برچسب پارسا پیروزفر

سفر سبز 1381

مرد جوانی که در کودکی توسط خانواده ای آلمانی به فرزندخواندگی پذیرفته و نزد آنان بزرگ شده‌است، از آلمان به زادگاهش ایران بازمی‌گردد تا خانواده واقعی خود را پیدا کند.

در چشم باد 1382

«در چشم باد» قصه زندگی خانواده‌ای است که رویدادها و لحظات تلخ و شیرین زندگی‌شان از دوره قیام میرزا کوچک جنگلی تا آزادسازی خرمشهر در آن به تصویر کشیده می‌شود، قصه از زمانی آغاز می‌شود که میرزا کوچک خان جنگلی، در گیلان اعلام جمهوری می‌کند و با این اقدام دوران پر حادثه تاریخ معاصر ایران آغاز می‌شود که سه دوره تاریخ ایران را بازگو می‌کند. پدر خانواده معروف به «ایرانی» از یاران میرزا کوچک خان جنگلی است. پس از کشته شدن میرزا، ایرانی همراه خانواده‌اش به تهران کوچ می‌کند و با دایر کردن یک چاپخانه فعالیت‌های سیاسی‌اش را پی می‌گیرد.ایرانی ۳ پسر و یک دختر دارد که نام یکی از پسرها «بیژن» است و نقش او را «پارسا پیروزفر» بازی می‌کند. «بیژن» خلبان است و پس از ترک نامزدش «ایران نخجوان» با بازی سحر جعفری جوزانی در جنگ جهانی دوم با متفقین می‌جنگد. او پس از جنگ دستگیر و به خارج از کشور تبعید می‌شود.

بیژن زمانی که اسیر می‌شود عشق دوران کودکی خود یعنی لیلی《ستاره صفراوه》 را در ارتش شوروی پیدا می‌کند و به همراه او فرار می‌کند.
بیژن زمان جنگ ایران و عراق به ایران می‌آید و برای پیدا کردن پسرش مجبور می‌شود به جبهه برود. نقش پسر دیگر ایرانی به نام «نادر» را «کامبیز دیرباز» بازی می‌کند. «نادر» تاجر است و تمایل زیادی به دخالت در ماجراهای سیاسی ندارد. نقش همکار و دوست او را «رضا شفیعی‌جم» بازی می‌کند.اسد پسر کوچکتر خانواده «مهدی کاسه ساز» در حمله هوایی متفقین به نیروی دریایی بندر پهلوی به همراه یدالله بایندر شهید می‌شود. فاطمه دختر ایرانی گلاره عباسی با محمود دژگیر محمد رضا هدایتی ازدواج می‌کند.

بی حسی موضعی 1398

داستان فیلم بی حسی موضعی از شب تا صبح اتفاق می افتد. «جلال »، دانشجوی انصرافی رشته فلسفه، متوجه می شود خواهرش که به اختلال روانی دوقطبی مبتلاست، با مردی ثروتمند به نام «شاهرخ» ازدواج کرده که به شرط بندی بازی فوتبال اعتیاد دارد. جلال با عصبانیت از خانه بیرون می زند تا به خانه دوستش، «بهمن» که یک آهنگ ساز زیرزمینی است، برود. در مسیر جلال با یک راننده تاکسی به نام «ناصر» آشنا می شود و این دو شب عجیبی را در کنار هم سپری می کنند.

اشک سرما 1382

در جنگ و درگيري هايي كه در كردستان شروع شده، بخش وسيعي از منطقه مين‌گذاري شده و هر روزه عده اي سرباز كشته مي شوند. كاوه كياني كه در خنثي كردن مين ها تخصص دارد و فقط چهار ماه از خدمت سربازي اش باقي مانده براي مأموريت عازم منطقه مي شود. از همان روز اول فرمانده تأكيد دارد كه بين سربازان و مردم معمولي هيچ گونه مراوده و دوستي نبايد وجود داشته باشد، زيرا ممكن است در ميان آنها ستون پنجمي و جاسوس هم باشند. كياني چند بار در مأموريت‌هايش دختر چوپاني را مي بيند كه اطراف سنگر آنهاست.اين ديدار هر روزه به تدريج به آشنايي تبديل مي شود. رابطه روناك با كياني ابتدا خصمانه است، اما يك روز كه هر دوي آنها در برف و كولاك گير كرده اند. ابتدا كياني و بعد روناك براي در امان ماندن از سرما به غاري در دل كوه پناه مي برند. روناك بر اثر سرماي شديد دست و پاهايش يخ زده و كياني آتش روشن مي كند و دستكش و جورابش را بر تن او مي كند و روناك را از مرگ نجات مي دهد. اين غار مخفي‌گاه روناك و جايي است كه او با بي سيم با سران گروه چريكي تماس مي گيرد. آنها به روناك مي گويند زمان مناسب كشتن كياني رسيده و او بايد مأموريتش را انجام دهد. روناك خيلي سعي مي كند، اما وقتي كه فكر مي كند كياني جان او را نجات داده قادر به اين كار نيست. به خاطر برف و كولاك آنها سه روز در غار گرفتار مي شوند و طي اين مدت در حرف هايي كه به هم مي زنند، روناك متوجه مي شود كه كياني با ديگران فرق دارد و كم كم به او علاقه مند مي شود. چريك ها كه رد آنها را گرفته اند قصد كشتن كياني را دارند اما موفق نمي شوند. روز بعد كياني و روناك هر دو بازجويي و مجازات مي شوند. چريك ها براي اينكه ميزان وفاداري روناك به گروه را بسنجند، به او مي گويند در مسير عبور كياني مين كار بگذارد. پس از رفتن او چون هنوز به روناك شك دارند؛عده اي ديگر چريكها را مأمور مي كنند در مسير كياني مين كار بگذارند. روز بعد عيد نوروز است. كياني در حالي كه در سنگر هفت سين آماده كرده لباس هاي جديدش را مي پوشد تا به مأموريت برود. از طرفي نيز روناك زيباترين لباسش را پوشيده و گوسفندان را براي چرا آورده. كياني متوجه مي شود كه روناك او را از دور نگاه مي كند و متوجه مي شود كه او با بستن باريكه اي از پارچه اي قرمز بر سيم ها محل كار گذاشتن مين ها را مشخص كرده، اما لحظه اي بعد كياني بر اثر انفجار مين هايي كه ديگر چريك ها كار گذاشته اند زخمي مي شود. روناك كه صداي انفجار مين را شنيده، سراسيمه به سوي كياني مي دود اما در مسير او نيز مين كار گذاشته شده و بر اثر انفجار، روناك و كياني كشته مي شوند.

دختران انتظار 1378

زن جواني را به بخش اورژانس مي آورند و سعيد مسرور، دانشجوي شهرستاني سال آخر پزشكي با ديدن او كه حال مساعدي ندارد، غمگين و افسرده، گذشته را به ياد مي آورد. سعيد براي بازپرداخت بدهي هشتصد هزار توماني خود نزد دلالي به نام سام مي رود اما سام كه دو هزار دلار به سعيد داده، حالا با دو برابر شدن قيمت دلار دو برابر اصل پول را طلب مي كند. سعيد به سراغ مسئول وام دانشجويي دانشگاه مي رود و او پيشنهاد مي كند سعيد با دانشجويي به نام روشنك دلجو به طور صوري ازدواج كند تا هر دو از طريق وام ازدواج بدهي خود را بپردازند. روشنك كه دچار بيماري عصبي است مي خواهد با وجه وام حدود سه ميليون تومان بدهي خودش را كه نامزد سابقش بالا آورده، بدهد. او كه به كار خريد و فروش موبايل مشغول بوده، به نام روشنك به مردم چك بي محل داده و او را به دردسر انداخته است. سعيد با روشنك ازدواج مي كند، اما وام دانشجويي به دليل اختلاف نظر با سازمان برنامه و بودجه قطع شده است. روشنك كه نشاني محل كار نامزد سابقش را پيدا كرده، با سعيد به سراغش مي رود اما آنها در آنجا درمي يابند او نيز وارد كار خريد و فروش دلار شده و سرمايه اش را از دست داده است. در حالي كه روشنك از دست طلبكارها خود را در خانه پنهان كرده، سعيد فيش حج زن عمويش را به روشنك مي دهد تا بدهي خود را پرداخت كند، اما خود به دنبال شكايت سام به زندان مي رود. در اين بين، شراره، دختر سام كه قبلاً يك بار از پدرش براي پرداخت بدهي سعيد مهلت گرفته و به سعيد علاقمند است به سراغ او مي آيد و سعيد به اصرار همكلاسي هايش تن به ازدواج با شراره مي دهد. در اين بين روشنك دچار حمله عصبي مي شود و در بيمارستاني كه سعيد در آن كار مي كند مي ميرد. شراره از بيرون بيمارستان با سعيد تماس مي گيرد اما سعيد موبايلي را كه شراره قبلاً به او داده، پرتاب مي كند.

نقاب 1383

تصادفي دريکي از خيابانهاي دوبي منجر به آشنايي و سرانجام ازدواج نگار دختر يک تاجر پولدار يراني با کامران يک رستوران دار ميگردد. بعد از مدتي رفتار کامران با نگار تغيير کرده و بني ناسازگاري را ميگذارد و اين واقعه به سبب نزديکي روحي بيشتر به نيما دوست و شريک کامران اتفاق ميافتد و در نتيجه...

مجسمه 1371

مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.

پری 1373

«پري» دانشجوي ممتاز ادبيات و تئاتر كه از همه مزاياي زندگي يك دختر جوان برخوردار است با خواندن كتاب سبز كوچكي دچار تحولات فكري و حسي مي شود. كتاب سرگذشت سير و سلوك عارف گمنامي در قرن پنجم هجري است. پري پس از خواندن كتاب با آن كه خواهان مراتب معنوي بالاتري است از زندگي معمولي دل كنده شده و در وادي دردناك «طلب» سرگردان مي شود. كتاب به برادر بزرگش، «اسد» تعلق دارد. «اسد» چندي پيش در حادثه آتش سوزي كلبه اش در گذشته است. «داداشي» برادر ديگر، «پري» را از اين حالت قهر و طغيان نجات مي دهد.