برچسب کریم اکبری مبارکه

پشت بام تهران 1394

غیاث صفا جوانی اسـت کـه در زندگی خود بـه افق‌هاي غیر واقعی چشم دوخته اسـت. مامان طاهره مادربزرگ غیاث کـه تمام دنیای وی اسـت از او خواسته مال حرام وارد زندگی‌شان نشود، اما غیاث در شبی ناخواسته وادار میشود دریک دزدی بـه دوستش کمک کند و این دزدی آغازی می شود برای ورود مال حرام بـه زندگی غیاث.

مختارنامه 1389

داستان این مجموعه تلویزیونی از زخمی شدن حسن بن علی و رفتن وی به مدائن که حاکم آن عموی مختار است شروع می‌شود. مختار از طرف عمویش فرا خوانده می‌شود تا از حسن بن علی محافظت کند. بعد از مسموم و کشته شدن حسن مجتبی توسط همسرش جعده در ادامه، داستان به وقایع سال ۶۰ هجری و مرگ معاویه و حکومت یزید و جریان بیعت گرفتن از حسین بن علی رفته و در نهایت پنج سال بعد از حادثه عاشورا، مختار به عنوان رهبر سومین قیام پس از عاشورا با متحد کردن شیعیان با شعار «یا لثارات الحسین» به خونخواهی حسین بن علی و شهدای کربلا قیام می‌کند.

بچه مهندس 3 1399

«جواد جوادی» در این فصل پا به دانشگاه امیر کبیر می‌گذارد. در همان بدو ورود طی اتفاق غیر مترقبه ای با مسعود و سپس قاسم که از اهالی بیرجند است آشنا می‌شود. گرچه دوستی جواد با این دو کمی دچار چالش بوده اما رفته رفته با یکدیگر رفیق می‌شوند. هر سه دوست با هم پیمان می‌بندند که با سخت کوشی و تحصیل، نخبه شده و به راحتی جذب دانشگاه پورتلند آمریکا که محل سکونت مژگان عباسی است بشوند. آنها در مقطع فوق لیسانس برای آزمایش پروژه خود وارد حریم ممنوعه شده و برایشان مشکلات عدیده امنیتی پیش می‌آورد. مشکلاتی که موجب می‌شود جواد به آینده اش و رسیدن به پورتلند نگران شود. در ادامه ماجرا خطرهای زیادتری دامن جواد و مسعود و قاسم را می‌گیرد. آنها در این فصل برای رهایی از موانع به نوبه خود اقدام می‌کنند. تیم جهت برای رسیدن به هدف بزرگشان در چند جبهه می‌جنگند. جنگ با رقبای دانشگاه، درگیری با بازار کار و تبعیض‌ها، جنگ برای اثبات خود به مدیران و مسئولین و صاحب صنایع، مرافعه با رئیس سخت گیر و مقرراتی دانشگاه آقای توفیقی، تلاش برای برطرف کردن سوءظنی که سرگرد خوشنام به آنها دارد باعث شده تا این فصل با فراز و فرودهای متعددی مواجه شود. به‌خصوص در میانه نبرد هر سه دوست درگیر مسائل عاطفی هستند یا می‌شوند که راه را برای رسیدن به پورتلند دشوارتر می‌کند… در پایان داستان، جواد از رفتن به پورتلند و ازدواج با مژگان منصرف می‌شود و تصمیم می‌گیرد با مرضیه، همکار و هم دانشگاهی اش، دختر دکتر توفیقی ازدواج کند.

امام علی 1375

داستان این سریال از اواخر دورهٔ خلافت عثمان بن عفان شروع و تا پنج سال انتهایی و دوران خلافت و زندگی علی بن ابی‌طالب می‌پردازد.

مقاومت 1365

با آغاز جنگ، يك گروه داوطلب و بسيجي قصد رفتن به آبادان را دارند، تا در شكستن محاصره شهر سهيم باشند. جاده هاي اصلي منتهي به شهر، در دست عراقي هاست و هواپيماهاي شكاري شان، شهرها و ديگر مواضع اطراف آبادان را براي جلوگيري از نيرورساني زير بمباران گرفته است. افسر فرمانده، انتقال داوطلبان به آبادان را ناممكن مي داند، و آنها را به صبر و انتظار در نوبت دعوت مي كند. گروه، پس از پنج روز انتظار درصدد رساندن خود به آبادان به هر قيمت مي شود و بنا به پيشنهاد يكي از داوطلبان، تصميم به سفر از راه دريا مي گيرند. ناخدا زبير تنها فردي است كه براي كمك هاي پشت جبهه از راه دريا راهي آبادان است، ولي لنج او گنجايش بيست داوطلب جنگي با آذوقه و مهمات را ندارد. به پيشنهاد اكبر، سرگروه داوطلبان، يك جهاز لكنتي به عنوان وسيله سفر به لنج يدك مي شود، اما هفت سرنشين يدك با بريده شدن طناب از لنج جدا مي افتند و در دريا ناپديد مي شوند. از سويي ديگر با از كارافتادن موتور لنج، آنها نيز قادر به يافتن گمشدگان نمي شوند. وجود كوسه ها، توفان دريايي، تشنگي و حضور در منطقه جنگي با دشمن همگي را تهديد مي كند، تا اينكه با جانفشاني جاشوي لنج موفق به راه اندازي آن و يافتن گمشدگان مي شوند، در حاليكه با مرگ يكي از سرنشينان يدك، برادر او سخت تحت تأثير قرار گرفته است.

مرگ یزدگرد 1361

مؤبد، سركرده و سردار سپاه يزدگرد سوم در آسيابي نزديك مرو گرد مي آيند تا آسيابان، همسر و دختر او را به اتهام قتل پادشاه محاكمه كنند. روايت هاي آسيابان و همسر و دخترش با هم تعارض دارد: يكي مي گويد پادشاه را به جرم تجاوز به همسرش كشته، ديگري مي گويد جسدي كه با جامه ي پادشاه بر ميانه ي آسياب افتاده آسيابان است كه به دست پادشاه كشته شده تا همه تصور كنند كه پادشاه مرده است. بيرون از آسياب سپاه شاه مقتول با اعراب مسلمان درجنگ و گريزند. لحظه اي كه داوري به پايان مي رسد و صاحب منصبان سپاه حكم بر برائت آسيابان و خانواده اش مي دهند سربازي خبر از پيشروي اعراب مي آورد. همسر آسيابان مي گويد كه داوري به پايان نرسيده است واينك داوران اصلي، با پرچم هاي سياه، از راه مي رسند.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.

روزهای زندگی 1390

سال 1367، آخرين روزهاي جنگ تحميلي. در يك بيمارستان صحرايي نزديك خط مقدم جبهه، دكتر اميرعلي علوي كه سرپرستي بيمارستان را به عهده دارد با تمام تخصص و علاقه و توانش به مداواي مجروحان جنگ مشغول است و همسرش ليلا نيز كه پرستار و دستيارش است با او كار مي كند. دكتر جواني به نام سامان اميني از مركز براي خدمت در اين بيمارستان اعزام مي شود اما او كه آدمي ترسو و بي اعتقاد است و به اجبار به اين مأموريت آمده، از همان ابتدا با دكتر علوي و همسرش و سيما پرستار وظيفه شناس بيمارستان درگيري دارد.

با اين حال مدت زيادي نمي گذرد كه با پذيرفته شدن قطع نامه 598 به نظر مي رسد جنگ به پايان رسيده اما ساعتي پس از اعلام پذيرفتن قطع نامه عراقي ها با بمب افكن و هلي كوپتر و تانك و نيروي پياده حمله سخت و مرگ باري را آغاز مي كنند و اين بيمارستان نيز در سر راه آنهاست. بسياري از مجروحان و كاركنان بيمارستان همراه با رزمندگان به شهادت مي رسند و دكتر علوي با كمك بقيه همكارانش، مجروحاني را كه هنوز زنده مانده اند به پناهگاهي مخفي كه به شكل راهرويي در زير بيمارستان ساخته شده منتقل مي كند. در جريان انفجاري عصب هاي بينايي دكتر علوي آسيب مي بيند و در همان حال نابينايي، او تلاش مي كند به مجروحان كمك كند اما با توجه به در دسترس نبودن امكانات پزشكي و حضور تهديدآميز دشمن در بالاي سرشان، اين كار مدام دشوارتر مي شود.

در اين ميان آنها يك سرباز عراقي را كه وارد پناهگاه شده اسير مي كنند و يك بار هم ليلا ناچار مي شود با به خطر انداختن خود از پناهگاه به محل سابق بيمارستان كه حالا ويران شده برود و ابزار و امكاناتي بياورد. دكتر سامان اميني كه در همان آغاز حمله از آنجا گريخته، اسير مي شود و عراقي ها او را به محل بيمارستان برمي گردانند كه اطلاعاتي از او بگيرند و مخفيگاه بقيه را پيدا كنند. سيما با مسلسلي از مخفيگاه بيرون مي آيد تا سامان را نجات دهد و در تيراندازي طرفين، خودش و سامان به همراه سه عراقي همراه او كشته مي شوند. ليلا كه براي يافتن آذوقه از پناهگاه بيرون آمده هدف گلوله عراقي ها قرار مي گيرد و زخمي مي شود.

شب، دكتر علوي به رزمنده پيري كه هنوز توان حركت دارد پيشنهاد مي كند كه وسيله اي پيدا كند تا مجروحان را پيش از آنكه بقيه‌شان هم در اين اوضاع جان بدهند از آن محل خارج كنند. رزمنده پير تانكي را پيدا مي كند و با آن به ديواره پناهگاه مي زند تا از آنجا مجروحان را سوار كند اما جز اسير عراقي كسي حاضر به ترك دكتر و همسرش نمي شود و او با همان يك مسافر مي رود. دكتر علوي در همان حال كه چشمش نمي بيند با بلوك هاي سيماني ديواري در برابر پناهگاه مي كشد و ساعاتي بعد، صداي درگيري ها و نور انفجارها كه از لاي روزن هاي ديوار مي آيد حاكي از اين است كه نيروهاي ايراني سر رسيده اند و دشمن را به عقب مي رانند.