چنان که گل سرخی باشی از نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک
چشمانت کارناوال آتش بازیست!
برای تماشایش می روم
هنگامی که از تو مینویسم
پیاپی باران بر میزم میبارد
تو را دوست نمی دارم
یا یاقوت زردی
تمام سهم من از تو آتشیست
و هر بار نزدیک میشوم، پایم پس میکشد!
ای صمیمی، ای دوست
دیدنت… حتی از دور
این جایی تو
و تشنه و بیامان میباری
تو همواره
و با هر روزی که می گذرد
به آتش نگاهش اعتماد نکن
به جهتی بگریز
نامت، رازی است
نسیم را به توفان
جملات احساسی در مورد گرمای آتش برای کپشن
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
دوستت دارم
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
این همه شعر نوشتم…
زمزمه کردم،
دلتنگی
گاهی فکر میکنی تمام شده
آتش و آدم
ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق ها
غیر ممکن است سالم برگردم
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
نامت، رازی است
نسیم را به توفان
صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
شهری اندر هَوسات سوخته در آتش عشق
ای دل …
از راه عاشقی …
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
ته تغاریِ پاییز، آمده است….!
آخرین گلبرگِ این غنچهیِ پژمرده !
همانی که دلمُردگیِ این خزان را، تهنشین میکند،
و سوز زمستان را، به دوش میکِشَد…!
تا خشکی زمین ،به سفیدیِ برف مُزَیَن شود…
آذر، عاطفیمزاجِ پاییز است…!
نازکدلی است،بین این همه غم و بورانِ تنهایی…
اصلا انگار،
آذر آمده است، تا غمِ مهر و آبان را،
از دلمان در بیاورد….
پس من،به فالِ نیک میگیرَمَت عروس پاییزی…!
قَدَمت شیرین و استوار، آتشینِ خزان….
تمام سهم من از تو آتشیست
و هر بار نزدیک میشوم، پایم پس میکشد!
