مدتی قبل از شهادت حرفهایی زده بود که انگار از رفتنش خبر داشت. یک ماه قبل از شهادتش، عکس پرسنلی جدید گرفت. وقتی عکس را آورد، چند بار با همان آرامش همیشگی گفت: «این عکس، عکس شهادت من است. اگر روزی شهید شدم، همین را روی بنرها بزنید.» آنقدر مطمئن میگفت که من بیاختیار قلبم میلرزید، حتی دو هفته قبل از شهادتش، به برادرش گفته بود: «اگر من روزی نبودم، مراقب بچههایم باش»
جوان آنلاین: «.. من یک پرستارم، سالهاست در جبهه سلامت میجنگم و حالا… تنها یادگارم از او دو فرزند و همان عکس پرسنلی است؛ عکسی که خودش میگفت روزی روی بنر شهادتش خواهد بود. گاهی به آن عکس نگاه و حس میکنم او از خیلی قبل آماده رفتن بود، انگار نگاهش آن سوی زندگی را میدید. از همین جا به همه همسران سربازان و افسران پدافند میگویم: صبوری پیشه کنید؛ همان صبری که اسوهاش حضرت زینب (س) است. سختیها زیادند و دوریها تلخ، اما اگر ما کوتاه بیاییم، سلاح و عَلم شهدا زمین میافتد. پشتسر این مردها بودن، فقط همراهی نیست، خودش یک نوع رزم و مجاهدت است.» اینها تنها بخشی از واگویههای همسرانه شهید ستوانیکم محمد ساریخانی است؛ روایت مردی که آسمان را با چشم باز میدید و حضورش در سایت رادار «هاواک» با غیرت عجین شد و نهایتاً با شجاعت خویش، شهادت را در آغوش گرفت، سبک زندگی شهید را باهم بخوانیم.
حس میکردم به انسان قابلاعتمادی رسیدهام
سالها پیش، در عروسی داییام با او آشنا شدم. پدر و مادرش هم در مراسم بودند، چون پدرش با دایی من در بخش عقیدتی- پایگاه هوایی شیراز همکار بود، خانوادهها همدیگر را میشناختند. همانجا نگاهشان به من افتاد و خیلی محترمانه موضوع را مطرح کردند. صداقت و ایمانش قبل از هر چیز توجهم را جلب کرد. نگاهش آرام بود، رفتارش صادقانه و خیلی دلپاک بود. حس میکردم به انسان قابلاعتمادی رسیدهام؛ اعتمادی که تا زمان شهادتش ۱۸ سالی طول کشید.
قبل از محرم شدن، باهم برای آزمایش خون رفته بودیم. وقتی از خیابان دروازه قرآن رد میشدیم، دفترچه آزمایش خون را تا کرد، یک طرفش را خودش گرفت، طرف دیگرش را داد دست من و گفت: «اینطوری بیا رد بشیم.» آن حرکت کوچک، نشان تمام غیرتش بود. انگار میگفت: «تا آخر راه، مراقبت هستم.» تولد فرزندانمان برکت زندگیمان و بهترین هدیه خدا به ما شد. اولی یک سال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد و دومی در سال۱۳۹۶. هر دو برای ما هدیه و امید به زندگی بودند.
