برچسب پرویز آبنار

شمعی در باد 1382

فرزين دانشجوي انصرافي است كه پدر و مادرش از هم جدا شده اند و او با مادرش زندگي مي كند. مادر فرزين قصد ازدواج مجدد دارد و فرزين هم بين رفتن به خارج از كشور و انواع و اقسام پريشاني ها و اضطراب ها تنها مانده و كسي او را درك نمي كند. او به طور اتفاقي با آيدا كه مدير يك مؤسسه خيريه است آشنا مي شود و قرار مي شود براي او سايت راه اندازي كند. به تدريج رابطه آنها عميقتر مي شود و فرزين پي مي برد كه آيدا مي تواند او را به آرامش برساند. پس با او ازدواج مي كند. اما در مدتي كوتاه آيدا كه يك كليه اش را بخشيده به خاطر عفونت كليه ديگرش مي ميرد. فرزين كه نااميد شده چند بار قصد خودكشي دارد اما موفق نمي شود. سعيد ارسيا، دكتري كه در بيمارستان فرزين را مداوا مي كند به تدريج او را آلوده مواد مخدر مي كند. سعيد از طريق فرزين با بابك آشنا مي شود و وقت اين سه نفر، اغلب صرف عياشي و پارتي هاي شبانه و استفاده از مواد مخدر مي شود. فرزين كه روز به روز نااميدتر مي شود نهايتاً حرف دكتر را قبول مي كند كه براي رسيدن به آرامش و شادي ماندگار از قرص هاي توهم‌زا استفاده كند. دكتر كه از زندگي گذشته خود عقده هاي زيادي دارد پس از چند بار استفاده از قرص اكس خود را از بلندي پرتاب مي كند و مي ميرد. فرزين و بابك هم در مهماني دستگير مي شوند. فرزين با وساطت پدرش آزاد مي شود اما بابك در زندان مي ماند و نهايتاً سر از آسايشگاه رواني درمي آورد و معلوم مي شود كه مبتلا به ايدز شده. مادر فرزين ازدواج مي كند و به كانادا مي رود و پدرش نيز بر اثر سكته مي ميرد. برادر ناتني فرزين كه از خارج برگشته به او مي گويد كه تا اعتيادش را ترك نكند به او هيچ سهمي از ارث نمي رسد. البته مي گويد كه شايد فرزين مبتلا به بيماري ايدز نيز شده باشد. فرزين در آخرين باري كه از مواد استفاده مي كند دست و گردنش مي شكند و آسيب مي بيند. پس از مرخصي از بيمارستان برادرش مي گويد كه جواب آزمايش او منفي است و فرزين سالم است. فرزين كه ظاهراً توبه كرده، به دفتر كار آيدا مي آيد و آن را تعمير مي كند تا كار او را ادامه بدهد.

آخرین سرقت 1389

ناصر خلاف كار خرده پايي است كه با دزديدن قالپاق و ضبط ماشين روزگار مي گذراند. او در يكي از همين سرقت ها در اتومبيلي را باز مي كند اما داوود را مي بيند كه در اتومبيل نشسته. آنها از ديدن هم جا مي خورند اما با رسيدن صاحب اصلي اتومبيل با هم فرار مي كنند و مشخص مي شود كه هر دو خلاف كار هستند. بحث هاي آنها براي تقسيم پول و قطعات اتومبيل مسروقه به جايي نمي رسد؛ پس با هم درگير مي شوند و داوود، ناصر را نقش زمين مي كند. ناصر از هوش مي رود و داوود كه دوستانش او را ديويد صدا مي زنند او را به خانه شان مي آورد. در خانه، خواهر داوود، فيروزه ناصر را مداوا مي كند و آنها به هم دل مي بازند. داوود و ناصر تصميم مي گيرند اتومبيل را بفروشند. اما ناصر گواهينامه مالك اتومبيل را پيدا مي كند. داوود پي مي برد اتومبيل متعلق به مژگان است؛ دختر رييس شركتي كه سال ها پيش داوود در آنجا كار مي كرده و به او علاقه داشته. اما با به زندان افتادن داوود، مژگان هم ناپديد مي شود. او با موبايل مژگان تماس مي گيرد. مژگان از او مي خواهد اتومبيل را به او در شمال برساند. داوود و ناصر تصميم مي گيرند به شمال بروند و براي اينكه كسي به آنها شك نكند، فيروزه را هم همراه خود مي برند. علاقه ناصر به فيروزه باعث مي شود مادرش را هم با خود به سفر ببرد تا در راه با فيروزه آشنا شود. ولي مادر ناصر از ابتدا بناي ناسازگاري را با فيروزه مي گذارد. اين چهار نفر در حالي با هم به شمال مي روند كه جمشيد، آنها را در تمام اين مراحل تعقيب مي كند. او در تماس با فردي كه رييس صدايش مي زند، گزارش لحظه به لحظه را از اتومبيل به او مي دهد. آنها در هتلي اقامت مي كنند اما داوود و ناصر شب را در اتومبيل مي گذرانند. صبح در يك لحظه كه ناصر به هتل مي رود و داوود براي تماس گرفتن با مژگان از اتومبيل پياده مي شود، مادر ناصر و فيروزه براي گشت و گذار و خريد، اتومبيل را با خود مي برند. ناصر و داوود به تصور به سرقت رفتن ماشين با جمشيد كه در تعقيب آنها بوده، درگير مي شوند. رفتار تند مادر ناصر با فيروزه باعث به هم خوردن تمركز فيروزه و تصادف آنها مي شود. پليس در بررسي صحنه تصادف پي مي برد كه...

غزال 1374

معصومه كه نويسنده است قصد دارد با استفاده از خاطرات مادر خود قصه اي در مورد زمان جواني مادر بنويسد. غزال مادر معصومه در مورد اتفاقاتي كه در زمان كشف حجاب براي او رخ داده براي دخترش مي گويد. غزال روزي از طرف يك آژان به خاطر داشتن حجاب مورد حمله قرار مي گيرد، وليكن غزال آژان را با آجري زخمي مي كند و آژان با قداره اي به دنبال او مي رود، اما موفق به گرفتنش نمي شود. همين اتفاق و ترس از اين ماجرا غزال جوان و زيبا را دچار ناراحتي روحي مي كند و باعث مي شود كه خواستگارهايش را از دست بدهد و چون غزال پدرش را از دست داده و پدر بزرگ مادري او مجبور مي شود او را به عقد تقي آقا كه فاصله ي سني زيادي با او دارد، درآورد. معصومه در خلال نوشتن داستان غزال درمي يابد كه همسرش خسرو قصد ازدواج مجدد دارد. او از طريق پسر خاله ي خود فرهاد از روابط پنهاني خسرو با آن زن باخبر مي شود و بعد از پيگيري ماجرا درمي يابد كه خسرو با توطئه فرهاد كه خواستگار سابق معصومه بوده با اين زن آشنا شده، معصومه از خسرو تقاضاي راستي در زندگي را دارد اما خسرو از او مي خواهد كه با وضعيت حاضر كنار بيايد. معصومه به علت احساس شكست در زندگي قصه را سريع تمام مي كند وليكن ناشران حاضر به چاپ قصه او نيستند.

پرونده هاوانا 1384

فيلم درباره دكتري به نام پژمان است كه پا را از خط بيرون گذاشته است. خودش هم اين مسئله را مي داند. بر او معلوم است كه شركت هاي چند مليتي بازارهايشان را آسان به دست نياورده اند كه آسان از دست بدهند. سوء تفاهم عاطفي از يك سو و درگيري با همسرش از ديگر سو آغاز ماجراست.

هزاران زن مثل من 1379

شهرزاد كه وكيل دعاوي است، با همسر خود دچار مشكل مي شود. در پي اين مشكلات از همسرش جدا مي گردد و دادگاه خانواده سرپرستي از كودك را به پدر مي سپارد. شهرزاد كه از اين موضوع بسيار ناراحت است تمام سعي و تلاش خود را بكار مي بندد تا سرپرستي فرزندش را خود بعهده بگيرد و در اين راه مجبور مي شود مبارزه اي پر حادثه را آغاز كند. او فرزندش را مخفيانه با خود مي برد و وقتي پدر مي فهمد، از او به عنوان يك آدم ربا شكايت مي كند و اينجاست كه مادر دچار مشكلات جدي تري مي شود.

فصل پنجم 1375

مهربانو از طايفه جمال وندي ها قرار است با كرامت از طايفه كمال وندي ها ازدواج كند اما در حين مراسم كرامت رو به همه ي ميهمانان مي گويد كه مهربانو بدون شيربها همسر او مي شود و مهربانو اين حرف را به عنوان تحقيري براي جمال وندي ها مي داند و مراسم به هم مي خورد و پير بابا بزرگ ده كه مهربانو را براي اين ازدواج راضي كرده بود از ناراحتي بر هم خوردن عروسي فوت مي كند. كرامت بعد از اين اتفاق تمام دارائي خود را به ميني بوسي تبديل مي كند كه براي جابجا كردن اهالي به روستا آورده. اما مهربانو اجازه نمي دهد فردي از جمال وندي ها سوار ميني بوس شود و به جبران اين كار زمين خود را مي فروشد و به برادرش جان علي پول مي دهد تا او هم ماشيني براي طايفه خود بخرد. اما با دو تا شدن ماشين ها دعوا بالا مي گيرد و از دست كدخدا هم كار برنمي آيد. كرامت از مهربانو بابت همه چيز عذرخواهي مي كند اما او قبول نمي كند. تا اينكه يك روز ماشين كرامت در راه مي ماند و جان علي به روستا مي رسد و مهربانو از برادر مي خواهد كه با چند نفر از اهالي به كمك كرامت برود.

بانوی اردیبهشت 1376

فروغ كيا فيلمسازي است كه سال ها پيش متاركه كرده و با پسرش ماني زندگي مي كند. فروغ درصدد تهيه ي فيلمي مستند از زندگي مادران نمونه است تا بتوانند از آن ميان يكي را به عنوان مادر نمونه برگزينند. فروغ به همراه ماني به ديدار تعداد زيادي از زنان و مادران نمونه مي رود كه در نبود همسر، يك تنه بار مسئوليت را به دوش داشتند. آن ها به سراغ زنان و مادران موفق و صاحب نام هم مي روند، اما فروغ از انتخاب يك نمونه از اين ميان ناراحت است و انصراف خود را از ادامه ي كار به مافوق خود دكتر رهبر اعلام مي كند، اما دكتر رهبر كه با او تنها از راه صدايش در طول فيلم آشنا هستيم اين انصراف را به دليل خستگي و عدم تصميم گيري در مورد آينده ي خودش و او مي داند. ماني با طعنه و كنايه زدن هاي هر روزه به مادر او را از ازدواج با دكتر رهبر منع مي كند. اما بعد از برخوردها و صحبت ها و كشمكش هاي بسيار بالاخره فروغ به ماني مي فهماند كه مي خواهد هم مادر باشد و هم به دكتر رهبر جواب مثبت دهد.

ورود آقایان ممنوع 1389

مدیر یک دبیرستان دخترانه خصوصی با ورود آقایان به مدرسه خود شدیداً مخالف است. اما وقتی دبیر شیمی دانش آموزان المپیادی به علت زایمان شش ماه مرخصی می‌گیرد، مجبور می‌شود تا یک دبیر جایگزین به دبیرستان بیاورد؛ ولی تلاش وی برای یافتن دبیر المپیاد زن در میانه سال تحصیلی بی‌فایده است و وی مجبور است یک مرد را به عنوان تنها گزینه بپذیرد تا از رقابت المپیاد جا نماند اما …