تنها دلخوشی من 1389
مادري زحمتکش که پس از مرگ همسرش، تنها پسرش، امير را بزرگ کرده است. امير ازدواج مي کند اما شرط پدر دختر اين است که خانه پدري امير به نام دخترش ثبت شود. امير مادرش را تحت فشار مي گذارد تا هر چه زودتر خانه را به نام عروس کند، کار آن ها به مشاجره مي کشد و اعصاب مادر به هم مي ريزد. او که آشپز خانه سالمندان است، در همان روز به دليل مشغله فکري غذاي خانه سالمندان را مي سوزاند و همين خطا باعث اخراج او مي شود. با فشارهاي امير و عروسش مادر تصميم مي گيرد بي خبرخانه را ترک کند؛ اين در حالي است که يکي از زناني که از سوي فرزندانش به خانه سالمندان برده شده نيز به مادر پناه آورده، چون نمي خواهد در خانه سالمندان بماند. آن ها خانه اي کوچک اجاره مي کنند و بعد هر دو براي پيدا کردن کار راهي خيابان ها مي شوند و اتفاقي به رستوراني مي روند که صاحب آنجا به يک آشپز نياز دارد. اما صاحب رستوران هم با پسرش دچار مشکل است و...
