ریحانه مچ شوهرش را با همسایه در انباری خانه گرفت
«ریحانه» بغض در گلو داشت، اما غرورش اجازه نمیداد گریه کند. با خودش قرار گذاشته بود هر طور شده مهریهاش را بگیرد و این بار بیگدار به آب نزند. دو بار ازدواج کرده بود و هر دو بار «شیشه» غرورش را شکسته بود.
