. چه کسی فکر میکرد که روز ۳۱ خرداد سال ۱۴۰۴ حادثهای تلخ نام و یاد جوان اهل سنت و فوتبالیست را برای همیشه در دلهای مردم ایران حک کند و او را به شهرتی این چنینی برساند. تا جایی که امیر دریادار شهرام ایرانی، فرمانده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران خودش را به روستای حسین آباد میرساند تا پیام تسلیت همکاران خود را به خانواده شهید ابلاغ کند و بگوید یاد و نام شهید مهناوی یکم حامد ربانی را در نیروی دریایی زنده نگه خواهند داشت. متن پیش رو روایتی است از سبک زندگی شهید از زبان مادرش «اوغل بیبی داداری» به زبان ترکی خراسانی… و روایتی از حضور دریادار شهرام ایرانی در منزل شهید. لازم به ذکر است در جریان جنگ ۱۲ روزه رژیم غاصب صهیونیستی در منطقه یکم نیروی دریایی ارتش شهید حامد ربانی، به همراه سه سرباز دیگربه فیض رفیع شهادت نائل آمدند.
خانههای ساده و کوههای آرام
وقتی نام روستای حسینآباد را جستوجو میکنم، تصاویری از خانههای ساده و کوههای آرام و مردمانی با دلهای مهربان و صمیمی به چشم میآیند. روستایی در نقطه صفر مرزی، جایی که خاک وطن با نفسهای ترکمنستان درآمیخته و حالا نامش با خون شهیدی از تبار اهل سنت، در تاریخ انقلاب جاودانه میشود. مادرانههای «اوغل بیبی داداری» به زبان ترکی خراسانی اینگونه روایت میشود: پسرم حامد متولد ۷دی ١٣٨٠ در همین روستای حسینآباد (اشرف دره) شهر بجنورد است. من ششفرزند دارم، سه دختر و سه پسر، همسرم کشاورز است و من هم خانهدار. ما خانوادهای مذهبی و سنتی هستیم و بچهها هم در همین فضا رشد پیدا کردند. علاوه بر شهید، همه ما به اهل بیت (ع) ارادت داریم. دوران کودکی حامد مانند همه هم سن وسالانش گذشت؛ تا وارد دبستان شد. او تا مقطع راهنمایی ادامه تحصیل داد و بعد هم برای کمک به پدرش دست به کار شد. او به رستوران میرفت و کار میکرد. حتی وقتی از مرخصی برمیگشت، به عنوان پیک موتوری مشغول به کار بود. به دلیل وضعیت مالی نامناسب خانواده، زیاد مرخصی نمیآمد، چون نمیتوانست هزینه های رفت و برگشت این مسیر طولانی را تأمین کند. به همین دلیل شرایط برایش سخت بود.
من شهید میشوم!
