جانباز ناصر کاوه یکی از رزمندگانی است که هیچ گاه ارتباط خود را با گذشتهاش قطع نکرد و پس از پایان دفاع مقدس، به صورت جدی به انتشار آثار مختلف در قالب کتاب با موضوع شهدا و مسائل مرتبط با دفاع مقدس پرداخت
جوان آنلاین: خاطرات شهدا از زبان همرزمانشان شنیدنی است؛ کسانی که دوشادوش این شهدا در میادین رزم حضور داشتند و حال و هوای شهدا را در مشهدشان، مناطق عملیاتی، درک کردهاند. جانباز ناصر کاوه یکی از رزمندگانی است که هیچ گاه ارتباط خود را با گذشتهاش قطع نکرد و پس از پایان دفاع مقدس، به صورت جدی به انتشار آثار مختلف در قالب کتاب با موضوع شهدا و مسائل مرتبط با دفاع مقدس پرداخت. برخی از آثار کاوه، حاوی خاطرات و همراهی او با شهدایی است که خود با آنها زیسته و در جبهههای جنگ تحمیلی همرزمشان بود. شهدایی نظیر داوود عابدی و غلامعلی رجبی گفتوگوی «جوان» با این رزمنده دفاع مقدس را پیشرو دارید.
در چند سالگی به جبهه اعزام شدید؟
اولین بار ۱۶ سال داشتم که به جبهه رفتم. امتحانات سال دوم هنرستان که تمام شد، مصادف بود با ۱۵ خرداد سال ۶۰. همزمان مادربزرگم فوت کرده بود و پدر و مادرم به شهرستان رفته بودند. من هم از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم یکی از جبهههای ایلام پیش بچه محلهایمان که آنجا مسئولیت داشتند. در واقع آنها پارتی بازی کردند تا بتوانم در مناطق عملیاتی ایلام حضور پیدا کنم. اوایل جنگ هم بود و هنوز تیپهای سپاه تشکیل نشده بودند. اعزامها هم سر و شکل کاملی نگرفته بودند. خلاصه رفتم و سه ماه آنجا ماندم و بعد به خانهمان برگشتم.
پدر و مادرتان شهرستان بودند و شما در همین فرصت به جبهه رفتید. وقتی از منطقه برگشتید واکنششان چه بود؟
گذشته از اینکه در نبودشان به جبهه رفتم، آن زمان فقط ۱۶ سال داشتم و مسلماً به عنوان پدر و مادر نگران میشدند. اما جو خانواده ما اینطور بود که ما به خودمان جرئت میدادیم چنین کارهایی انجام بدهیم. ما هم مثل خیلی از خانوادههایی که جوانها یا نوجوانهایشان به جبهه میرفتند، یک خانواده مذهبی و انقلابی داشتیم؛ بنابراین پدر و مادرم با اصل قضیه که دفاع از کشور و انقلاب بود، مشکلی نداشتند. هرچند مهر پدری یا مادری باعث میشد که نگرانیهایی پیش بیاید، ولی با اصرار ما جوانها، آن بندگان خدا هم راضی میشدند. زمان جنگ خیلی از نوجوانها، سنشان در شناسنامه را دستکاری یا انواع راهها را برای رفتن به جبهه امتحان میکردند. خانوادهها هم هرچند نگران میشدند و حتی بعضاً مخالفت میکردند، ولی همین که یک رزمنده نوجوان میتوانست به جبهه برود و این حضور را مستمر کند، نشان میداد که خانوادهاش هم او را همراهی میکنند.
غیر از شما، برادران دیگرتان هم به جبهه میرفتند؟
غیر از من، دو برادر دیگرم ابراهیم و کاظم هم به جبهه رفتند. من متولد سال ۴۴ هستم. ابراهیم پنج سال از من بزرگتر بود. ابتدا به عنوان سرباز به جبهه رفت. خدمتش که تمام شد، آمد و به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد. در خلال دفاع مقدس باز هم از طرف کمیته به جبهه اعزام شد. برادرم کاظم سه سال از من کوچکتر بود. ایشان متولد سال ۱۳۴۷ بود و ۲۲ اسفند ۱۳۶۳ در عملیات بدر به شهادت رسید. کاظم بسیجی بود و هنگام شهادت ۱۶ سال داشت. برای بار دوم به جبهه اعزام شده بود که شهید شد.
