برچسب پروین سلیمانی

آخرین خون 1372

براي آشتي سلمان و صالح، دو برادر كهن سال كه طايفه هايشان با يكديگر تعارض دارند، اسماعيل، پسر سلمان و رابعه، دختر صالح به عقد هم درمي آيند. اما شب عروسي، غسان، پسر بزرگ صالح و همراهان موتور سوارش عروسي را با آتش زدن و زخمي كردن سلمان و كشتن گروهي از مردم به هم مي ريزند. قادر پسر ديگر صالح در تباني با غسان بر تغيير دادن وصيت نامه ي پدرشان كه غسان را از ارث محروم كرده خواهرش عاطفه را از منزل شوهرش جلال مي ربايد. نرگس، همسر قادر، نزد رابعه مي رود و او را از محل پنهان كردن عاطفه مطلع مي كند. رابعه نيز اسماعيل و جلال را خبر مي كند تا به محل موردنظر بروند. آنها عاطفه را نمي يابند. قادر نيز كه به غيبت نرگس شك كرده عاطفه را در محل اختفايش نمي يابد. جلال و قادر متوجه مي شوند غسان زودتر از آنها عاطفه را ربوده است. او كه از زمان وصلت عاطفه و جلال، به دليل توجه بيش از حد پدرش به جلال، حسادت كرده و به دليل درگيري هايش به زندان افتاده، تصميم دارد از جلال انتقام بگيرد. قادر، كه در مقابل برادر خود را مغبون مي بيند، به كمك جلال براي يافتن عاطفه پا پيش مي گذارد. آن دو در خانه ي غسان با گردن بند خونين عاطفه روبرو مي شوند و او را كشته شده مي پندارند. اسماعيل خشمگين با غسان و افرادش درگير و كشته مي شود. قادر با راهنمايي يكي از افراد غسان به محل استقرار او مي رود و به كمك جلال همسرش را مي يابد.

گریز 1371

در پي اختلاف و جدالي كه بين دو گروه از قاچاقچيان مواد مخدر پيش مي آيد به پاسگاه مرزي اطلاع داده مي شود كه محموله اي از مواد مخدر در حال عبور از مركز كشور است. مأمورين وارد عمل مي شوند و قاچاقچيان با گرفتن يك گروگان به سمت مرز فرار مي كنند.

دیگه چه خبر! 1370

رفتار و شوخي هاي فرشته، دانشجوي باهوش رشته ي ادبيات، موجب سوء تفاهم براي مسئولان دانشكده مي شود. آن ها او را از تحصيل معلق مي كنند. برادرش عباس، كه به كار با كامپيوتر علاقه دارد، به او توصيه مي كند كه كاري پيدا كند. فرشته در يك شركت انتشاراتي مشغول به كار مي شود و عباس يك آدم آهني به نام مبارك مي سازد تا در كارهاي خانه به او كمك كند. عمه خانم به عباس و آدم آهني علاقه اي ندارد. بگو مگوي فرشته با يكي از همكارانش موجب مي شود كه او به نويسندگي علاقه مند شود. فرشته با راهنمايي هاي عباس احساسات قلبي خود را روي كاغذ مي آورد، كه به دست آقاي زندي، رئيس شركت مي رسد جعفر، مستخدم شركت، به فرشته علاقه مند است و خود فرشته به آقاي زندي دلبستگي دارد. فرشته با راهنمايي هاي برادرش و با استفاده از كامپيوتر موفق مي شود مسئولان دانشكده را در مورد نحوه رفتار و سكنات خود قانع كند. روزي كه فرشته براي رفتن به دانشكده قصد دارد از كار در شركت استعفا دهد آقاي آذر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.

بگذار زندگی کنم 1365

مردي با داشتن دو فرزند همسرش را طلاق مي دهد. او در شركتي كارمند حسابداري بوده و اكنون بيكار شده است. مرد با فرزندان خردسالش به خانه مادر خود مي رود. زن نيز به منزل پدري مي رود. زن خود را با كار خياطي سرگرم مي كند، اما هيچ يك از زندگي جديد و وضع خود راضي نيستند. آن دو پس از مدتي از اقدام عجولانه خود پشيمان مي شوند و با وساطت زن و شوهري كه در همسايگي آن ها زندگي مي كنند و با كمك برادر كوچك زن از نو پيوند زناشويي مي بندند.

سیمرغ 1366

شنبه، بلوچي است كه بنا به تصنيفي محلي ‌كه در وصيت نامه ي پدرش به آن اشاره شده، در پي گنجي است كه او را خوشبخت سازد. شنبه با همكاري يك جوان شهري به نام صادق كه فراري است، ‌براي يافتن گنج اقدام مي كند، اما جست و جوها بي حاصل است. موقعي كه او با عصبانيت خاك ها را زير و رو مي كند و به وصيت نامه ي پدرش شك مي كند صادق قدري گندم به او مي دهد تا با كاشت و برداشت گنج واقعي را به دست بياورد.

زمان از دست رفته 1368

دكتر شكيبه مؤيد، پزشك حاذق نازايي، پس از ده سال زندگي مشترك با شوهرش از داشتن فرزند محروم است. آن دو چاره را در اين ديده اند كه دختري به نام ليلي را به فرزندخواندگي بپذيرند؛ اما شوهر او، كه مهندس طراحي نساجي است، دختر را به پرورشگاه باز پس مي دهد. دختر به زن متمولي سپرده مي شود. مدتي بعد در پي مرگ مادر مهندس و گم شدن ليلي، پس از نصايح بزرگان خانواده، زن و شوهر كانون خانواده را از نو برپا مي كنند.

سلطان 1375

آقاي باهري در آخرين لحظات زندگي پانصد متر از زمين خانه خود را به آقاي كوهساري سرايدارش مي بخشد. جهان مهر و جهانگير، پسران آقاي باهري برگه واگذاري پانصد متر زمين را به مريم دختر آقاي كوهساري مي دهند، اما يك جيب بر به نام سلطان وقتي مريم از ترمينال به خانه مي آمده مدارك را از او مي زند و براي برگرداندن سندها مقدار زيادي پول مطالبه مي كند كه پسران آقاي باهري حاضر به پرداخت اين نيستند و مي خواهند با ترساندن سلطان مدارك را از او پس بگيرند. اما سلطان مدارك را به مريم مي دهد و از او مي خواهد كه از حق خودش دفاع كند و نگذارد پسر آقاي باهري سهم او را به برج سازان تهران دهد. از طرفي جهانگير بي خبر از اينكه سلطان مدارك را به مريم كوهساري داده است با چند تن از برج سازان و واسطه هاي خريدار زمين با سلطان درگير مي شوند و سلطان هم با نارنجكي كه از دوست شهيدش به جا مانده به استقبال آن ها مي رود.

حالا چه شود! 1373

در كنار يك هتل بزرگ خانه اي قديمي مثل يك وصله ناجور قرار دارد. مالكي درصدد خريدن خانه برمي آيد، اما پيرزن صاحب خانه، راضي به فروش آن نيست. مالكي به طريقي با فرزندان پيرزن رابطه برقرار مي كند تا بلكه موفق به خريد خانه شود. پس از يك سلسله حوادث مضحك سرانجام مالكي تسليم سماجت پيرزن شده و با او ازدواج مي كند و حياط خانه قديمي را به مدرسه مجاور مي دهد تا بچه ها، محلي براي بازي داشته باشند.