برچسب پیروزی انقلاب اسلامی

بی‌اعتمادیم به خلق، اما برای آن‌ها مبارزه می‌کنیم!

از نظر لطف‌الله میثمی بی‌اعتمادی مطلق به توده‌ها از اصول خط‌مشی سیاهکل بود که در عمل به بن‌بست رسید، زیرا به‌جای اعتماد نسبی به توده‌ها اعتماد مطلق کردند و از همین طریق هم لو رفتند، محاصره و دستگیر شدند. حنیف‌نژاد در این باره گفت: «ما بی‌اعتمادی مطلق به توده‌ها نداریم، اعتماد مطلق هم نداریم. در این شرایط باید به توده‌ها اعتماد نسبی کرد»

شهادت محسن آتش انقلاب را در روستای ما شعله‌ور کرد

زمانی که محسن می‌خواست از خانه ما برود، به پدرم گفت به خانواده‌اش اطلاع بدهد او سالم است و شب را هم در خانه ما مانده است. محسن که رفت، پدرم هم به خانه آن‌ها رفت و گفت که پسرشان سالم است، اما غافل از آنکه همان روز ۲۶ دی ۱۳۵۷، محسن در قائمشهر به شهادت رسید

امام به توصیه دکتر موسی از قم به تهران آمد

در سال ۱۳۶۰ که سال ترور شخصیت‌های مهم سیاسی، علمی، مذهبی و اجتماعی بود، پدر من هم از این ترور‌ها بی‌نصیب نماند. منزل ما دو بار بمب‌گذاری شد. یک بار هم به منزلمان حمله کردند که متأسفانه پاسداری که مقابل خانه ما نگهبانی می‌داد، هدف گلوله قرار گرفت و قطع نخاع شد

عدالت باید در سبک زندگی و زیست همه ما مسئولان و کارگزاران، نمود داشته باشد

حجت الاسلام اژه‌ای، رئیس قوه قضاییه گفت: نمی‌شود کسی از عدالت بگوید، اما در زندگی‌اش متعهد و ملتزم به لوازم عدالت و عدالت‌ورزی نباشد؛ نکند رفتار و کردار و زیست ما به‌گونه‌ای باشد که در اعتقاد و اعتماد مردم خدشه وارد کند؛ مردم بیش از آنکه به سخنان ما توجه کنند، نوع رفتار و زیست ما را مدنظر قرار می‌دهند.

ثابتی را کنار بگذارید او با شکنجه و معاملات کثیف ارتباط دارد!

نحوه رفتار شاپور بختیار با دوستان خود در جبهه ملی، پس از تصمیم به پذیرش نخست‌وزیری خواندنی می‌نماید. وی به آن‌ها گفت: «من تصمیم خودم را گرفته‌ام، شما هم هر کاری دلتان می‌خواهد انجام دهید!» این همه می‌تواند معلول دو امر باشد: او یا از شرایط اجتماعی درک درستی نداشت یا بیش از حد جاه طلب بود. هم از این روی بعد از آنکه صدارت را پیش روی خود دید، به انسان‌هایی شباهت می‌برد که مسخ شده‌اند!

کلید آپولو که زده می‌شد آرزوی مرگ نیز می‌آمد!

عزت‌الله مطهری (شاهی): «آویزان کردن به صورت وارونه و چرخاندن، در زمره شکنجه‌های دردناک بود. دستبند زدن صلیبی از همه شکنجه‌ها غیر قابل تحمل‌تر بود. در این شکنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده‌ای آویزان می‌کردند که سنگینی بدن موجب کشیده شدن دست‌ها در طرفین و فشار طاقت‌فرسایی در مچ و آرنج و کتف می‌شد. آدم احساس می‌کرد هر آن رگ‌هایش پاره خواهد شد. ادامه این شکنجه و تحمل آن بیشتر از ۲۰ دقیقه ممکن نبود، چراکه دست‌ها باد می‌کرد و حرکت خون کُند و دست‌ها کبود می‌شد..»