به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر،بیستسالی از آخرینباری که عمهام را دیده بودم میگذشت. من تا آن زمان زندگی پرباری را پشتسر گذاشته بودم، یک کتاب نوشته بودم و یک بچه داشتم، اما وقتی عمهام به شکمم خیره شد، خوب میدانستم به چه فکر…
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر،بیستسالی از آخرینباری که عمهام را دیده بودم میگذشت. من تا آن زمان زندگی پرباری را پشتسر گذاشته بودم، یک کتاب نوشته بودم و یک بچه داشتم، اما وقتی عمهام به شکمم خیره شد، خوب میدانستم به چه فکر میکند. بعد او گفت: «با مری مسابقه گذاشتی؟»
