برچسب وحید سلطانی

حکایت های کمال 2 1404

قصه در دهه ۴۰ شمسی روایت شده و محور آن خاطرات پسربچه‌ای به نام کمال است که با خانواده و دوستان درگیر ماجراهای کوتاه و آموزنده می‌شود. این فصل با پرشی زمانی ۴ ساله نسبت به فصل اول همراه است؛ کمال بزرگ‌تر شده و ارتباطاتش نیز جدی‌تر شده‌اند. کمال تحت تأثیر یک معلم اهل مطالعه رشد می‌کند و ضمن ارتباط با خانواده، به دغدغه‌های عمیق‌تری نزدیک می‌شود.

سرنوشت 1385

فیلم سرنوشت درباره‌ زندگی شخصی یک روحانی است که مسئولیت‌های مهم و سنگینی دارد و با کوشش‌های بسیار جهت پیش‌برد اهداف انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران فعالیت‌های سختی در مناطق کردستان داشته است و پس از کش و قوس‌های پیچیده عاقبت در تهران ترور می‌شود…

هشت پا 1403

داستان هشت‌پا درباره یک پلیس جوان است که درگیر یک پرونده قتل مشکوک می‌شود. اما پرونده قتل مشکوک آغاز ماجراهای عجیب و غریبی است که در خلال پیگیری این پرونده برای پلیس جوان رقم می‌خورد.

ردپایی در بزرگراه 1387

راننده جوانی با سرعت سرسام‌آور در بزرگراه، با زنی آبستن تصادف کرده و باعث مرگ او می‌شود. همسر مقتول دور از چشم قانون، در پی پیدا کردن راننده فراری است. در مسیر تحقیقات پلیسی، مشخص می‌شود که علت اصلی تصادف، بی مبادلاتی راننده و مکالمه او با تلفن همراه بوده‌است، اما این تازه شروع ماجرا است.

طوبی 1403

طوبی پیرزنی شیعه و ایرانی الاصل و اهل بصره، که بعد از سال‌ها بی‌خبری از فرزند مفقودالاثرش حسن، تصمیم می‌گیرد پای پیاده به کربلا برود و از امام‌حسین (ع) کسب تکلیف کند.

راز 1394

داستان فیلم درباره رزمنده جانبازی به نام صادق می باشد كه با دخترش زندگی می كند. او تصمیم می گیرد برای بار آخر به دنا صعود كند، با وجود مخالفت های دخترش با چند نفر از همرزمان قدیمیش از چند استان كشور این صعود را انجام می دهد. در نزدیكی قله صادق كه از جانبازان دفاع مقدس است راز برادر شهیدش را برملا می كند و خود به شهادت می رسد. این صعود و شهادت در اوج موجبات دگرگونی روحی فرزند یكی از همرزمانش می شود كه به دفاع مقدس و این صعود خیلی جدی نگاه نمی كند و اولویت های دیگری را مدنظر دارد.

رسم عاشقی 1383

داستان این سریال مهرماه ۱۳۲۰ است. چند روزی که رضاشاه توسط حکومت انگلیس برای همیشه به بیرون از ایران تبعید شد و هرج و مرج بر همه جا حاکم شده و شهر در قبضه نیروهای نظامی خارجی قرار گرفته‌است. استاد ابراهیم خان مرد متمول و صاحب منصبی است که قصد دارد طوبی را به عقد خود درآورد. یوسف که جوان جاهل و لاابالی است.

فضای هرج و مرج شهر را مناسب اعمال خلاف خود می‌یابد. روزی او با پیرمردی آشنا می‌شود که همراه دختری به نام طوبی به تهران آمده تا نزد ابراهیم خان برود. در طول راه به خاطر شیوع بیماری تیفوس و قحطی، پیرمرد در بستر مرگ می‌افتد اما قبل از مرگ بخاطر رشادت جوانی به نام یوسف (سروش صحت) در رفع مزاحمت گروهی از اراذل و اوباش، طوبی را به او می‌سپارد تا به تهران بیاورد و اتفاقات بعدی داستان را به سمت و سویی دیگر می‌برد.

شب دهم 1380

داستان در اواخر حکومت رضاشاه در تهران رخ می‌دهد. فردی به نام حیدر خوش‌مرام که از لات‌های تهران قدیم است، خواهان ازدواج با دختری از تبار قاجار می‌شود و آن دختر شرط ازدواج با حیدر را اجرای تعزیه در ده شب ماه محرم قید می‌کند، اتفاق‌هایی که در جریان تعزیه برای حیدر رخ می‌دهد شخصیت او را دگرگون می‌کند و انسانی پاک و با ایمان می‌شود. چون در زمان حکومت رضا شاه تعزیه قدغن بوده حیدر مجبور به اجرای تعزیه دور از چشم آژان‌ها می‌شود در این بین دوست حیدر به نام یاور به کمک او می‌آید و با کمک هم موفق به اجرای تعزیه در نه شب اول می‌شوند؛ از طرفی عمه شاهزاده قجری در پرونده ای جنایی دخیل می شود و در نتیجه پای یک سرگرد سنگدل تأمینات (اداره آگاهی قدیم) به ماجرا باز می‌شود. او قصد دارد حیدر را به قتل رسانده و به مراد دلش که ازدواج با آن شاهزاده قجری است برسد.

او برای این کار حاضر است هر مانعی را از سر راه خود بردارد او یاور را تهدید می‌کند که اگر به همکاری با حیدر ادامه دهی به زندان می‌روی و باید ازدواج با دختر مورد علاقه ات را فراموش کنی اما اگر در حین اجرای تعزیه حیدر را طوری به قتل برسانی کاری می‌کنم تا تو به زندان نروی و او را وادار به کشتن حیدر می‌کند یاور در این امر دو دل است و سرانجام شب دهم فرا می‌رسد و سرگرد که در میان تماشاچی‌های تعزیه است وقتی می‌بیند یاور تمایلی به کشتن حیدر ندارد به طرف او شلیک کرده و او را به قتل می‌رساند در همین حین مأموران نظمیه که از موضوع اطلاع پیدا کرده‌اند به محل تعزیه هجوم آورده و با مردم عزادار درگیر می‌شوند سرگرد برای این که کارش را تمام کند با حیدر درگیر شده و قصد شلیک به او را دارد که حیدر با شمشیر ضربه مهلکی به او وارد کرده و او را از پا درمی‌آورد اما در همین حین یکی از مأمورین نظمیه به طرف حیدر شلیک می‌کند او که در حال مرگ است برای آخرین بار شاهزاده قجر را می‌بیند و با او وداع می کند و حرف‌هایی می‌زند که از آن حیدر لات بعید است و فقط از دهان مؤمنی تمام عیار بیرون می‌آید و این گونه می‌شود که عاشق به معشوقش نمی‌رسد. در پایان حیدر دست در دست رفیقش یاور، جان به جان آفرین تسلیم کرد.