برچسب گلچهره سجادیه

موج طوفان 1359

در يكي از بنادر جنوب صيادي به نام عاشور بزرگ ترين مرواريد را صيد مي كند. سودجويان و دلالهاي مرواريد درصددند تا مرواريد را از چنگ او درآورند. بين عاشور و دلال ها نزاع سختي در مي گيرد. عاشور ناخواسته يكي ازآن ها را به قتل مي رساند و به همراه همسر و فرزندش مي گريزد . دلال هاي مرواريد با اجير كردن فردي به تعقيب او مي پردازند. اهالي روستاي ساحلي ابتدا با عاشور همدردي مي كنند و سپس همراه او بر ضد باند دلالان و سودجويان مي شورند.

هیوا 1377

هيوا اكبري پس از گذشت پانزده سال از مفقود شدن همسرش حميد در بحبوحه جنگ، تصميم مي گيرد تا از مناطق جنگي و خانه اي كه در آن با همسرش زندگي مي كرده، بازديد كند. امير كرمي، كه اكنون سفير ايران در سنگال است و زماني جزو همراهان حميد در جنگ بوده مي خواهد با هيوا ازدواج كند، ولي هيوا به رغم نشانه هايي از شهادت حميد همچنان در پي شوهرش است. او در خانه قديمي اش به تعدادي نامه متعلق به پانزده سال پيش دسترسي پيدا مي كند كه خاطرات سال هاي گذشته او را با حميد زنده مي كند. رحيم صابري، مسئول كميته تفحص و مفقودين، هيوا را مطمئن مي سازد كه شوهرش شهيد شده است ولي به خواهش هيوا همراه با او و نيز كرمي در منطقه جنگي خود را به تونلي مي رساند كه سال ها پيش حميد در آنجا به شهادت رسيده بود. صحنه هاي نبرد در داخل تونل در جلوي چشمان هيوا جان مي گيرد و او شوهرش را كه در حال مرگ است مي بيند.

نگین 1380

آذر در زندان مطلع مي شود كه دختر نوجوانش نگين از خانه فرار كرده. او از يكي از دوستانش بنام ندا كه قبلاُ هم بندش بوده تقاضاي كمك مي كند تا دخترش را پيدا كند و او را به خانه برگرداند و آذر براي نجات دخترش، با ديدن يك اسلحه از زندان فرار مي كند و با كمك ندا به دنبال نگين مي رود، اما اثري از او نمي يابد سرانجام به وسيله نشانه اي كه به خانه هاي فساد ختم مي شود متوجه مي شوند كه نگين به همراه چند دختر ديگر به شيخ نشين هاي خليج فارس فروخته شده اند و قرار است به زودي به محل فرستاده شوند. آذر و ندا به موقع به فرودگاه مي رسند ولي با چند مرد عرب كه محافظان دختران هستند روبرو مي شوند. آذر يكي از مردها را با استفاده از اسلحه اش به قتل مي رساند و همزمان پليس آذر را هدف گلوله قرار مي دهد.

سرزمین خورشید 1375

با شروع جنگ، بيمارستاني در خرمشهر به محاصره دشمن درمي آيد و از هوا و زمين مورد هجوم قرار مي گيرد. محمد جهان آرا، فرمانده جوان سپاه خرمشهر، پيشنهاد مي كند مجروحان و پزشكان با يك آمبولانس و لندرور، به دنبال جيپ به غنيمنت گرفته شده كه در آن رزمندگان راه را باز مي كنند، از بيمارستان خارج شوند. در شهر، نيروهاي عراقي كه در حال تسخير شهر هستند، مقابل آنها ظاهر مي شوند و رزمندگان براي نجات دادن سرنشينان آمبولانس و اندرور، با عراقي ها درگير مي شوند و به شهادت مي رسند و سرنشينان لندرور نيز به اسارت گرفته مي شوند و به شهادت مي رسند و سرنشينان لندرور نيز به اسارت گرفته مي شوند. سرنشينان آمبولانس كه نجات يافته اند، در اطراف شهر سرگردان مي شوند و راه را گم مي كنند. در ميان آنها، راننده آمبولانس، دكتر كسرا، يك ناخدا، يك زن كه شوهرش رييس گمرك خرمشهر بوده و شهيد شده، مردي كه مدام به فكر تسليم شدن و نجات پول‌هايش است و يك امدادگر به نام هانيه كه دو نوزاد را با خود آورده، حضور دارند. افسر عراقي كه در اطراف بيمارستان به اسارت درآمده هم با آنهاست. در كنار رودي، جعبه حامل دو نوزاد به روي آب مي افتد و وقتي راننده براي نجات دادن بچه ها خود را به آب مي زند، نيروهاي عراقي از آن طرف رود او را به شهادت مي رسانند. دو نوزاد نجات مي يابند اما يكي از آنها بين راه مي ميرد. شش همسفر به جاده اي مي رسند و تصميم مي گيرند به دو گروه تقسيم شوند: دكتر كسرا، هانيه و اسير عراقي به همراه نوزاد به يك سمت مي روند و سه نفر باقيمانده به سمتي ديگر. دكتر كسرا و همراهانش به يك ريوي عراقي مي رسند و پشت آن سوار مي شوند. در اين بين آنها شاهد بردن سه همسفر قبلي خود هستند كه توسط عراقي ها به اسارت گرفته شده اند. در كنار رود، اسير عراقي به دكتر كسرا قايقي را نشان مي دهد تا با آن بگريزند. كسرا و هانيه خود را به قايق مي رسانند و پس از ساكت كردن نوزاد، اسير عراقي را بر جا مي گذارند و خود دور مي شوند. صبح فردا قايق آنها هدف گلوله هواپيماي دشمن قرار مي گيرد. كسرا و هانيه ناچار مي شوند قايق را ترك كنند و نوزاد را درون جعبه اي در رودخانه رها كنند. صداي مارش در دوردست، نويد پيروزي را در آينده مي دهد.

زشت و زیبا 1377

ترخان باي به منظور گذراندن گنجينه خود از كوير سردار تاتار خود را مأمور اين كار مي كند، سردار كه قصد ربودن گنجينه را داشت موضوع را با سارق در ميان مي گذارد ولي سارق نيز به تنهايي گنجينه را ربوده و پس از پناه بردن به قلعه، مورد استقبال خاتون دختر صاحب قلعه قرار مي گيرد. روز بعد سارق در صدد فرار برمي آيد ولي پس از مواجهه با تاتارها از رفتن بازمانده و همزاد مجنون خاتون با انداختن خرقه يك صوفي بر دوش سارق او را به هيأت مردي مقدس در مي آورد. سارق سكه ها (گنجينه) را بين مردم تقسيم مي كند و مردم براي طلب شفاعت نزد او مي آيند. ايلچي بيگ و سركرده تاتار پي به يك ماجرا برده و از پير فرزانه شهر درخواست مي كنند تا هويت واقعي سارق را برملا سازد. از طرفي ايلچي عاشق خاتون مي شود ولي خاتون به او توجهي نمي كند ايلچي به سارق دشنه اي مي دهد تا همزاد مجنون را اسير كرده و نقاب از چهره او برمي دارد و متوجه مي شود كه او همان خاتون است سرانجام پير فرزانه سارق را متواري ساخته و خود را به جاي او به سركرده تاتار تسليم مي كند.

حوالی اتوبان 1387

زندگی آرام و زیبای سیما و پاشا با ورود زنی به نام پردیس به هم می ریزد.پردیس که زنی خیابانی است،رازهایی را از گذشته ی سیما می داند که می تواند زندگی او را با خطر فروپاشی مواجه کند.سیما تلاش می کند او را از زندگی اش براند اما برحسب اتفاق پردیس با پاشا ملاقات می کند.