ما دلمان دریا نیست
این شبها یکی پس از دیگری میگذرند؛ روزها و شبهایی که غم از دلمان بیرون نمیرود.
این شبها یکی پس از دیگری میگذرند؛ روزها و شبهایی که غم از دلمان بیرون نمیرود.
بیش از هزار و چهارصد سال است که شیعیان در عزای سرور و سالار شهیدان مجلس میگریند.
نمیدانم این فرهنگ منحصربهفرد اصفهان است یا همه شهرهای کشور همینطور هستند؛ نمیدانم این ویژگی عصر ماست یا از قدیم هم اینطور بوده.
حالا دهه اول محرم از نیمه گذشته و باز به رسم هر سال، دلهای پیر و جوان، دلداده عشق و ارادت به اباعبدالله (ع) است.
بیش از هزار سال است برای امام حسین(ع) عزاداری میکنیم. بیش از هزار سال است به محرم که میرسیم، شهرها سیاهپوش میشوند.
از ابتدای دهه محرم امسال سعی کردم در چند شماره چالشها و مسائلی که یک مادر برای حضور در هیئات و مجالس روضه اباعبدالله با آنها روبهرو میشود با زبان روایت مطرح کنم. آنچه در روایتها ذکر شد، تجربه منِ مادر بود و در این گزارش نیز جمعبندی مباحث قبلی بیان میشود.
نزدیک ظهر بود. محمدحسین پیراهن و شلوار مشکیاش را گذاشته بود روی زمین. موهای مشکیاش زیر نور پنجره پررنگتر به چشم میآمد. نگاهش برق انداخته بود.
سالهاست که مجالس و هیئات اباعبدالله برپا میشود. هر زمان به فراخور خود این مجالس دایر میشدند. مجالس اباعبدالله همیشه مخاطب خود را دارند و عاشقان همواره حضور در این مجالس را مغتنم میدانند؛ برپاکنندگان مجالس نیز همواره در پی انتقال بهتر مفاهیم به مخاطبان و علاقهمندان به چنین برنامههایی هستند.