لاله 1398
این فیلم دربارهٔ زندگی لاله صدیق، قهرمان اتومبیلرانی ایران است و چالشها و مشکلاتی که این راننده حرفه ای با آن مواجه بوده را به تصویر کشیدهاست.
این فیلم دربارهٔ زندگی لاله صدیق، قهرمان اتومبیلرانی ایران است و چالشها و مشکلاتی که این راننده حرفه ای با آن مواجه بوده را به تصویر کشیدهاست.
داستان فیلم در مورد مریم کمیجانی، زن جوانی است که به دلیل قتل شوهرش به مرگ محکوم شدهاست. او در شب یلدا به استودیوی یک برنامه زنده تلویزیونی آورده شده تا توسط تنها فرزند مقتول یعنی مونا ضیا، بخشیده شود اما مجموعه اتفاقات در صحنه و پشت صحنه این برنامه هر دو زن جوان را در چالشی جدی برای تصمیمگیری قرار میدهد.
داستان فیلم در مورد گروهی است که میخواهند ازبانک ملی دزدی کنند. مهدی، شاهرخ، گیو، اطلس و دیگرانی دزدان ظاهری بانک هستند. اما این پول را برای قرضه ملی دکتر مصدق می خواهند. دکتر مصدق بر سر این مسئله اصرار میورزد که نفت ایران باید ملی شود. از سویی سرکردهی این گروه دلباخته زنی است اما در درگیریهایی که در جلوی بانک با پلیس بالا میگیرد او تیر میخورد و باقی فرار میکنند و … در این فیلم قسمتی از زندگی مهدی بلیغ سارق و کلاهبردار ایرانی به تصویر کشیده میشود و همچنین گذری هم به ماجرای ملی شدن نفت و ماجراهای آن میزند.
رحیم (امیر جدیدی) خطاط و نقاشی مطلّقه است که به علت عدم پرداخت بدهیاش به بهرام (محسن تنابنده) به زندان افتادهاست. رحیم به مرخصی دو روزهای میآید. او پسری دارد که لکنت زبان دارد و با منشی کلینیک گفتاردرمانی او فرخنده (سحر گلدوست) در رابطه است.
فرخنده به رحیم میگوید که کیفی حاوی چند سکهٔ طلا پیدا کردهاست و با فروش آنها میتواند بدهی خود را به بهرام بدهد، اما رحیم میفهمد که پول سکهها کافی نیست و بهرام تمام طلبش را میخواهد، زیرا آن پول برای جهیزیهٔ دخترش بودهاست.
پس رحیم در سطح شهر اعلامیه پخش میکند تا صاحب کیف را پیدا کند. این کار رحیم، توجه تلویزیون و رسانههای مجازی را جلب میکند و مردم به رحیم لقب قهرمان را میدهند.
«نٓیِّر» دختری مهاجر با پدری علیل ساکن حلبی آبادهای حاشیه شهر تهران است که مشغول دورهگردی و دست فروشی است. او به جرم سد معبر با پاسبانی درگیر شده و پا به فرار میگذارد و به قهوهخانهای پناه میبرد که پاتوق عدهای از لاتهای شهر است، صاحب قهوهخانه شخصی است به نام قنبر دیزلی (ملقب به «دندون طلا») به نیر پناه میدهد و دندون طلا از شجاعت و پاکدامنی و زحمت کشی نیر خوشش میآید و نیر نیز از جوانمردی و حق طلبی قنبر. این آشنایی منجر به عشقی آتشین شده که فرجامش بارداری نٓیِّر است. قهوهچی بعد از آنی که عشقش فروکش کردهاست پشیمان شده و منکر بچه میشود و …
حشمت سوری که از فوتبال متنفر است بعد از فوت عمویش تمام اموال او بهش می رسد،او با مشورت پسرش برای پول در آوردن یک تیم فوتبال(آذرخش)می خرد و مدیرعامل باشگاه می شود و پسرش را سرپرست باشگاه می کند،او با حقّه های دربندی مشاورش و دلال فوتبالی بیشتر ثروت بادآورده اش را از دست می دهد و دخترش با سیاوش رستمی و پسرش با شایسته دختر دربندی ازدواج میکنند.سیروس با گول زدن فرخ (برادر زن حشمت)دسته چک حشمت را می دزدد،و می خواهد به امارات برود و آنجا کار کند،ولی دوستش دست و پای او را می بندد و چک را به بانک میبرد تا نقدش کند،ولی سیاوش و پیام سر می رسند و او را تحویل پلیس می دهند،حشمت باشگاه را تحویل رحمانی (رئیس هیئت مدیره) باشگاه می دهد و یک میوه فروشی به اسم سه پنج دو می زند.
داستان سریال راجع به خانوادهای قدیمی در تهران به نام صبوری است که سالها است در کار پرورش گلهای تزئینی و گلهای مختلف هستند. خانوادهٔ صبوری متشکل از سه برادر( مسعود رایگان)، ( پرویز پرستویی )،( مهدی پاکدل)، و یک خواهر( رویا تیموریان) است، خانوادهای که همگی در این شرکت کار میکنند و شغل موروثی خانوادهٔ خود را دنبال میکنند، فقط پسر دوم، فریبرز(پرویز پرستویی) است که در حال حاضر ۵۸ سال سن دارد و افسر ادارهٔ آگاهی است و داستان زندگی خود را بیتأثیر از خانوادهٔ خود نوشتهاست. فریبرز در جوانی تصمیم میگیرد که پلیس شود و برای گذراندن دورهٔ آموزشی به شهرستانی میرود و دستش به گناهی آلودهاست که خودش هم به دنبال حل این معما و کشف گناهش است.
خانوادهٔ صبوری همچنان در آرامش در خانهای قدیمی با هم زندگی میکنند، اما ورود جوانی به این خانواده زندگی همهٔ خانواده را دستخوش تغییراتی میکند که…
زنی به نام ثریا (گوهر خیراندیش) که در جوانی پرستار زایشگاه بوده، بر اثر اتفاقی که در زندگی او میافتد (توسط رئیس بیمارستان محل خدمت او از بیمارستان اخراج میشود)، تصمیم به انتقام میگیرد. او اسامی سه نوزاد (که روی دستهای آنها برچسب زده شده) را هنگام تولد در بیمارستان، عوض میکند.(که یکی از آنها دختر رئیس بیمارستان بوده) اما سالها بعد پشیمان شده و در حالی که در زندان، روزهای پایانی زندگی را می گذراند، از یک مدد کار اجتماعی به نام شیوا (یکتا ناصر) که خود نیز-به اتهام قتل همسرش دانیال -، با او هم بند بوده و حالا آزاد شده، میخواهد که آن سه دختر را پیدا کند و نزد او بیاورد. آن سه دختر نیز که خود از طبقات مختلف جامعه میباشند و حالا بزرگ شدهاند، به زندگی خود مشغول هستند، نیکی دختر رئیس بیمارستان که خود دختری به نام نیلو دارد و بعد از فهمیدن عوض شدن نوزادان میترسد همسرش او را رها کند، گیلدا دختری که عقده پولدار شدن دارد و وقتی متوجه راز جابه جایی نوزادان میشود آرزو میکند کاش دختر رئیس بیمارستان باشد او که با پسرخاله و مادر خود زندگی میکند بیشتر از دو دختر دیگر خواهان مشخص شدن واقعیت است و مژگان کارمند بانک که همراه خانواده خود روزگار را سپری میکند و زندگی خود را خیلی دوست دارد. این سه دختر با یکدیگر دوست شده و در تلاش برای یافتن حقیقت هستند و شیوا نیز به آنها کمک میکند. از طرفی شیوا همسایهای مخوف دارد که در آخر داستان به اتهام قتل دستگیر میشود.