
یک خاطره به نقل از «خون دلی که لعل شد»؛
از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند
همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را به حرم حضرت رضا (ع) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شود و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام (ع) میکرده و به او توسل میجسته. گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید…
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، رهبر شهید انقلاب آیتالله سید علی خامنهای در بخشی از خاطرات خود روایت جالب توجهی از نحوه آزادی خود از زندان رژیم پهلوی و گریه و توسل پسرشان آقا مجتبی در این رابطه دارند.
یک روز به اتاق بازجویی زندان احضار شدم. مرا به اتاق همیشگی نبردند، بلکه به اتاق دیگری بردند. منتظربازجو نشستم، دیدم «کاوه» رئیس بازجوها – که پس از انقلاب گریخت – با لبخندی بر لب وارد شد و با خوشرویی به صحبت با من پرداخت؛ حالم را پرسید و نسبت به من ابراز مهربانی کرد! تعجب کردم؛ این مرد خودش مرا کتک زده بود، ولی الان این چنین نرم و خوش خوشده بود! شروع کرد به بحث در مورد ساده بودن اتّهام من و آسان بودن وضع پرونده. در این اثنا «مشیری» بازجوی پرونده من نیز وارد شد و نزیک من و کاوه پشتمیز نشست.
