قصه پرواز 1391
داستان این مجموعه تلویزیونی درباره دو نوجوان است که پس از فوت پدر و مادرشان در زلزله بم، نزد پدربزرگ مادری خود به بندر ترکمن می روند. پدربزرگ این نوجوانان به دلیل اینکه مادرشان هنگام جوانی با همسر کرمانی خود از آنجا گریخته و بر اساس رسوم ترکمن رفتار نکرده، حاضر به پذیرش نوه های خود نیست.
فیلم سینمایی "قصه پرواز" در جدیدترین حضور بین المللی خود در کشور برزیل برنده بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد شد.
رضا براي تدارك مراسم شب عروسي خود با مريم مشكل مالي دارد. او به پيشنهاد پسرخاله اش ناصر براي تهيه ي پول مورد نياز به خريد و فروش اجناس روسي مشغول مي شود. دو نفر كيف پولي را كه ربوده اند داخل اتومبيل آنها جا مي دهند، اما موقع پس گرفتن كيف رضا و ناصر آن دو را مضروب مي كنند. رضا كيف را به صاحبش كه مهندس يك شركت است تحويل مي دهد و در شركت او مشغول به كار مي شود. شبي دزدان كيف به رضا حمله مي كنند و پس از مجروح كردن او در خانه رهايش مي كنند تا در آتش بسوزد. پزشك ميزان سوختگي چهره ي رضا را شديد تشخيص مي دهد. او كه از اين حادثه ضربه ي روحي خورده از روبرو شدن با نامزدش خودداري مي كند و منزوي مي شود. مريم و اعضاي خانواده اش به ملاقات او مي روند و رضا به اصرار چهره اش را به او نشان مي دهد. مريم از هوش مي رود. رضا توسط بهمن، پسر مهندس، دزدان را شناسايي مي كند و با آنها درگير مي شود. آنها توسط پليس دستگير مي شوند و رضا پس از معالجه نزد مريم باز مي گردد.
يك گروه از رزمندگان براي پاكسازي ميدان مين رهسپار جزيره مجنون مي شوند. در حالي كه آنها به پيشروي خود و پاكسازي منطقه ادامه مي دهند، يك سرباز عراقي با دوربين آنها را كه سوار سه قايق هستند مي بيند و به ستاد فرماندهي خبر مي دهد كه ايراني ها وارد معبر شده اند. فرمانده سنگدل نيروهايش را به مقابله با رزمندگان ايراني مي فرستد. نيروهاي ايراني به زودي درمي يابند كه عمليات پاكسازي آنها لو رفته، اما حاجي فرمانده ايراني به علي يادآور مي شود بايد حتماً در مأموريتشان موفق شوند. غواص هاي عراقي از زير آب خود را به نيروهاي ايراني مي رسانند و در فرصت هاي به دست آمده، با كارد به آنها حمله مي كنند. حاجي با يكي از اين غواص ها درگير مي شود و يكي از رزمندگان كه از ضربه هاي كارد به سختي مجروح شده در آغوش حاجي جان مي دهد. ياران ديگر حاجي، حسين و رضا هستند كه درگيري ها را زير نظر دارند. در حالي كه حمله هاي دشمن همچنان ادامه دارد، علي متوجه مي شود كه يكي از عراقي ها قصد دارد به نيروهاي ايراني آرپي جي پرتاب كند. يك عراقي كه به او جان سخت مي گويند با حاجي درگير مي شود و موفق مي شود او را به شهادت برساند. حسين اسير مي شود و در قايق موتوري دشمن مورد وحشيانه ترين شكنجه ها قرار مي گيرد. علي و رضا خود را به قايق عراقي ها مي رسانند و حسين را نجات مي دهند. رضا با بي سيم به نيروهاي پشتيباني در مورد درگيري با دشمن خبر مي دهد و در همين اثنا با يك عراقي ديگر درگير مي شود و او را مي كشد. حسين، بار ديگر مورد اصابت گلوله هاي دشمن قرار مي گيرد و در آخرين لحظه هاي زندگي اش، همسر و فرزند كوچكش را به ياد مي آورد و پيشاني بندي كه همسرش براي او دوخته بود از جيبش درمي آورد و روي پيشاني اش مي بندد. رضا زماني به او مي رسد كه حسين شهيد شده است. او چنان از اين موضوع غمگين مي شود كه مسلسل خود را مقابل نيروهاي دشمن مي گيرد و تعدادي از آنها را مي كشد. او به همراه علي پيكر دوستشان را از آن منطقه دور مي كنند ولي ناگهان مورد اصابت گلوله هاي مسلسل يك عراقي قرار مي گيرد. علي تنها، با يك پرچم قرمز به راه مي افتد.
حامد پسر شروري است كه با پدر و برادرش زندگي مي كند و رابطه او با دوستان ناباب مدام براي پدرش مشكل ساز مي شود. پدر حامد كاري براي او در يك كارخانه پيدا مي كند. حامد در كارخانه با پسري به نام احمد هم اتاق مي شود. چند كارگر شرور هم در كارخانه هستند كه از احمد كه خرجي خانواده اش را مي دهد، اخاذي مي كنند، تا اين كه حامد جلوي آنها مي ايستد و سردسته شان ناصر را زخمي مي كند. كم كم بين حامد و دختر رييس كارخانه، عسل هم رابطه اي به وجود مي آيد. ناصر كه از حامد كينه به دل دارد، سرپرست داخلي كارخانه، يعقوبي را، در جريان عشق آن دو قرار مي دهد و يعقوبي با مشورت رييس، حامد را اخراج مي كند، چون عسل را براي پسرش كه مقيم كاناداست مي خواهد. اما عسل به خاطر حامد تن به ازدواج با پسر يعقوبي نمي دهد و پس از درگيري با والدينش، خانه را ترك و پيش عمه اش مي رود. كم كم حال عسل آن قدر بد مي شود كه پدرش راضي مي شود حامد را برگرداند، غافل از اينكه يعقوبي توسط ناصر و دارودسته اش قصد دارد حامد را شكنجه بدهد و معتاد كند. رودرويي حامد و پدر عسل هنگامي است كه حامد كاملاً معتاد و از دست رفته است. او به كمك پدر عسل اعتيادش را ترك مي كند. اما قبل از ازدواج با عسل پي مي برد كه مبتلا به ايدز است. حامد نامه اي براي عسل مي گذارد و به سمت دريا مي رود. عسل به اتفاق خانواده اش به جست و جوي حامد به شمال مي رود و با پي بردن به خودكشي حامد، خود را به درياي خروشان مي سپارد.
تارا دختر بچه اي كه در يك حادثه خانواده اش را از دست داده، با عمويش زندگي مي كند. عمو به همراه يك دكتر قلابي نقشه قتل او و تصاحب اموالش را كشيده اند. اما با پيدا كردن خال خالي گاو مهربان و دوستانش، نقشه هاي عمو با شكست مواجه مي شوند.