کشیک قلب 1395
یک پزشک جوان به نام یوسف که در کودکی تمام اعضای خانواده خود را از دست داده است و از کودکی فردی بی نام و نشان او را از نظر مالی تأمین کردهاست. در بیمارستان و در شب ۱۹ ماه مبارک رمضان با یک بیمار عجیب روبرو میشود...
یک پزشک جوان به نام یوسف که در کودکی تمام اعضای خانواده خود را از دست داده است و از کودکی فردی بی نام و نشان او را از نظر مالی تأمین کردهاست. در بیمارستان و در شب ۱۹ ماه مبارک رمضان با یک بیمار عجیب روبرو میشود...
مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.
سال 1357، مهندس علي از طرف وزارت معادن مأمور رسيدگي به وضعيت يك معدن زغال سنگ مي شود. او در شهرك معدنچيان با همسرش مهين زندگي مي كند. از يك سو يك خارجي و از سوي ديگر مهين مهندس را وادار به ترك منطقه مي كنند. در اين اثنا خارجي ها به كمك عوامل شان در صدد سرقت مجسمه ي شاهين طلايي و الماس روي آن هستند. آنها سه نگهبان را مي كشند و جسدهايشان را با انفجار ديناميت متلاشي مي كنند و با صداي انفجار علي و يك استوار بازنشسته به نام تيمور به معدن مي روند، اما نشاني نمي يابند. پسران يكي از نگهبان ها به نام عباسي، كه باج گير هستند، مهندس را مسبب قتل پدرشان مي دانند، اما با توضيحات تيمور براي يافتن قاتلان اصلي تلاش مي كنند. خارجي ها براي سرگرم كردن مهندس و اهالي به مهندس مأموريت مي دهند كه حمل حقوق معوقه ي كارگردان را به عهده بگيرد و از سوي ديگر برادران عباسي را تشويق مي كنند كه پول ها را سرقت كنند. اهالي شهرك و نظاميان پاسگاه به كمك مهندس مي روند، و خارجي را موقع حمل مجسمه غافلگير مي كنند. همه ي آنها به جز رئيس گروه از پاي درمي آيند و او كه قصد دارد با هلي كوپتر بگريزد با شليك همزمان علي، تيمور، و همسرش مهين كشته مي شود.
در يك درگيري بين نيروهاي انتظامي و قاچاقچيان يك افسر كشته مي شود. سروان يوسف پير بلوچ، پسر عموي مقتول براي رسيدگي به پرونده يك سرقت به بلوچستان منتقل مي شود. او با كمك خانواده عمويش به مبارزه با اشرار مي پردازد. در پي حوادثي كه رخ مي دهد خانواده اش از هم مي پاشد و سرانجام مورد سرقت يك اسكلت پيش مي آيد و «پير بلوچ» خود را به عنوان يكي از سردسته هاي قاچاقچيان جا مي زند و سرانجام به محل اختفاي «جلال» سر كرده قاچاقچيان كه موجب قتل پسر عمويش نيز بوده است پي مي برد و با ياري نيروي هاي انتظامي قاچاقچيان را گرفتار مي كند.
همسر و فرزند خردسال يك سروان نيروي انتظامي، كه افسر تجسس است و باعث اعدام يك قاچاقچي شده، جلوي چشمان او، سوار بر اتومبيل بين دو تريلي مي مانند و له مي شوند. او براي به دام انداختن مسببان اين واقعه از قاچاقچي كهنه كاري به نام كمال كه از همسرش جدا شده و پسرش در پاكستان تحصيل مي كند كمك مي گيرد. آن دو ابتدا دو راننده ي تريلي را مي يابند و سپس با اعتراف يكي از آنها به جوزي (برادر قاچاقچي اعدام شده) مي رسند. يك قهوه چي به نام غلام آنها را از رد و بدل شدن يك گلدان عتيقه ي قاچاق مطلع مي كند. آن دو با به دست آوردن گلدان عتيقه نظر جوزي را براي معامله جلب مي كنند. معامله سر مي گيرد، اما جوزي و افرادش سروان و كمال را محاصره مي كنند. سروان با تهديد اين كه گلدان عتيقه حاوي مواد منفجره است جوزي را دستگير مي كند و با خود مي برند. در ميان راه جوزي به دروغ به كمال مي گويد كه افرادش پسر او محسن را در پاكستان به گروگان گرفته اند و از سوي ديگر براي افرادش پيغام مي فرستد تا محسن را به گروگان بگيرند. كمال از بيم جان پسرش سروان را غافلگير مي كند و در حالي كه همسر سابقش نيز براي يافتن محسن نزد او آمده با جوزي قرار مبادله مي گذارد. اما موقع معامله ميان دو گروه درگيري مي شود و كمال و دوستش غلام محاصره مي شوند. در اين اثنا سروان و نيروهاي انتظامي سرمي رسند و درگيري را به نفع خود با دستگير كردن قاچاقچيان به پايان مي رسانند.
حشمت كه در شيراز به حرفه حمالي اشتغال دارد اندك اندك سرمايه اي گرد مي آورد. ابتدا صاحب يك دكه و بعد مغازه و بالاخره حجره قند فروشي مي شود. جنگ جهاني اول در مي گيرد، حشمت كيسه هاي قندش را احتكار مي كند و پس از مدتي به چندين برابر قيمت به قشون (S.P.R) مي فروشد و با پولي كه از اين راه نصيبش مي شود به تهران مي آيد و تصميم مي گيرد كه مثل پولدارها زندگي كند و لي چون اصل و نسب درستي ندارد و از فرهنگ ويژه پولداران نيز بي بهره است. ببازي گرفته نمي شود. حشمت مي كوشد با استفاده از ثروتي كه بهم زده است، به اين آرزو جامه عمل بپوشاند و براي خودش كسي بشود. پس از صرف پول فراوان و نيروي بسيار، وقتي درمي يابد كه بزودي به همه خواسته هايش دست خواهد يافت تحمل اين همه شادي و خوشبختي را نمي آورد و از ذوق سكته مي كند.
در شمال مردي به نام «فرخي» به قتل ميرسد. محمود تيموري افسر آگاهي مأمور پيگيري ماجرا ميشود. او قرار است با نامزدش «پريسا» كه به تازگي از خارج آمده است، ازدواج كند. با تحقيق پليس، حقايق تازهاي درباره جنايت روشن ميشود و پاي خانواده «محمود تيموري» نيز به ميان كشيده ميشود. اين مسئله تغييراتي در رابطه او با نامزدش پيش ميآورد و ...