برچسب کلاس

آب روی آتش

نه اینکه آدم ناحسابی‌ای باشم‌ها… نه. اتفاقا از وقتی به دنیا آمدم، عجیب حسابی بودم. نوزاد که بودم، سر وقت بیدار می‌شدم، لبخند ملیحی می‌زدم، چند جرعه شیر می‌نوشیدم، چند تا ماما، بابا می‌گفتم و بعد عین یک عاقله آدم می‌خوابیدم؛ اما تمام نق‌ونوق‌ها و آزارهایم ذخیره شده بود برای نوجوانی‌.

دبیر فرهنگ و هنر

او را از دوسه سال پیش می‌شناسم. البته شناخت آن‌چنان‌که نه؛ چند باری در بعضی از جلسات باهم سلام و علیک کوتاهی داشته‌ایم و من هر بار با خودم گفته‌ام که عجب آرامشی به آدم می‌دهد این زن! چه متانتی دارد! برای بار نخست که تماس می‌گیرم و موضوع گفت‌وگو را با او در میان می‌گذارم، تواضع به خرج می‌دهد. می‌گوید چرا به سراغ بقیه نمی‌روید و من هم می‌گویم خب شما هم یکی مثل بقیه.

در همسایگی معلم

اسمش را نمی‌دانستیم؛ اما ما خانم بابلیان صدایش می‌زدیم. مقطع ابتدایی بودم. نمی‌دانم چطور شد که اوایل مهر، موقع برگشتن از مدرسه متوجه شدم خانم معلم وارد یکی از کوچه‌های محله ما شد. اولش باورم نمی‌شد.

مادردانشجو را جدی بگیرید!

آنقدر جدی گرفته نشدیم که خودمان هم یادمان رفته دانشجوی مملکت هستیم و یک روز در تقویم ملی به نام ما زده شده است. نهایت باید دل به روز مادر خوش کنیم تا شاید ما را در جرگه مادری یاد کنند و ذره‌ای قدرمان را بدانند.

مُسکن دردها

انگار یک آدم صدکیلویی چکش گرفته بود دستش و می‌کوبید به پیشانی‌ام. سرم از درون می‌سوخت و تیر می‌کشید. بعد مدرسه، تا ساعت سه جلسه مدیران بود و پشت‌بندش از چهار تا هشت مدرسه بودیم.