کربلا زنده شده است. هر لحظه خودت را در مسیر الیالله میبینی. مسیری که به لطف خدا قدم در آن نهادهای. کمی که راه میرویم تشنه میشویم و میگوییم چه سخت است سریع دنبال این هستیم که تشنگیمان را رفع کنیم. خسته میشویم و با اصرار ما را به استراحتگاه و خانهها میبرند تا غبار از تن و بدن بزداییم. دور هم همین مسیر بود؛ خیزران، تازیانه و اسارت. در تمام مسیر همین مرور میشود و برایت دردناک است
جوان آنلاین: در مسیر پیادهروی اربعین با چند خانواده شهید همراه شدیم که به نیابت از شهدای شان پا در این مسیر گذاشته بودند. آنها از سنگتمام میزبان در حق میهمان میگویند. از دعا و استمداد از شهدا و راهیابیشان به کربلا و پیادهروی اربعین. میان حرفهایشان یاد شهداست و این حضورشان را مرهون خون شهدا میدانند، همانهایی که پشت لباسهایشان از عشق به کربلا نوشتند و برای بازشدن مسیر کربلا از جانشان مایه گذاشتند. ماحصل همراهی و گفتوشنودمان را در این نوشتار پیشرو دارید؛ خواندنش خالی از لطف نیست.
زائر فاطمه خندانی
خواهر شهید محمدرضا خندانی
شهید مفقودالاثر والفجریک
اهل جهرم است. ۶۰ سال دارد. فاطمه خندانی توفیق داشته که چند سالی در ایام اربعین به زیارت امامحسین (ع) مشرف شود. کنارش که مینشینم، متوجه میشوم که او خواهر شهید هم است. برای همین گفتوگویمان با او رنگ و عطر شهدایی میگیرد. او میگوید: «برادرم محمدرضا زمان شهادت ۱۹ سال داشت. او پاسدار بود و بعد از حضور در عملیات والفجریک به شهادت رسید و مفقودالاثر شد. وقتی حال و هوای او را در لحظه شهادت از دوستان و همرزمانش جویا شدیم، گفتند که او تیر خورد و ما نمیتوانستیم او را به عقب بیاوریم، برای همین در منطقه ماند.»
صبر زینبی مادر
خواهر شهید در ادامه میگوید: «مدتها بعد گفتند دیگر منتظر آمدنش نباشید، او شهید شده است. ساک برادرم همراه با خبر شهادتش برایمان آمد، اما مادرم صبوری کرد و باز هم منتظرآمدن برادرم ماند. مادر خیلی مقاوم بود. ما هرچه بیتابی میکردیم و بیقرار بودیم او آرام بود و منتظر. میگفت از خدا صبر زینبی خواستهام.
برادرم خیلی خوب و مهربان بود. نماز و روزهاش ترک نمیشد. شاید بگویند بعد از شهادت همه از خوبی و نیکی شهید صحبت میکنند، اما من میدانم چه برادری داشتم که لایق شهادت شد. هرچه از دلسوزی او بگویم کم گفتهام. این دلسوزیاش برای همه بود و شهادت او برای من که به او وابسته بودم، خیلی سخت بود. گویی همه دنیا روی سرم خراب شده است.»
به شهادتش افتخار میکنم
خانم خندانی از چشم انتظاری مادر شهید میگوید: «مادرم داغ دو پسر دیگرش را دید، اما داغ این برادر برای او چیز دیگری بود. هر مرتبه که تشییع شهدای گمنام بود میرفت و به این فکر میکرد که یکی از این شهدا فرزند اوست. همیشه از خاطرات برادر برای ما روایت میکند و همیشه در خانه حرف برادرم است، حتی بعد از گذشت ۴۰ سال، اما همیشه از خدا خواستهام که کمی از صبر مادرم هم به من بدهد. مادرم میگوید: «من دلتنگیهای خودم را دارم، اما برای آنچه در راه خدا دادهام ناله و افسوس نمیخورم. محمدرضا امانت بود که با شهادت به خدا بازگرداندمش و به این شهادت افتخار میکنم. جز صبوری چارهای نداریم. مادر بارها خواب برادرم را دیده است که به او میگوید، چرا آنقدر ناراحتید، جای من اینجا خیلی خوب است. گفته بود من از ناراحتی شما ناراحتم، شما ناراحت من نباشید.»
برادرم خودش این مسیر را انتخاب کرد. از همان دوران جوانی به بسیج رفت و آموزشهای لازم را دید. اهل درس و مدرسه بود. بسیار فعال بود. شهادت را دوست داشت از همان دوران نوجوانی به بسیج رفت. قبل از شهادت مجروح شده و در بیمارستان اصفهان بستری بود. تیر به فکش خورده و از بینیاش بیرون آمده بود، اما به دوستانش اجازه نداده بود که به خانواده اطلاع بدهد، نمیخواست که ما نگرانش شویم.»
