طبل بزرگ زیر پای چپ 1383
پس از يك عمليات ايزايي، نيروهاي خسته دو جبهه نبرد از فرط تشنگي در هواي گرم و آفتاب سوزان با مرگ دست بگريبانند. اين در حاليست كه حوضچه آبي در بين آنها قرار گرفته است.
پس از يك عمليات ايزايي، نيروهاي خسته دو جبهه نبرد از فرط تشنگي در هواي گرم و آفتاب سوزان با مرگ دست بگريبانند. اين در حاليست كه حوضچه آبي در بين آنها قرار گرفته است.
در كوران انقلاب دختري به نام كوكب در درگيري هاي خياباني كشته مي شود. والدين او، رحمت و نرگس، كه امور باغباني پاركي را به عهده دارند موضوع ناپديد شدن دخترشان را به مراجع قضايي اطلاع مي دهند. مأموران در پيگيري ماجرا متوجه مي شوند كه كوكب فعاليت هاي ضد سلطنتي داشته و كشته شده است. زن و شوهر از محل سكونت شان بيرون رانده مي شوند. مدتي بعد به واسطه دختري به نام مريم از سرنوشت كوكب مطلع مي شوند. كوشش هاي آن ها براي يافتن محل دفن دخترشان بي نتيجه مي ماند.
رحمان پس از آزادي از زندان تصميم دارد شرافتمندانه زندگي كند، اما به دليل سوء سابقه موفق به يافتن كار نمي شود. دوستان و آشنايان او را از خود مي رانند. او براي تأمين اجارة اتاق و خرج روزانه كيف دستي مردي را مي ربايد. اما در كيف جز مقداري دست نوشته و دارو نمي يابد. صاحب كيف نويسنده اي است كه بيماري قلبي دارد. نويسنده عاقبت رحمان را مي يابد و متوجه مي شود كه او دست نوشته ها را در سطل زباله ريخته است. آن دو به محل تخلية زباله مي روند و به جست و جوي آشغالها مي پردازند. نويسنده دچار حملة قلبي مي شود. رحمان او را به اتاق خود مي برد و خود براي جست و جو باز مي گردد. نوشته ها را مي يابد، اما وقتي به خانه مي رسد كه نويسنده فوت كرده است.
چند مرد مسلح كه در جستجوي پروندهاي مهم، قصد ربودن بازپرس كاوه سهرابي را دارند، به اشتباه وارد خانه همسايه (بهروز و همسرش رويا) ميشوند و با تهديد آنها، باعث ميشوند تا بهروز، كاوه سهرابي را بربايد و بدين ترتيب از اين پس او به مظنون شماره يك بدل ميشود. پس از ماجراهايي «بهروز» و «رويا» كه به شدت مورد تهديد و خشونت قرار دارند، تصميم فرار به خارج از كشور ميگيرند. اما تبهكاران تصميم دارند آنها را از بين ببرند تا رازشان حفظ شود و در پي تعقيب و گريزي طولاني، جان به سلامت ميبرند.
بيتا دختر حاج آقا حكمي از خانواده اي متدين در اصفهان، براي رفتن به دانشگاه در تهران اعتصاب غذا مي كند تا سرانجام پدرش موافقت مي كند كه او رابه همراه دايه اش، سيما روانه تهران كند. اما بي تا در همان بدو ورودش به دانشگاه با جواني آشنا شده و عليرغم توصيه هاي سيما با او رابطه صميمانه اي پيدا مي كند. اين در حالي است كه پدر بيتا او را براي برادرزاده اش علي در نظر گرفته كه به زودي با پايان يافتن تحصيلاتش از خارج كشور باز مي گردد. اما بيتا تصميم مي گيرد به انتخاب خودش ازدواج كند. اگر چه پسر نيز به دلايل مختلف تمايل به فراهم آوردن زندگي مناسب و سپس تشكيل خانواده را ندارد از همين رو عليرغم درخواست بيتا اقدامي جهت صحبت با پدر او به عمل نمي آورد. علي به ايران آمده و بيتا هم به اصفهان فرا خوانده مي شود. ولي درشب نامزدي، بيتا از علي مي خواهد كه به يك بهانه واهي از ازدواج با او صرفه نظر كند و اين موضوع را به عمويش بگويد. علي كه متوجه مي شود بيتا كس ديگري را دوست دارد، درخواست وي را اجابت كرده و به عمويش اطلاع مي دهد كه ديگر قصد ازدواج با دختر او راندارد. بيتا و سيما به تهران باز مي گردند ولي مرد مورد علاقه اش همراه مادر و دوستانش، مهندس فرزين و دخترش مهشيد، براي برنامه ريزي ساخت يك سري آپارتمان به ويلاي فرزين به شمال رفته اند. بيتا طي مسافرتش به شمال متوجه مي شود كه جوان مورد علاقه اش برخلاف وعده هاي قبلي تمايلي به ازدواج با او ندارد و بر آن است ضمن ازدواج با مهشيد كه در آمريكا اقامت دارد. هم مهاجرت اش به آن سوي آب ها را تضمين نموده و هم معاملاتش با فرزين را دو قبضه كند. پدر با اطلاع از ماجرا به تهران آمده و براي رضاي دل دخترش كه از نااميدي خود كشي كرده، جوان را مجبور مي كند تا با وي ازدواج كند اما بيتا ديگر جوان نادم را نمي خواهد و عشق اورا از قلبش بيرون كرده است.
خانم جواني كه خود را كتي معيني، خبرنگار شبكه ي تلويزيوني ZDF آلمان معرفي مي كند، در حين برگزاري جشن خرما در ارگ جديد بم به تماشاي كنسرت ميلاد، پسر دوازده ساله اي كه خواننده ي آهنگ هاي اصيل ايراني است مي رود. او در پايان كنسرت از ميلاد دعوت مي كند براي مصاحبه به هتل محل اقامت او بيايد. در هتل، خانم معيني با ميلاد درباره ي زندگي خانوادگي اش صحبت مي كند. ميلاد به او مي گويد كه مادرش سال ها پيش مرده و پدرش كه مهندس است، مديريت توليد يك كارخانه ي اتومبيل سازي را در كرمان بر عهده دارد. خانم معيني به ميلاد و سرپرست گروه اركستر ـ آقاي مياندهي ـ مي گويد كه مايل است ميلاد را همراه با گروه براي اجراي موسيقي اصيل ايراني به آلمان ببرد. او همچنين پيشنهاد مي كند ميلاد خود را براي تحصيل موسيقي در يكي از مدارس موسيقي وين آماده كند. سرپرست گروه اين كار را موكول به اجازه ي پدر ميلاد مي كند. در حالي كه خانم معيني مشتاقانه در همه ي كنسرت هاي ميلاد حضور دارد، حبيب ـ يكي از دوستان مياندهي كه مديريت برگزاري كنسرت ها را دارد ـ به او پيشنهاد ازدواج مي دهد، اما او جدي نمي گيرد. درهمان روزي كه خانم معيني قرار است در تدارك سفر به آلمان، به همراه ميلاد به تهران برود، پدر ميلاد سر مي رسد و به زودي ميلاد درمي يابد كه خانم معيني در واقع مادر اوست كه پدرش سال ها قبل، زماني كه ميلاد بسيار كوچك بوده، از او جدا شده بود. پدر به ميلاد مي گويد كه مادرش منتظر اوست.
مهندس زرين كه در كارخانه پارس الكتريك با ساخت قطعات داخلي در جهت خودكفايي كشور مي كوشد، با قاچاقچيان ارز كه صادرات محصولات شركت و واردات قطعات مورد نياز را نيز تحت تأثير قرار داده اند درمي افتد. قاچاقچيان سه تن از همكاران مهندس زرين را ترور مي كنند و مهندس به ناچار كارخانه و خانواده خود را ترك مي كند و از دخترش ترگل و ديگر آشنايانش مي خواهدبه هيچ وجه شماره تلفن و نشاني او را به كسي ندهند. قاچاقچيان در جست و جوي كسي كه بتواند شماره تلفن و نشاني را به دست بياورد، به جواني به نام تاري برمي خورند كه در پي شكست هاي پياپي در زندگي، تصميم گرفته از ايران برود. تاري حاضر مي شود در ازاي دريافت ويزاي كانادا و بليت هواپيما و مقداري پول، محل سكونت مهندس را پيدا كند. او با ربودن كيف حاوي اسناد و مدارك او و سپس بازگرداندن آن به ترگل، خود را در دل خانواده و آشنايان مهندس زرين جا مي كند و به تدريج با توسعه روابط خود با ترگل، او را به خود علاقمند كرده، اعتمادش را جلب مي كند. ترگل كه از قصد نهايي تاري بي خبر است، هشدار سرگرد جودت، افسر نيروي انتظامي و همسايه سابق تاري را نمي پذيرد و با بي احتياطي او تاري شماره تلفن مهندس زرين را مي يابد. او از طريق دوستش علي محل سكونت زرين را پيدا مي كند و با قاچاقچيان تماس مي گيرد تا مبادله را انجام دهد. از طرفي ترگل كه براي يافتن تاري با راهنمايي علي به خانه او آمده، در اتاق او شماره تلفن و نشاني پدرش و عكس هاي او و خود را مي يابد و اصل ماجرا را مي فهمد. تاري كه پس از معامله به خانه برگشته، با ترگل روبرو مي شود. اما ترگل با تنفر از او رو مي گرداند و به خيانت متهمش مي كند. به اصرار تاري ترگل ماجراي زندگي پدرش را براي او توضيح مي دهد و تاري كه تاكنون بر اين گمان بوده كه مهندس يك كلاهبردار فراري است، به سرعت خود را به مهندس زرين مي رساند و در مقابل قاچاقچيان از او دفاع مي كند. از طرفي علي باسرگرد جودت تماس مي گيرد و نشاني زرين را به او مي دهد. مأموران نيروي انتظامي به فرماندهي سرگرد جودت خود را به محل مي رساند و با همكاري تاري قاچاقچيان دستگير مي شوند. ترگل كه دريافته تاري پدرش را نجات داده است، براي ديدن او به كافه دوستان تاري مي رود، ولي درحالي كه تاري خود را در كافه پنهان كرده است، علي به دروغ مي گويد كه او به كانادا رفته و ديگر بازنخواهد گشت.
کاوه با عابر پیادهای تصادف میکند و به زندان میرود. او به طور غیرمنتظرهای توسط پدر همسرش حاجی توسلی با قید ضمانت آزاد میشود. کاوه بعد از آزادی متوجه می شود برادرش کشته شده و...