برچسب یوسف حاتمی کیا

شب طلایی 1400

در خانهٔ مادربزرگ، همه خانواده دور هم جمع شده‌اند تا جشن تولدی برای مادربزرگ بگیرند. همه چیز خوب پیش می‌رود تا اینکه داماد خانواده که به دلیل سفر در این مهمانی حضور نداشته سرزده می‌رسد و شمش طلایش را می‌خواهد که چندین وقت قبل به امانت در خانه مادربزرگ گذاشته بوده‌است. با یک گشتن ساده متوجه نبود شمش طلا می‌شوند. این ماجرا آغازگر تنشی بزرگ در بین اعضای خانواده است. تمام افرادی که حضور دارند انگیزه‌هایی برای برداشتن شمش طلا دارند و به مرور بحران پیچیده‌تر می‌شود.

من و زیبا 1390

در شبي سرد و باراني، پيش از آنكه موسي به خانه برسد، همسرش راحله بر اثر درد زايمان جان مي سپارد. موسي در تمام عمر فكر مي كند كه باعث مرگ راحله شده است. او تمام وجود و عشق خود را پاي جعفر، تنها يادگار راحله مي ريزد.