برچسب کیانوش گرامی

تعقیب 1374

مجيد قهرمان رزمي كار كشور است و با مادرش تنها زندگي مي كند. زمانيكه دختر مورد علاقه ي مجيد ازدواج مي كند و او در مسابقه ي ورزشي مهمي بازنده مي شود، دچار افسردگي شديدي مي گردد و با اينكه پوريا و پدرش كه آن ها نيز رزمي كار هستند قصد كمك به او را دارند مجيد ورزش را كنار مي گذارد او با اولين پيشنهاد يكي از دوستانش به نام مازيار براي رسيدن به پول، تحت عنوان معامله ارز و سكه ي طلا، ناخواسته وارد يك باند قاچاق مواد مخدر مي شود. او در يك درگيري به باشگاه پناه مي برد و كيف پر از مواد مخدر را آن جا رها مي كند، پليس مواد را يافته و صاحب باشگاه را با خود مي برد. پوريا و خواهرش براي نجات مجيد وي را تعقيب مي كنند و با اعضاي باند قاچاق در گير شده و آن ها را به هلاكت مي رسانند، از طرفي پليس به محل حادثه مي آيد و مجيد را بازداشت مي كند.

سلطان 1375

آقاي باهري در آخرين لحظات زندگي پانصد متر از زمين خانه خود را به آقاي كوهساري سرايدارش مي بخشد. جهان مهر و جهانگير، پسران آقاي باهري برگه واگذاري پانصد متر زمين را به مريم دختر آقاي كوهساري مي دهند، اما يك جيب بر به نام سلطان وقتي مريم از ترمينال به خانه مي آمده مدارك را از او مي زند و براي برگرداندن سندها مقدار زيادي پول مطالبه مي كند كه پسران آقاي باهري حاضر به پرداخت اين نيستند و مي خواهند با ترساندن سلطان مدارك را از او پس بگيرند. اما سلطان مدارك را به مريم مي دهد و از او مي خواهد كه از حق خودش دفاع كند و نگذارد پسر آقاي باهري سهم او را به برج سازان تهران دهد. از طرفي جهانگير بي خبر از اينكه سلطان مدارك را به مريم كوهساري داده است با چند تن از برج سازان و واسطه هاي خريدار زمين با سلطان درگير مي شوند و سلطان هم با نارنجكي كه از دوست شهيدش به جا مانده به استقبال آن ها مي رود.

ترانزیت 1372

سعيد با كار قاچاق و تبديل سرمايه اش به دلار قصد دارد به خارج برود. او مي كوشد دوستش حميد را با خود همراه كند. سعيد حميد را تشويق مي كند كه هر دو مخفيانه سوار كاميون پدر حميد شوند كه هر دو مخفيانه سوار كاميون پدر حميد شوند كه عازم تركيه است. وقتي آن دو به گاراژ مي روند متوجه مي شوند كه چند قاچاقچي مقداري اشياي عتيقه را در كاميون رضا جاسازي مي كنند. حميد كه فكر مي كند پدرش با قاچاقچي همدست است با سعيد همسفر مي شود تا به پدرش ثابت كند قاچاق او تفاوتي با شكار قاچاق مرغابي حميد ندارد. قاچاقچي ها دو نوجوان را در ميانه ي راه به دام مي اندازند و از آن دو به عنوان گروگان براي وادار ساختن رضا به همكاري استفاده مي كنند. حميد و سعيد و رضا مي گريزند، اما سر دسته ي قاچاقچي ها آنها را تعقيب مي كند. پس از تعقيب و گريز، كاميون رئيس قاچاقچي به انبار بنزين اصابت مي كند و منفجر مي شود.

محموله 1366

علي دانش، باستان شناس وزارت فرهنگ و هنر در پي حفاري به مجموعه اي با قدمت سه هزار سال دست مي يابد كه ارزش هنگفتي را براي آن تعيين مي كنند. دانش موضوع كشف مجموعه را به اطلاع خبرنگاران جرايد مي رساند. رؤساي وزارت خانه كه درصدد تصاحب مجموعه هستند دانش را از بابت اطلاع دادن به جرايد شماتت مي كنند و براي فروش آن به چند نفر خارجي اقدام مي كنند. از سوي ديگر تيمسار عضدي كه اشياي عتيقه را در موزه شخصي اش جمع آوري مي كند و دلالي به نام نصرت نيز براي به چنگ آوردن مجموعه سر و دست مي شكنند. عضدي كه از ديگران صاحب نفوذتر است، به رغم تلاش دانش مجموعه را تصاحب مي كند. نصرت با حيله مجموعه را مي ربايد تا در معامله اي از نو به دست تيمسار عضدي برساند. تيمسار با نصرت وارد معامله مي شود، اما نصرت قبل از حضور در وعده گاه محل مجموعه را به مادرش اطلاع مي دهد تا در صورت خطر آن ها را در اختيار علي دانش قرار دهد. اشياي كشف شده به دست دانش مي افتد و او آن ها را در زير خاك مدفون مي كند تا از دست عضدي و دلال ها در امان بماند. عضدي كه همچنان خواهان دست يابي به مجموعه است دانش را از پا درمي آورد و خود به دست نصرت كشته مي شود.

همه چی آرومه 1389

شروین، البرز و شاهکار تصمیم می‌گیرند پیش از ازدواج دوستشان ابی که کارمند ساده بانک است، او را به یک سفر مجردی ببرند. به صورت تصادفی و با خوردن نوعی قارچ توهم‌زا این چهار دوست دچار توهم می‌شوند. آنها دو روز بعد در یک خانه نا‌آشنا، در حالی از خواب بیدار می شوند که هیچ چیز از اتفاقات دو روز گذشته به یاد نمی‌آورند...

کافه ستاره 1384

یلم کافه ستاره در 3 اپیزود مختلف داستان زندگی 3 زن به نام های فریبا ، ملوک و سالومه را روایت میکند. فریبا زن میانسالی که خرجش از کافه ای کوچک در محله در می آورد. ملوک زن میانسالی که عاشق جوانی به نام خسرو شده است و سالومه دختری که میخواهد با عشقش ازدواج کند ولی ...

خروس جنگی 1387

زنی خانه دار و شوهرش که در کار اداره تالار برای برگزاری عروسی ها است تصمیم می‌گیرند مدتی جایشان را با هم عوض کنند، قرار گرفتن در جایگاه یکدیگر برای هر کدام مشکلات و ماجرایی را بوجود می‌آورد. زن در اداره تالار با مشکلات و بدهکاری های آن مواجه می شود و شوهر نیز در اداره منزل و نگهداری از فرزندان در می ماند . .

مجنون 1369

ناصر براي تهيه پول كه صرف مداواي بيماري قندش و بهبود زندگي بي سروسامان خود و دوستش منوچهر كند،‌ به خواسته شخصي به نام صفدري براي بمب گذاري در يكي از مناطق پرازدحام جنوب شهر تهران، تن مي دهد. ولي در اثر روبرو شدن با مسائلي در محل مورد نظر، از تصميمش منصرف مي شود و بمب را از آنجا دور مي كند. صفدري كه خود از يك گروه ناشناس دستور مي گيرد، درصدد برمي آيد ناصر را به خاطر اين نافرماني از بين ببرد. ناصر در حين درگيري با صفدري فرار مي كند و به دوستش منوچهر پناه مي آورد. در همين گيرودار، بيماري ناصر شدت مي گيرد و نياز به انسولين پيدا مي كند. منوچهر به تعميرگاه محل كارش مي آيد تا پولي را كه نزد يكي از كارگران امانت گذاشته، بگيرد. بر سر پس گرفتن پول، با وي درگير مي شود و ناخواسته باعث مي شود دست كارگر به داخل اسيد فرو برود. منوچهر در حين فرار با صفدري روبرو مي شود و صفدري با اتومبيلش او را نجات مي دهد. ولي در ادامه مسير،‌ منوچهر به خاطر ترس از صفدري، تلاش مي كند از اتومبيل خارج شود و در طي اين كشاكش به بيرون مي افتد و به شدت زخمي مي شود. از آن سو ناصر كه با كمك پيرمردي نابينا و همسر او نجات يافته، با صفدري مواجه مي شود و مجدداً با صفدري گلاويز مي شود. صفدري پس از مجروح كردن ناصر،‌ درصدد زنده‌بگور كردنش برمي آيد ولي ناصر با بيل ضربه اي به سر او مي زند كه منجر به مرگش مي شود و سپس جسد منوچهر را به دوش مي كشد و باغ را ترك مي كند.