برچسب وصیتنامه شهید

عملیات مرصاد آخرین سنگر جهاد پسرم شد

شهید احمد مختاری شهریور سال ۶۴ به همراه دوستانش شهیدان علی سراج و مجتبی سعیدی شفاعت‌نامه‌ای را تنظیم و هر سه زیر آن را امضا کرده بودند. مجتبی سعیدی در فروردین ماه ۶۵ و علی سراج در دی ماه همان سال به شهادت رسیدند.

احمد می‌خواست سفیر اسلام برای غرب باشد

پسرعمویم با ما تماس گرفت و به ما گفت که احمد در عملیات نصر مجروح شده است. همین خبر کافی بود تا ما به شهادت احمد یقین پیدا کنیم. کمی بعد خبر قطعی شهادتش را از طریق دوستانش شنیدیم. پیکر احمد از طریق لباس‌ها و کفش‌هایشان شناسایی شد و بعد با هواپیما به تهران فرستاده شد و بعد با قطار به سمنان منتقل شد

کومله از رادیو اعلام کرد دست خمینی را قطع کردیم!

ضدانقلاب خانه به خانه دنبال من و دخترم سمیه می‌گشتند به همین خاطر سپاه ما را از کردستان خارج کرد و در تهران و کرمانشاه زندگی می‌کردیم. من بعد از یک مدت به منطقه جنگی برگشتم و ۷۱ ماه در پشت جبهه فعالیت می‌کردم. بعد از پایان جنگ تا مقطع کارشناسی ارشد درس خواندم

مناجات‌نامه عباس برای ما به یادگار مانده است

طبق وصیتنامه پسرم از من خواسته بود خودم او را داخل خاک بگذارم. چادرم را به گردنم بستم و با کمک دیگران دستم را زیر سر عباس گذاشتم و او را داخل قبر گذاشتم. بوسیدمش و خدا را شکر کردم فرزندی به من داد که در طول این مدت ۲۵ سال یک لحظه هم گناه نکرد

سردار گمنام خیبر پیشکسوت تیپ ۱۰ سیدالشهدا بود

در حین عملیات خیبر، سردار شجاع سپاه اسلام مسئول محور تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) مرتضی سلمان‌طرقی به‌وسیله گلوله مستقیم تانک در یک نبرد سخت و جانفرسا به اتفاق کمک‌ها و دستیاران و تیم مخابراتش در ساعت ۱۱ صبح به شهدا پیوستند

حسین را با همان لباس‌های بسیجی‌اش دفن کردیم

یکی از همرزمانش می‌گفت حسین کاغذی به همراه داشت که در آن گناهان کبیره را جدول‌بندی کرده بود. اگر گناهی مثل دروغ، غیبت، تهمت و... از او سر می‌زد، در مقابل آن گناه خطی می‌کشید و هر شب به محاسبه اعمالش می‌پرداخت. نماز شبش هم ترک نمی‌شد. با اینکه سن کمی داشت، اما در جهات معنوی از خیلی‌ها جلوتر بود

شهیدی که باید جانشین حاج‌قاسم می‌شد

حاج‌قاسم سلیمانی ارتباط قلبی محکمی با شهید زنگی‌آبادی داشت. خود حاج‌قاسم در این خصوص می‌گوید: «خیلی دوستش داشتم. دیدید پدری بچه‌اش را خیلی دوست دارد، نگاه به قدش می‌کند، کیف می‌کند. گاهی که نگاه به قامت زنگی‌آبادی می‌کردم لذت می‌بردم.»

معنای مفقودالاثر شدن را با فقدان محمد فهمیدم

۹ سال بعد از شهادتش یعنی در سال ۷۱ پیکر پاک و مطهر محمد به همراه دو تن از دوستان همرزمش شهید رضا نقیان و شهید احمد خوش‌کیش به وطن بازگشت و در گلزار شهدای شهر زادگاهش به خاک سپرده شد. آنچه از محمد برایم آوردند، چند تکه استخوان و پلاک بود، اما همین آمدن جوان رعنا و رشیدم برایم کفایت می‌کرد.