آخرین راه

چاره‌ای برایم باقی نمانده بود. این آخرین راه بود. باید همه این زخم زبان‌ها بد و بیراه‌ها را تحمل می‌کردم. به پدر و مادرم هم گفته بودم حق دخالت ندارند. بالاخره این ماجرا باید یک جایی تمام می‌شد وگرنه زندگی‌ام نابود می‌شد.

چاره‌ای برایم باقی نمانده بود. این آخرین راه بود. باید همه این زخم زبان‌ها بد و بیراه‌ها را تحمل می‌کردم. به پدر و مادرم هم گفته بودم حق دخالت ندارند. بالاخره این ماجرا باید یک جایی تمام می‌شد وگرنه زندگی‌ام نابود می‌شد.

آخرین راه

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله روزهای زندگی، با رویا در دانشگاه آشنا شدم. دختر ساده و محجوبی بود. جزو
درسخوان‌های دانشکده پزشکی بود. برعکس من که فقط درس می‌خواندم تا یاد بگیرم، او درس
می‌خواند تا هم یاد بگیرد هم بالاترین نمرات کلاس را بیاورد. من از بچگی به جراحی
علاقه داشتم. هر وقت قرار بود مادرم مرغ بخرد، التماسش می‌کردم مرغی بخرد که شکمش
خالی نشده باشد. بعد خودم با مهارت یک جراح شکم حیوان را باز می‌کردم و با دقت
تمام به بررسی محتویات داخل شکمش مشغول می‌شدم. همین عشق و علاقه به جراحی، عاقبت
مرا به دانشکده پزشکی و جراحی داخلی کشاند. رویا اما بیشتر به طبابت علاقه داشت.
به پشت میز نشستن و نسخه نوشتن. می‌گفت شاید هیچ‌وقت پایش به اتاق عمل نرسد، اما
قطعاً پزشک خوبی می‌شود. همان دوران دانشجویی ازدواج کردیم. راستش آن‌قدر هر دو
مشغول درس خواندن بودیم که فرصت با هم بودن‌هایمان خیلی کم بود. وقتی هم با هم
بودیم به ساعت نکشیده حرف‌هایمان تخصصی می‌شspan> سه مدل خورشت نمی‌آوردند،
تا پایان دوره تحصیل شاید جز املت و نیمرو چیز دیگری سر سفره‌مان نمی‌آمد.

به هر حال آن سال‌ها هم گذشت. درسمان که تمام شد، رویا به
فکر مطب بود و من دنبال اتاق عمل! اما هر دو دستمان خالی بود. ناچار در یک
بیمارستان مشغول شدیم. همان روزها فهمیدم رویا اهل پول جمع کردن نیست. از
بیمارستان حقوق می‌گرفت اما فقط دنبال خرید کفش و لباس بود. چند بار به او گفتم که
اگر می‌خواهد زودتر صاحب مطب شود باید حواسش به خرج کردنش باشد، اما رویا می‌گفت
یک دکتر باید همیشه شیک و آراسته باشد. لباس‌ها و کیف‌های مارک‌دار می‌خرید، لباس‌های
مهمانی‌اش را یک بار بیشتر نمی‌پوشید. مدام دنبال مد و این مسائل بود. من چسبیده
بودم به کار، اما دورادور حواسم به رویا بود. اختلاف‌هایمان همان موقع‌ها شروع شد
اما چرا جدی نگرفتم؟ گفتم شاید پای بچه بیاید وسط عاق‌تر شود. ریما که به دنیا امد،
وضع هیچ تغییری نکرد که هیچ، بدتر هم شد. اگر اولویت زندگی برای من کار بود، برای
رویا سر و وضع و ظاهرش بود، پدربزرگم که فوت کرد، ارثیه خوبی به پدرم رسید، پدرم
همان موقع همه را بین بچه‌هایش تقسیم کرد. با آن پول توانستیم یک واحد آپارتمان
برای مطب بخریم. صبح تا ظهر رویا آن‌جا بود و بعد از ظهر تا شب هم من می‌ماندم.

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *