همرزمانش میگفتند ابراهیم تیربارچی بود. بعد از عملیات کربلای ۵ سراغ دوستان و همرزمانش رفتم. یکی میگفت مجروح شده و بیمارستان است، دیگری میگفت در شلمچه جامانده است. بعدها به من گفتند همراه فرماندهاش شهید عزیزالله محمدی به شهادت رسیده است. مدتی بعد پیکر فرماندهاش آمد. تا مدتها شهادت و مفقودالاثری او را باور نداشتیم
جوان آنلاین: در سفر به کرمان به روستای قنات ملک رفتم و بعد از زیارت گلزار شهدای قنات ملک به سمت روستای زیارتی سیدمرتضی از نوادگان امام موسی کاظم (ع) حرکت کردم تا به روستای محمدآباد رسیدم. قرارمان دیدار با مادر شهید مفقودالاثر ابراهیم آراسته بود. برای رسیدن به خانه شهید باید به آخرین نقطه روستا میرفتیم؛ به جایی که فضای بیابانی داشت و مادر شهید به تنهایی آنجا زندگی میکرد. یکی از دوستان قدیمی حاج قاسم همراهیمان میکند تا ما را به منزل شهید و همکلاسی دوران قدیمش برساند. شهید ابراهیم آراسته متولد ۳۰ شهریور ۱۳۵۰ بود که در ۲۸ بهمن ۱۳۶۵ در شلمچه به شهادت رسید و تاکنون اثری از پیکرش به دست نیامده است. گزارش پیشرو ماحصل همکلامی ما با حلیمه محمدی سلیمانی، مادر شهید ابراهیم آراسته است.
مهر مادرانه ننه حلیمه
وارد خانه میشوم. حلیمه محمدی سلیمانی، مادر شهید منتظرمان است. به استقبالمان میآید. همان ابتدا شروع میکند به قربان صدقه رفتن. مهربانیاش با هیچ کلامی قابل توصیف نیست. نمیتوانم با کلمات همه آن حس و حال خوبمان را در منزل شهید ابراهیم آراسته برایتان به نگارش در آورم. با تعارفهای مادر، کناری مینشینم.
همه ابعاد اتاق پذیرایی این خانه شاید به ۹ متر هم نرسد. دیوارهای سفید رنگ خانه، اما پر از عکسها و تصاویر شهدا و امام و رهبری است. بخش انتهایی دیوارخانه به شکل طاقچه مانند طراحی شده که بعد از شهادت ابراهیم حکایت موزه شهدا را پیدا کرده است. موزهای که در این سالها یاد و خاطره شهید مفقودالاثر این خانه را با خود دارد؛ موزهای که به زیبایی این خانه روستایی افزوده است. شاید عطر و طعم چایی را که ننه حلیمه همان ابتدای ورودمان میآورد هیچ جای دیگری نتوان چشید. هر چقدر بیشتر از حضورمان در خانه شهید آراسته میگذرد، مهر مادرانه ننه حلیمه بیشتر بر جان و دلمان مینشیند. او واگویههای مادرانهاش را اینگونه آغاز میکند: «قدم بر چشمان من گذاشتید، خیلی خوشحالم به بهانه پسرم ابراهیم گاهی در این خانه باز میشود و من میتوانم میزبان میهمانهای ابراهیم شوم. ما اهل محمدآباد قنات ملک هستیم. روستایی که با فاصله چند کیلومتر با روستای حاج قاسم فاصله دارد. من اینجا تنها زندگی میکنم. البته بچهها هوای مرا دارند و مراقبم هستند. یکی از نوههایم همیشه کنارم میماند تا احساس تنهایی نکنم.»
نیروی حاج قاسم
مادر شهید در ادامه میگوید: «کار و حرفه ما کشاورزی بود. ما ییلاق و قشلاق هم میکردیم. فصل گرما میرفتیم کنار آن رودخانه روزگار میگذراندیم و زمستان میآمدیم در کلبه خودمان تا سردی و سختیاش را راحتتر پشت سر بگذرانیم. ابراهیم در کنار همین رود خانهای که در مسیرتان قرار داشت، متولد شد.
زندگی سختیهای خودش را داشت. چهار دختر و دو پسر ماحصل زندگی من و همسرم بود؛ مردی که همه تلاشش برای تأمین رزق حلال خانه بود. مردی که تمام قد در برابر مشکلات آن دوران ایستاد تا بچهها را مکتبی و مذهبی بار بیاورد. همه آن سالها گذشت و گذشت تا به روزهای انقلاب و دفاع مقدس رسیدیم. من اصلاً از آموزش و تصمیم پسرم برای حضور در جبهه اطلاعی نداشتم. گاهی که از مدرسه به خانه میآمد، روی زمین سینه خیز میرفت و تمرین میکرد. میگفتم ابراهیم چهکار میکنی مادر جان؟! میگفت معلمها برای کوهنوردی به ما آموزش میدهند، میخواهند آمادگی جسمانی بالایی داشته باشیم. ما از همه جا بیخبر بودیم. نمیدانستیم با این سن و سال عزم جبهه رفتن دارد! ابراهیم جزو نیروهای لشکر ۴۱ ثارالله شد، از نیروهای غیور حاج قاسم.»
کمک حال پدر
مادرانههایش اینگونه ادامه پیدا میکند و میافزاید: «یک روز عصر خواهرش را که به شدت بیمار شده بود به مطب دکتر بردم. برف روی زمین بود و به هر سختیای خودمان را از روستا به مطب دکتر رساندیم. داشتیم از خیابان رد میشدیم که ابراهیم را دیدیم. گفتم ابراهیم جان اینجا چه میکنی مادر؟! خیلی منتظرت بودم که به خانه بیایی! میخواستم خواهرت را دکتر بیاورم. گفت مادر من هم مریض شدم خودم آمدم دکتر. گفتم عزیز دلم، قربان تو بروم، چرا به ما اطلاع ندادی؟ گفت نمیخواستم شما را نگران و ناراحت کنم. پرسیدم داروهایت کو؟ گفت شیشه داروهایم افتاد زمین و شکست. رفته بود سپاه و پیگیر کارهایش شده بود، اما به ما حرفی نزد. نماز مغرب به خانه رسیدیم که دیدیم او هم خودش را به خانه رساند. چای و میوه برایش آوردم تا سرماخوردگیاش التیام پیدا کند. وقتی از مدرسه فارغ میشد یا درس و مشق نداشت همراه پدرش کشاورزی میرفت. کمک حال پدرش بود.»
