برچسب یدالله نوعصری

مسافران دره انار 1370

با شروع فصل پنبه چینی اهالی یکی از روستاهای شمال شرقی، برای کوچ دسته جمعی و کار در مزرعه پنبه آماده می شوند. پنبه چینی در آغاز فصل سرما آغاز می شود و اهالی هر روستا تلاش می کنند زودتر از دیگران به مزارع پنبه برسند تا مزرعه بهتری برای کار پیدا کنند. همه ساله قوجاحسن، روستایی پیر و سالخورده، رسیدن فصل پنبه چینی را به روستائیان نوید می داد، اما امسال به علتی در انجام این کار تعلل می کند. هوا روز به روز سردتر می شود و روستائیان با بی صبری منتظر خبر قوجاحسن و فرمان کدخدا هستند تا کوچ را آغاز کنند. سرانجام کوچ آغاز می شود و همه قدم در راهی می گذارند که عبور از آن دشوار است. آنچه پشت سر می گذارند، دهکده ای است خالی از سکنه کدخدا و آدم هایش برای بهره کشی بیشتر از روستائیان، دسیسه هایی در سر دارند. اما در پایان این روستائیان هستند که بر همه دسائس، مشکلات و سختی ها فائق آمده و به زندگی شان روح تازه ای می دهند.

پائیز پنبه زار 1387

پاییز پنبه زار روایت خاطره‌ای ست که برای معلمی تداعی می‌شود. درست درلحظه شروع کلاس پدریکی از دانش آموزان وارد کلاس، می‌شود و پسرش را با ناراحتی ازمدرسه می‌برد. معلم که ازبچه‌ها جویای احوال آن‌ها شد. متوجه می‌شود که خانواده دانش آموزش به علت بدهی قراراست آبادی رابه سمت روستایی ترک کنند.

کنار برکه ها 1365

سيد رسول، پس از مرگ همسرش با رباب ازدواج مي كند. طاهر علاقه اي به رباب ندارد. او بيش تر وقت خود را با اسب سفيدي كه يادگار مادرش است مي گذراند. رباب براي آن كه طاهر كمتر به مادر خود فكر كند اسب را به جزيره اي مي برد و رها مي كند. طاهر اسب را مي ربايد و در جزيره گرفتار توفان مي شود. اما نجاتش مي دهند. پدر او را تنبيه مي كند و به روستا باز مي گرداند. پس از مدتي پدر براي كاري به شهر مي رود. در غيبت او انبار خانه آتش مي گيرد و رباب در ميان آتش گرفتار مي شود. طاهر، با كمك اهالي، رباب را نجات مي دهد و پس از آن رابطه اي عاطفي بين آن دو برقرار مي شود.

سکوت کوهستان 1374

پسر نوجواني به نام قره خان، با كشته شدن پدر ناتني اش هاوارخان، از طريق مادرش نرگس درمي يابد كه پدر واقعي اش رشيد ـ قاتل هاوار ـ بوده است. رشيد توسط برادران هاوار كشته مي شود و آنها كه به تحريك مادرشان نرگس را قاتل اصلي هاوار مي دانند، توطئه اي براي كشتن نرگس ترتيب مي دهند. با كمك فتاح، يكي از برادران هاوار، قره خان و مادرش از روستا مي گريزند اما ديگر برادران سرمي رسند و نرگس را به قتل مي رسانند. عموحيدر و رحمان، مرداني كه در جواني به رشيد پناه داده بودند، به خانه برادران هاوار مي آيند و پس از يك درگيري خونبار، به كمك قره خان، با فداكردن جانشان، برادران ظالم روستا را به هلاكت مي رسانند.