کت چرمی 1401
عیسی فرهمند (جواد عزتی)، بازرس سازمان بهزیستی است که در حین بررسی تخلفات مالی یکی از مراکز، متوجه یک باند فساد اقتصادی و ترانزیت مواد مخدر توسط دختران بدسرپرست میشود.
عیسی فرهمند (جواد عزتی)، بازرس سازمان بهزیستی است که در حین بررسی تخلفات مالی یکی از مراکز، متوجه یک باند فساد اقتصادی و ترانزیت مواد مخدر توسط دختران بدسرپرست میشود.
در فصل سوم شیرین به کمک صابر از دارالمجانین فرار میکند. با مرگ بلقیس بدست اکرم و ورود شربت(پانتهآ پناهیها) پرستار قلابی فصل اول شروع میشود. شربت معشوقه ی نصرت در عمارت با نام لاله خدمتکاری میکند. هوشنگ با شخصی به نام مهری ازدواج موقت میکند ولی مادر همسر اول هوشنگ حمیرا مانع دائم شدن ازدواج میشود. هاشم و اصغری به دست شاپور بهبودی به علت کمک به ثریا برای خروج از کشور به قتل میرسند. فرهاد به علت فراری دادن ناموفق دکتر مصدق به دستگیر و به اعدام محکوم میشود. شربت به دست شاپور بهبودی و به کمک اکرم و قباد به قتل میرسد. قباد اکرم را به علت قصد کشتن کبیر به دستور سروان آپرویز از عمارت بیرون میاندازد. شهرزاد شیرین را میبیند و با شیرین هم دست میشود برای کشتن قباد. مرضیه(مادر فرهاد) از شهرزاد خواهش میکند که به عمارت برگردد تا تجدید نظری در حکم پسرش بشود. شهرزاد از فرهاد جدا میشود و به عمارت برمیگردد. شیرین و صابر و فرهاد دست به یکی میکنند برای کشتن قباد...
هندوانه فروشی با وانت همه هندوانههای خود را به فروش میرساند و یک هندوانه بسیار بزرگ باقی میماند. مردی برای خریدن هندوانه سراغش میآید اما چون پول کافی ندارد دست خالی باز میگردد. بعد از او پیرمردی آمده و هندوانه را میخرد. وقتی به خانه میرود بر اثر نزاع با همسرش و از شدت عصبانیت هندوانه را از پنجره به بیرون پرتاب میکند هندوانه به داخل وانتی میافتد و…
فیلم مربوط به زندگی زنی به نام آذر است که مدتهاست بعد از دست دادن همسرش با فرزند معلول و عقب ماندهاش زندگی میکند. او در این سالهایی که مجبور بوده زندگی محدود و آبرومندی را برای خود و پسرش فراهم نماید از طریق خدمتکاری، بسته بندی سبزیجات و ترشی درست کردن امرار معاش میکرده. اما آذر که مدتها با توجه به اینکه گزینه های مناسبی هم برای ازدواج داشته، تصمیم گرفته بود بی شوهر زندگی کند، از تصمیم خود عقب نشینی می کند و می خواهد به خواستگاری مردی بدون حضور پسرش پاسخی مثبت بدهد!
"رضا" و "باران" زوج جوانی هستند که پس از مدتی "باران" به بیماری سرطان مبتلا میشود و رضا برای سلامتی وی نذر میکند تا سقاخانهای بسازد و به کربلا ببرد. سرانجام "باران" فوت میکند و رضا طبق نامه باقیمانده از وی، سقاخانه را ساخته و به سمت مرزمیبرد
این فیلم داستان زندگی فردی به نام هاشم را روایت می کند که به ویزیتوری برای یک شرکت پخش دارو مشغول است. او در ماشین خود زندگی می کند. پیرمردی به نام ذاکری با ماشین هاشم تصادف می کند و ....
کیومرث و زیبا زوج جوانی هستند که به خاطر اختلافاتشان، در آستانه طلاق قرار دارند. در جریان یکی از دعواهای آن دو، زیبا از ماشینشان پیاده میشود، کیومرث به دنبال او به وسط خیابان میدود و یک ماشین به او میزند و . . .