پس کم کم غم مستولی شد. آرش که قرار بود به توصیه پدر در آن ترانه مشهور و جاویدان گریه نکند، ابی را پلی کرد:” به تو از تو مینویسم، ای عزیز رفته از دست” و گریه پشت گریه. عجب بازیهای این روزگار با آدمهایش میکند. عجب سرنوشتی، عجب وصال و عجب فراقی.
به گزارش پارسینه به نقل از برترینها: میگفت سال 60 که از ایران خارج میشدم پدرم “گریه نکن” را برای من خواند. میگوید هنوز لادن را دوست دارد. میگوید ظرف میشستم و قمار میکردم. میگوید فرزین از علی پروین دلخور شد و مرا تهدید کرد. میگوید مهرداد آسمانی که آن تماس را گرفت دیگر اشک امان نمیداد. فکر کن پسر فرزین باشی و حالا آن روایتها را که تعریف میکنی چشمان تماشاگر را هم تر کنی.
