برچسب یوسف زقورزاده

بالهای خیس 1391

در مجموعه تلویزیونی «بال‌های خیس» دو داستان به موازات هم روایت می‌شود.
داستان اول این مجموعه‌ی 26 قسمتی حول محور پزشک حاذقی به نام مجید پرتو با ایفای نقش «حبیب دهقان‌نسب» شکل می‌گیرد که با تشکیل تیمی جوان در زمینه تولید داروی ضدسرطان، پژوهش گسترده‌ای انجام داده است. در این راه دوست و همرزم ‌قدیمی‌اش مهدی قاسمی با بازی علی عمرانی پا به پای او پیش می‌آید و اگرچه تخصصی در زمینه تولید دارو ندارد، اما نقش مشوق و همراه همیشگی را برای دکتر پرتو بازی می‌کند.
داستان دوم مضمونی خانوادگی و معمایی دارد. جوانی به نام محسن با ایفای نقش حسین مهری در جریان اردویی دانشجویی در شمال کشور توسط ضاربی ناشناس درون پرتگاهی می‌افتد. سقوط محسن در این پرتگاه و نجات او از مرگ، زمینه‌ساز به وجود آمدن ماجراهایی می‌شود که پی در پی بر سر راهش قرار می‌گیرد.

خوش غیرت 1384

خوش غیرت یا همان «خوش رکاب دو» ادامه داستان مردی به نام تقی با بازی محمد کاسبی بود که علاقه ویژه ای به کامیون خود داشت. این دلبستگی او به اندازه ای بود که حاضر نبود برای کمک رسانی به جبهه از کامیونش استفاده کند، اما در نهایت این اتفاق افتاد و تحولاتی را برای این شخصیت به همراه داشت.او این بار تصمیم گرفته است دارو از مردم جمع آوری کند و با کامیون خود، که حالا نامش را از خوش رکاب به خوش غیرت تغییر داده است،برای کمک به مردم عراقی برود که هم اکنون بعد از سقوط صدام در چنگال آمریکایی هااسیرهستند.دراین حین اتفاقاتی برای او و شاگردش می افتد.

شب بخیر فرمانده 1384

یک خبرنگار جنگی در هنگام عملیات از بقیه جدا افتاده، راه را گم می کند. عدم شناخت او از منطقه و وضعیت بد جوی وی را با مشکلات و شرایط خاصی رو به رو می کند. که این خود آغاز ماجراست.

سفر شبانه 1376

علي نوجوان ساكن بخش باهو در بندرگز، خبر ناپديد شدن پدر رزمنده اش را در جبهه مي شنود. مادر باردار علي با شنيدن اين خبر دچار بحران روحي مي شود و سلامت فرزند آينده اش به خطر مي افتد. پزشك حضور پدر را بالاي سر مادر ضروري اعلام مي كند و پدربزرگ علي كه سوزنبان قطار است، براي رفتن به آبادان به اميد يافتن پسرش مرخصي تقاضا مي كند. وقتي با تقاضاي مرخصي پدربزرگ به دليل نبودن جانشين موافقت نمي شود، علي شبانه سوار قطاري مي شود تا به آبادان برود. در راه مأموران قطار چند بار او را پياده مي كنند و به ايستگاه تحويل مي دهند؛ اما او هر بار مي گريزد و سرانجام با همراهي يك زوج پير به مقصد مي رسد. پس از مدتي جستجوي بي نتيجه علي را بار ديگر تحول راه آهن مي دهند تا با قطاري برگردانده شود. درراه قطار مورد بمباران نيروهاي عراقي قرار مي گيرد و علي از اين فرصت استفاده مي كند تا با يك وانت خود را به جاده آبادان برساند. اما جاده بسته است و اين بار او پنهاني سوار آمبولانسي مي شود كه راننده اش صالح نام دارد. صالح به علي كمك مي كند تا پدرش را كه به علت موج انفجار دچار فراموشي شده، در يكي از بيمارستان هاي تهران پيدا كند. هنگام بازگشت با قطار، علي عكس هاي خودش را به پدر نشان مي دهد و با نشان دادن قرقره اي كه او قبلاً برايش خريده بود، سبب مي شود پدر او را بازشناسد.

یک مرد یک شهر 1386

«اسماعیل مینوی» کارآگاه پلیس آگاهی است. بعد از سال‌ها با او تماس می‌گیرند تا برای تحویل بقایای پیکر برادر شهیدش به خرمشهر برود. اسماعیل راهی سفر می‌شود و در راه، نزدیک خرمشهر تصادف می‌کند؛ اما انگار این حادثه بهانه ای است برای کشف راز یک قتل.