خطر تصادف پشت پلک های سنگین
هوا سنگین بود و پلکهایم سنگینتر. دنیا پشت شیشه ماشین تار شده بود، گویی پردهای از ابریشم خاکستری بر روی همه چیز کشیده شده بود. چراغهای خیابان به ستارههای درخشانی تبدیل شده بودند که در دور دست سوسو می زد و لحظه ای بعد محو میشدند. سرم را تکان میدادم، با خود میجنگیدم ،تلاش می کردم تا بیدار بمانم. افکارم تکه تکه و بریده بریده بود. فرمان زیر دستانم بیوزن و بیحس شد، گویی تنها یک اتصال مبهم و لرزان بین من و جاده برقرار بود.
